Showing posts with label علم. Show all posts
Showing posts with label علم. Show all posts
Friday, May 28, 2010
هیچ چیزی بدتر از این نیست که در میانه‌ی تماشای یک فیلم خوب٬ حال تهوع به آدم دست بدهد. اما افراد بسیاری با تماشای فیلمهای سه بعدی (3D) به چنین وضعی دچار میشوند. اما چرا؟

پروفسور آندره‌آ بوبکا٬ پژوهشگری از کالج سن پیترز نیوجرسی در این مورد می گوید: «در هنگام تماشای فیلمهای سه بعدی٬ مغز پیامهای متناقضی از گیرنده های حسی دریافت می کند. وقتی تصاویر متحرک روی صفحه به نمایش در می آیند٬ چشم پیامی به مغز ارسال می کند مبنی بر اینکه بدن در حال تحرک است. در عین حال٬ مایع تعادل و گیرنده های موجود در گوش میانی٬ چنین پیامی به مغز مخابره نمی کنند٬ بلکه برعکس به مغز می گویند که بدن در حال سکون است. به عهبارت دیگر٬ پیامی که چشم و گوش به مغز مخابره می کنند٬ نقیض یکدیگر است و این در واقع اولین گام برای ابتلا به سرگیجه و تهوع است.

و این دقیقا عکس اتفاقی است که در هنگام مطالعه در اتومبیل می افتد. در این هنگام٬ چشم روی متن متمرکز شده و حرکتی را به مغز مخاره نمی کند. برعکس مایع موجود در گوش میانی٬ حرکتهای بدن را حس کرده و آنرا به مغز گزارش می کند و تناقض بین این دو پیام٬ سبب ایجاد حال تهوع و سرگیجه در انسان میشود.»

بوبکا برای اثبات این تئوری٬ آزمایشی انجام داده است. آنها یک استوانه‌ی توخالی که بالا و پایین آن خالی است و در قسمت داخل دارای تصاویری است٬ را در یک اتاق قرار می دهند و از افراد مورد آزمایش می خواهند تا در داخل استوانه قرار بگیرند. سپس استوانه شروع به چرخش می کند و تصاویر از جلوی چشم فرد عبور می کنند در حالیکه خودش حرکت نمی کند. تقریبا تمامی افرادی که در این آزمایش شرکت کردند٬ دیر یا زود٬ دچار سرگیجه و حال به هم خوردگی شدند.

در واقع پس از گذشت ۲۰ ثانیه٬ آنها حس می کنند که در حال چرخش در جهتی خلاف جهت گردش استوانه هستند و پس از گذشت چندین دقیقه٬ همگی حال تهوع می گیرند. نکته‌ی کلیدی در این آزمایش این بود که هر چه تصاویر موجود در داخل استوانه٬ پیچیده تر باشد٬ افراد ۷۵ درصد سریع تر از زمانی که تنها مربع های سیاه و سفید ببینند٬ به حال تهوع دچار میشوند. همچنین تماشای مربع های رنگی افراد را زودتر به تهوع دچار می کند تا مربع های سیاه و سفید. این در حالی است که تصاویر پیچیده تر٬ نه تنها سرعت ابتلا به تهوع را افزایش می دهند٬ بلکه بر شدت آن نیز می افزایند.


جالب اینکه تقریبا تمامی افراد به این وضعیت دچار میشوند.

جالب ترین نتیجه‌ی این آزمایش این بود که افرادی که نارسایی مادرزادی در گوش میانی دارند٬ در مقابل این وضعیت مصونیت دارند و تنها افرادی هستند که در چنین وضعیتی به تهوع دچار نمی شوند. این افراد از درک حرکت ناتوانند بنابراین گوش و چشم آنها پیامهای متناقض به مغزشان ارسال نمی کنند.

دلیل چنین واکنشی٬ احتمالا در تکامل مغز انسان در نحوه‌ی واکنش به مسمومیت نهفته است. تناقض بین پیامهای دریافتی از گوش و چشم٬ در واقع شبیه به وضعیتی است که فرد دچار مسمومیت شده است و مغز به لحاظ فرگشتی طوری برنامه ریزی شده که در چنین وضعیتی٬ واکنش هایی را فعال کند تا سم از بدن دفع شود و حالت تهوع دقیقا ابزار بدن برای دفع سموم است. تصاویر بسیار پیچیده از قبیل آنهایی که در اواتار می بینیم٬ مانند دوز بسیار بالایی از سموم عمل می کنند.

البته عوامل ژنتیکی و هورمونی هم در شدت و ضعف این حالت دخیل هستند. یافته های این پژوهش نشان می دهد که در این زمینه زنان آسیب پذیری بیشتری نسبت به مردان دارند.

همچنین پژوهشگران در صدد یافتن راهی هستند که برای افرادی که در محیط کار٬ درگیر چنین حالاتی هستند مفید باشد. برای مثال تقریبا ۷۰ درصد فضانوردان در فضا دچار حال تهوع می شوند.

منبع: لایو ساینس
Monday, March 1, 2010
نتایج یک تحقیق جدید نشان می دهد که رفتارهای سیاسی٬ مذهبی و جنسی در افراد٬ می توانند منعکس کننده‌ی هوش آنها باشند.

روانشناس تکوینی ساتوشی کانازاوا٬ از مدرسه‌ی سیاسی و اقتصادی لندن٬ از اطلاعات آماری به دست آمده چنین نتیجه ای گرفته است. این تحقیق که روی جامعه‌ی آماری بزرگی در سطح ملی در آمریکا انجام شده٬ نشان می دهد که افرادی که خود را بی خدا و لیبرال می نامند٬ از ضریب هوشی بالاتری برخوردارند. این نتیجه در مورد مردان تک همسر (و نه در زنان) نیز صدق می کند. نتایج این تحقیق در ماه مارچ ۲۰۱۰ مجله‌ی فصلی روانشناسی جامعه شناسانه (Social Psychology Quarterly) منتشر خواهد شد.

تفاوت بهره‌ی هوشی با اینکه به لحاظ آماری بسیار معنادار است٬ اما به لحاظ کمّی٬ اختلافی بیش از ۶ تا ۱۱ واحد نشان نمی دهد٬ همچنین این اطلاعات نباید برای برچسب زدن به افراد استفاده شود. با این وجود این تحقیق نشان می دهد که چگونه الگوهای شناختی از ایدئولوژی های خاصی منشعب میشوند و رفتارهای افراد چگونه شکل می گیرند.

در توضیح نتایج این تحقیق گفته میشود که تک زوجی٬ لیبرال مسلکی و بی خدایی٬ همگی بر خلاف مسیر فرگشتی نوع انسان در گذشته هستند. به عبارت دیگر٬ هیچ یک از این رفتارها نفعی جهت تضمین بقاء برای اجداد ما نداشته اند٬ با این وجود این رفتارها برآمده از هوش بالاتر هستند.

پروفسور جیمز بیلی٬ از دانشگاه جرج واشینگتن٬ که در این تحقیق شرکت نداشته٬ می گوید: «کاملا منطقی به نظر میرسد که ایده های نوآورانه و متفاوتی در فرآیند فرگشت برای به پیش راندن گونه های انسانی٬ اتخاذ شود. همچنین کاملا منطقی است که افرادی با بهره‌ی هوشی بالاتر چنین تصمیماتی را اتخاذ کنند. حتی امکان دارد چنین تصمیماتی٬ جهت نمایش برتری و خبرگی بر سایرین اتخاذ شود٬ که باز هم نشأت گرفته از هوش بالاتر است. در حقیقت همراهی با ایده هایی مثل لیبرال مسلکی یا بی خدایی راهی است برای ارتباط برقرار کردن با دیگران و تفهیم باهوش تر بودن شخص به آنها.»

این تحقیق نتیجه ای در مورد باهوش تر یا کم هوش تر بودن زنان تک همسر نمی گیرد. و این منطقی نیز به نظر میرسد. برای این که تک همسری همیشه برای زنان مفیدتر بوده٬ حتی هزاران سال پیش. معنی این حرف این است که این پدیده اتفاق جدیدی نیست.

اما برای مردان٬ تک همسری بر خلاف فرگشت فردی است. مردان پیشین با هدف منتشر کردن هر چه بیشتر ژنهای خود٬ چندین همسر اختیار می کردند٬ چرا که زنان ۹ ماه برای بارداری و مدت زمان بسیار بیشتری برای مراقبت از کودکان خردسال نیاز داشتند٬ طبیعتا نیاز به تداوم ارتباط با جفت جهت تامین نیازهای او داشتند.

این تئوری در مورد مذهب٬ می گوید مذهب کمکی برای بقاء به افراد نمی کرده بلکه بیشتر افراد را به سمت توهم گرایی سوق می داده است. مثلا اگر صدایی در دوردست شنیده شود٬ بشر نخستین خود را آماده برای مقابله با تهدید می کرد. اما مذهب بشر را هر چه بیشتر متوهم کرده و توهم بیشتر منجر به گرایش بیشتر به مذهب شده و نتیجه این که بشر دست خدا را در هر کجا می بیند.»

شرکت کنندگان در این تحقیق٬ که خود را بی خدا نامیدند٬ در سنین بزرگسالی٬ دارای ضریب متوسط هوشی ۱۰۳ هستند حال آنکه بزرگسالان مذهبی٬ متوسط ۹۷ را اختیار می کنند. بیلی می گوید: «بی خدایی به افراد اجازه می دهد بدون گیرکردن در ساختار دست و پاگیر مذاهب٬ رو به جلو حرکت کرده و برای زندگی برنامه ریزی کنند. اصولا از دید مذهبی٬ هر پدیده‌ی نویی به منزله‌ی یک تهدید تلقی میشود. چرا که تقریبا تمامی سیستم های مذهبی مبتنی بر امور ابدی و دائمی هستند.»

در این تحقیق٬ لیبرال بودن در مقابل محافظه کاری٬ به معنی توجه نشان دادن به افرادی که از نظر ژنتیکی به شما مرتبط نیستند و تمایل برای هزینه کردن از منابع شخصی برای آنها معنی شده است. موضوعاتی از قبیل سقط چنین٬ کنترل سلاححهای شخصی یا حقوق همجنس گرایان در این تعریف لحاظ نشده اند.

بیلی ادامه می دهد: «افراد لیبرال٬ بیشتر به غریبه ها توجه نشان می دهند و به انها کمک می کنند٬ حال انکه محافظه کارها عموما به افرادی کمک می کنند که به آنها شبیه تر هستند.»

این رفتار اجداد ما بوده که پیش از هر چیز به حلقه‌ی بستگان خود رسیدگی کنند. در واقع توجه به اغیار یا لیبرال مسلکی٬ از دید فرگشتی غیر طبیعی است. این تحقیق نشان می دهد بزرگسالان جوانی که خود را «بسیار محافظه کار» می خوانند٬ بهره‌ی هوشی متوسطی برابر با ۹۵ دارند در حالی که آنان که خود را «بسیار لیبرال» می خوانند٬ بهره‌ی هوشی متوسط ۱۰۶ را کسب کردند.

لازم به ذکر است که بیلی و کانازاوا٬ هیچ یک خود را لیبرال نمی نامند.

منبع: سی ان ان
Thursday, February 4, 2010
قسمتهای قبلی این نوشته:


کشاورزی به عنوان روشی برای زندگی٬ در بیرون از منطقه‌ی اریحا نیز به سرعت گسترش پیدا کرد؛ باستان شناسان بقایای کلنی های باستانی را در دره‌ی رود اردن٬ صحرای سینا و کوه کارمل یافته اند. در واقع همزمان با پرورش گیاهان و اهلی کردن حیوانات٬ کشاورزان باستانی آموختند که چگونه میتوان غذا را برای مصارف آینده ذخیره کرد٬ که این امر منجر به افزایش جمعیت٬ نوآوری و پیچیده تر شدن جوامع آنان شد. آنان همچنین سفالگری را اختراع کردند و هنر و فرهنگ شروع به شکوفا شدن کرد.



ظروف سفالی کشف شده در منطقه‌ی اریحا


این انفجار خلاقیت٬ در هنر قومی به نام یرموکیان٬ که در جنوب دریای الخلیل در حدود ۸۰۰۰ سال پیش می زیستند٬ بیشتر و بهتر قابل مشاهده است. در سالهای ۱۹۳۰ که مهاجرین یهودی در حال تاسیس شهر کیبوتز شهرالجولان در حاشیه‌ی رود یرموک بودند٬ تعداد زیادی قطعات سفالی بسیار زیبا یافتند که با خطوط زیگزاگی حکاکی و با رنگ قرمز تزئین شده بودند.


بعضی از این سفالگری ها به شکل زنی در حالت نشسته است که سری دراز دارد و احتمالا رب النوع باروری و حاصلخیزی بوده است. تنها در همین سایت٬ تاکنون بیش از ۳۰۰ مجسمه از این نوع به دست آمده است.



اکتشافات بعدی از آثار هنری سبک یرموکیان در مگیدو واقع در شمال اسرائیل٬ بیبلوس در لبنان و تقریبا ۲۰ مکان دیگر در سرزمین مقدس٬ نشان از گسترش روزافزون فرهنگ یرموکیان در منطقه دارد.

برگرفته از کتاب سرزمین مقدس٬ نشنال جئوگرافیک.

ادامه دارد. . .
Wednesday, February 3, 2010
قسمت قبلی این نوشته:

سرزمین مقدس٬ قسمت اول

به عنوان مثال در مکانی به نام عبیدیه واقع در دره‌ی رود اردن٬ باستان شناسان ابزارهایی سنگی کشف کرده اند که عمر آنها به بیش از یک میلیون و چهارصدهزار سال می رسد و به احتمال زیاد هومینین ها (قدیمی ترین اسلاف بشر بیرون از آفریقا)٬ که حدود یک میلیون و هشتصد هزار سال قبل در منطقه‌ی مانیسی (Dmanisi) در گرجستان امروزی می زیسته اند٬ از همین مسیر عبور کرده اند. در مکان دیگری واقع در دره‌ی بزرگ٬ به نام خشر بنوت یعقوب٬ باستان شناسان نخستین بقایای تسلط انسان بر آتش را یافته اند که عمر آن به ۷۸۰٬۰۰۰ سال میرسد. و زمانی که گونه‌ی ما٬ یعنی هوموساپینس در حدود ۱۰۰٬۰۰۰ سال پیش سفر خود به خارج از آفریقا را آغاز کرد٬ برای اولین بار در غارهایی که از شش گوشه٬ ارتفاعات سرزمین اسرائیل را احاطه کرده اند٬ سکنی گزید.


حفاری های باستان شناسی در سایت خشر بنوت یعقوب

این انسانها دسته های بدوی شکارچی ای بودند که از دید آنان سرزمین مقدس امروزی٬ ایستگاهی پر از شکار و منابع طبیعی در نخستین طی الارض های شان بود. اما وقتی انسانهای مدرن شروع به ریشه دوانیدن کردند٬ این سرزمین جایی بود که آنها تصمیم گرفتند اولین خانه های خود را در آن بسازند. شکی نیست که هوای معتدل مدیترانه ای این سرزمین٬ خاک حاصل خیز آن و رودخانه های متعدد آن جاذبه های طبیعی برای این تصمیم بوده اند. نخستین نشانه های میل به ساکن شدن در این منطقه در مکانی به نام «اوهالو۲» به عمر تقریبی ۲۳٬۰۰۰ سال٬ دیده میشود٬ مکانی واقع در جنوب شرقی دریای الخلیل٬ که آثار سرپناههای ساخته شده از شاخ و برگ درختان به همراه بقایای گلها و گیاهان جمع آوری شده در آنها از جمله جو برجای مانده است. ۸۵۰۰ سال بعد٬ مردمانی اسرارآمیز و نیمه ساکن به نام نطوفیان شروع به زاد و ولد در مناطقی کردند که امروزه اسرائیل٬ اراضی فلسطینی٬ سوریه و اردن نامیده میشوند. آنها در خانه های ساخته شده از شاخ و برگ زندگی می کردند٬ غزال و قوچ شکار می کردند٬ به داشت و برداشت دانه های وحشی اهتمام می ورزیدند و مردگان خود را در قبرستانی نزدیک به خود دفن می کردند.


خانه های ساخته شده از شاخ و برگ درختان

باستان شناس بریتانیایی به نام کتلین کنیون٬ در حدود سال ۱۹۵۰ دست به حفاری های گسترده در مکانی به نام تل السلطان واقع در اریحا٬ که محل زندگی نطوفیان بود٬ زد. در اریحا که نطوفیان احتمالا به خاطر وجود چشمه های متعدد آب تصمیم به اقامت در آن گرفتند٬ کنیون لایه های تاریخ را یکی پس از دیگری از زیر خاک بیرون کشید. درست یک لایه بالاتر از بقایای نطوفیان٬ او نخستین آثار مزرعه داری توسط انسان را که به ۱۱٬۰۰۰ سال قبل بر می گردد٬ کشف کرد. این کشف همچنین شامل یک برج بسیار زیبای سنگی به ارتفاع تقریبی هشت و نیم متر و مخزنی از جمجمه های انسان با چهره هایی گچ اندود شده٬ میشود.


برج سنگی ساخته شده توسط نطوفیان واقع در اریحا٬ اسرائیل

این مقطع زمانی٬ همان است که باستان شناسان از آن به عنوان عصر نوسنگی یاد می کنند٬ عصری که یکی از مراحل مهم حرکت بشر به سوی تمدن بود.

برگرفته از کتاب سرزمین مقدس٬ نشنال جئوگرافیک.

ادامه دارد. . .
Monday, February 1, 2010
سرزمین مقدس. برای ۳/۵ میلیارد نفر از ساکنان کره‌ی زمین٬ یهودیان٬ مسیحیان و مسلمانان٬ این دو کلمه تداعی کننده‌ی سرزمینی جادویی است؛ چشمه‌ی جوشان معجزات که اساس یکتاپرستی موجود در مذهاب آنان از این سرزمین جاری شده است.


مومنین هر سه دین٬ این قطعه‌ی کوچک زمین را گرامی می دارند. سرزمینی که در قدیم کنعان نامیده می شد و در زمان حال محدوده ای است شامل اسرائیل٬ اراضی فلسطینی٬ لبنان٬ بخشهایی از اردن و سوریه و مصر. آنان این سرزمین را گرامی می دارند از آنرو که خدای آنان در این سرزمین خود را به بشر معرفی و سخنانش را به او عرضه کرد٬ اینجا جایی است که وقایع موجود در تورات و انجیل در آن روی داده است. در حقیقت هر سه دین بزرگ٬ خود را میراث دار ِ بزرگ خاندان٬ ابراهیم٬ می دانند. هم او که خدایش به او فرمان داد با همسرش سارا به کنعان برود و به او وعده‌ی قوم برگزیده را داد.


جبرئیل٬ ابراهیم و اسحاق٬ اثر رامبراند٬ ۱۶۳۴


حتی افرادی که به متون موجود در کتب مقدس به صورت تحت اللفظی باور ندارند٬ به سرزمین مقدس به دیده‌ی مکانی می نگرند که محل آمیزش و شکوفایی افسانه ها٬ فرهنگها و وقایع تاریخی بوده است. وقایعی که تاثیر انکار ناپذیری در سرنوشت بشر امروزین داشته و دارند. بسیاری از شهرهایی که در انجیل از آنان نام برده شده٬ حبرون٬ اورشلیم٬ غزه٬ بئر شبع و اریحا نام مکانهایی واقعی بوده اند که بعضی از آنها حتی امروز و هنوز اماکن پررونقی هستند. همچنین باستان شناسان بقایای چندین مکان دیگر که در کتب مقدس از آنها نام برده شده را از زیر خاک بیرون کشیده اند. امروزه یهودیان٬ مسیحیان و مسلمانان هر یک به دنبال سهم و حق خود از این سرزمین هستند٬ سرزمینی واقع شده میان دریا و بیابان٬ با کوههایی صعب العبور و دره ها و رودخانه ها.

چه عاملی موجب نقش حیاتی سرزمین مقدس در تاریخ بشر شد؟ پاسخ به این سوال در اعماق تاریخ فرگشتی نوع انسان نهفته است. در حدود دو میلیون سال پیش٬ زمانی که اجداد انسان امروزین یعنی هومینین ها ساکن در نواحی شرقی آفریقا٬ سرزمین اصلی خود را ترک کرده و شروع به اسکان در نواحی دیگر زمین کردند.


بسیاری از مردم شناسان٬ معتقدند این گروه در مسیر دره‌ی بزرگ٬ مسیری به طول ۴۰۰۰ مایل (۶۰۰۰ کیلومتر) حرکت کرده اند٬ مسیری که از شرق آفریقای مرکزی شروع شده و از بحر المیت و دره‌ی رود اردن گذشته و تا سیبری ادامه می یابد.


برگرفته از کتاب سرزمین مقدس٬ نشنال جئوگرافیک.

ادامه دارد. . .
Wednesday, October 14, 2009
در میان اقوام مختلف بشری٬ داستانی به صورت سینه به سینه٬ به اشکال و روایات مختلف تا به امروز نقل شده که حکایت از وقوع طوفان مهیبی دارد. این طوفان٬ بنا به خواست خدا یا خدایانی صورت گرفته که خواهان محو تمدن بشری از روی زمین بوده اند و مشهورترین این روایت «طوفان نوح» است.


تابلو «سیلاب» برگرفته از داستان طوفان نوح از انجیل اثر گوستاو دوره


این افسانه٬ در میان اقوام سومری٬ بابلی (حماسه‌ی گیلگمش) و در ادیان یهود و اسلام با تفاوت هایی٬ نقل شده است. همچنین نسخه های مختلفی از آن در جنوب و شرق آسیا و منطقه‌ی اقیانوسیه٬ از هندوستان و چین گرفته تا مالزی و استرالیا و نیوزیلند ثبت شده است.

همچنین در اروپا٬ در میان اقوام یونانی٬ آلمانی٬ فنلاندی و ایرلندی٬ نقل قولهایی در مورد وقوع طوفانی بزرگ وجود دارد. در میان بومیان آمریکا یعنی اقوام آزتک٬ مایا و اینکا نیز داستانهایی به این شکل وجود دارد.

برای مثال٬ در افسانه های اندونزی آمده که زمین روی پشت یک مار عظیم الجثه قرار داشته و این مار که از حمل این بار سنگین روی دوشش خسته میشود و با تکانی٬ آنرا به داخل دریا پرتاب می کند. (دریا کجا بوده؟) و خدا (باتارا-گورو) با ارسال یک کوه به میان دریا٬ به کمک دخترش می شتابد. واضح است که تمامی نسل بشر امروز٬ فرزندان این دختر هستند و البته بعدها زمین مجددا روی سر مار قرار داده میشود!

در افسانه های نیوزلندی٬ روآتاپو٬ از پدرش یواِنوکو٬ به دلیل ترجیح دادن برادر کوچکش٬ «کاهوتیا تِ رانجی» به او عصبانی میشود و برادرش را در آب غرق می کند. اما برادر غرق شده با کمک وال ها نجات می یابد.

در افسانه های اینکا٬ ویراکوچا به کمک امواج سهمگین٬ غولها را از بین می برد و با مخفی شدن در غاری که هیچ منفذی به بیرون نداشته از طوفان جان سالم به در می برد.

آخرین این داستانها هم که افسانه‌ی طوفان نوح است که با ساختن کشتی و سوار کردن یک جفت از هر حیوان٬ آنها را از غرق شدن در طوفان قهر الهی نجات می دهد.


تابلوی «کشتی نوح» اثر نقاش آمریکایی ادوارد هیکس


اما همانطور که مشاهده میشود٬ تنها وجه مشترک همه‌ی این اقوال٬ وجود طوفانی بزرگ و غرق شدن عده‌ی زیادی در آب است. اما اسامی قهرمانان٬ شکل نجات یافتن انسان و حیوانات از این طوفان و بازتولید نسل٬ در هر یک تفاوتهای فاحشی با دیگری دارد.

قدر مسلم این است که وجود داستانی با مضمون طوفان بزرگ در میان اقوام بیشماری در نقاط مختلف زمین٬ امکان واقعی بودن آن را بسیار افزایش می دهد. اما در مورد منشا این داستانها٬ دانش مدرن وقعی به افسانه سرایی ها نمی نهد. اگر قرار داشتن زمین روی سر یک مار بزرگ در ذهن بشر امروزی مهمل می نماید٬ وقوع طوفان بنا به خواست خدا و محو گناهکاران نیز٬ به همان اندازه مضحک است. کافی است تصور کنید سونامی رخ داده در سال ۲۰۰۴ در اقیانوس هند که منجر به کشته شدن بیش از دویست هزار انسان شد٬ ۵۰۰ یا هزار سال قبل به وقوع می پیوست. بدیهی است که ذهن اجداد ما که در صدد ارائه‌ی توضیحی برای هر رویدادی بوده اند٬ در صورت عدم درک علل مادی این پدیده به افسانه سرایی روی می آورده و پای خدایان را به میان می کشد.

اما صرف نظر از شاخ و برگهایی که در طول هزاران سال به این داستان اضافه شده است٬ دانش مدرن٬ به دنبال حادثه ای میگردد که بتواند توضیحی برای وجود این افسانه های گوناگون با مضمون واحد باشد. نکته ای که باید در اینجا به آن توجه کرد این است که لزوما تمامی این داستانها به یک حادثه‌ی واحد تاریخی اشاره نمی کنند. سیل یا طوفان پدیده ای است که به طور مکرر در همه جای دنیا رخ می دهد و موجب خسارتهای مالی و جانی زیادی میشود. حتی با پیشرفتهای تکنولوژیک امروزی٬ جلوگیری از طوفانهای این چنینی غیر ممکن است. (ببینید: طوفان کاترینا در آمریکا)

در مورد منشا ظهور چنین افسانه ای٬ بعضی معتقدند یافتن فسیل ماهی ها٬ صدف ها و آبزیان دیگر در نقاط مختلف زمین از جمله در میان کوههای بلند٬ این تصور را در مردم ایجاد کرده که لابد زمانی در آنجا دریا وجود داشته و با توجه به فقدان دانش کافی در مورد حرکت لایه های زمین در زمانهای قبل٬ ساده ترین توضیح برای وجود دریا در نقاط مرتفع٬ وقوع سیلاب در آن محل بوده است. نخستین بار لئوناردو داوینچی بود که این فرضیه را رد کرد و گفت که ساختار لایه ای شکل موجود در سنگهای کوهستانها (او به طور مشخص در مورد کوههای اَپنین در ایتالیا صحبت کرده است.)٬ نمی تواند به فوریت بر اثر وقوع یک طوفان پدید آمده باشد. اما یونانیان باستان فرضیه‌ی دیگری داشتند مبنی بر اینکه چنین سیلاب هایی چندین و چند بار به وقوع پیوسته و دلیل لایه لایه بودن کوهستانها و همچنین یافت شدن صدف دریایی در کوهستانهای مرتفع نیز به همین دلیل است.

البته احتمال این هم هست که عده ای شاهد وقوع طوفان مهیبی بوده اند و به هر شکلی جان سالم از آن به در برده و این داستان را نسل های بعدی منتقل کرده اند.

اما علم در این مورد چه می گوید؟

یکی از فرضیات در این زمینه٬ سقوط یک شهاب سنگ در محلی واقع در جنوب شرقی اقیانوس هند (روی نقشه ببینید) است. این محل که به «گودال برکل» (Burckle crater) شهرت دارد٬ در حدود ۳۰ کیلومتر قطر دارد که تقریبا ۲۵ برابر «گودال بَرینجر» که در ایالت آریزونای آمریکا واقع است٬ می باشد. تخمین زده میشود که این گودال در محدوده‌ی زمانی بین ۲۸۰۰ تا ۳۰۰۰ سال قبل از میلاد مسیح (در حدود ۵۰۰۰ سال قبل) به زمین اصابت کرده باشد. این گودال در عمق ۳۸۰۰ متری دریا قرار دارد.


فرضیه‌ی دیگر٬ اشاره به وقوع آتشفشانی عظیم در حدود ۱۶۰۰ سال پیش از میلاد مسیح٬ در جنوب یونان در دریای مدیترانه دارد که منجر به وقوع سونامی عظیمی در منطقه‌ی خاور میانه٬ شمال آفریقا و جنوب اروپا شده است.


البته باید توجه خوانندگان عزیز را به این نکته جلب کنم که فوران این آتشفشان عظیم در زمان مورد بحث فرضیه نیست. بلکه این موضوع که این فوران و امواج آب حاصل از آن٬ منشا داستان طوفان نوح بوده باشد٬ محل بحث است.

اما مهمترین تئوری در ارتباط با طوفان نوح٬ پر شدن ناگهانی دریای سیاه در حدود ۵۶۰۰ سال پیش از میلاد مسیح است. این فرضیه می گوید: «دریای سیاه و دریاچه‌ی خزر٬ دریاچه های آب شیرینی بودند شکل گرفته از آب شدن تدریجی یخچالها. رودخانه ای منتهی به دریای سیاه٬ به مرور زمان تغییر مسیر داده و راهی دریای شمال شدند و در نتیجه سطح آب دریای سیاه بر اثر تبخیر به مرور پایین می رفت. در حدود سال ۵۶۰۰ پیش از میلاد٬ با آب شدن بیشتر یخهای قطبی آب دریاها بالاتر رفته و با بالارفتن سطح دریای مدیترانه٬ در ناحیه‌ی تنگه‌ی بسفر٬ ناگهان سد سنگی طبیعی شکسته و مساحتی بالغ بر ۱۵۵٬۰۰۰ کیلومتر مربع به زیر آب فرورفت. در طی این اتفاق٬ ۴۲ کیلومتر مکعب آب در هر روز وارد حوضچه‌ی دریای سیاه شده است که برابر است با ۲۰۰ برابر حجم آب آبشار نیاگارا. این اتفاق برای ۳۰۰ روز متوالی ادامه داشته است.»


دریای سیاه امروزی (آبی روشن) و «دریاچه‌ی سیاه» پیش از سیل (آبی تیره)



دریای اژه٬ دریای مرمره و دریای سیاه قبل و بعد از سیلاب

بازبینی های متعدد در مورد این فرضیه٬ صحت آنرا تایید کردند و در اکتشافات متعدد زیر آب٬ صدفهای حلزون ساکن در آب شیرین (حال آنکه دریای سیاه در حال حاضر دارای آب شور است.)٬ خطهای ساحلی باستانی٬ چوبهای بریده شده با ابزار و ساختمانهای دست ساز بشر از عمق ۱۰۰ متری دریای سیاه به دست آمده است.

واضح است که مولف این مقاله مدعی نیست همه یا هر یک از این تئوری ها یا فرضیه ها دقیقا همان طوفان مورد اشاره‌ی طوفان نوح است. اما عقل خردگرا به او میگوید که حتما پدیده‌ی مادی با منشا طبیعی موجب پدید آمدن طوفانی عظیم بوده و این داستان بعد از گذشتن هزاران سال٬ با نقل شدن سینه به سینه و با افزوده شدن شاخ و برگهای بیشمار به آن٬ به صورت امروزی به دست ما رسیده است و برداشت «عینی» و مو به مو واقعی دانستن آن و نسبت دادن آن به خدا(یان) از عقل سلیم به دور است.
Thursday, September 10, 2009
همین الان هم دانش مدرن٬ راههایی برای تقویت و بهبود بخشیدنِ حالات روانی٬ قوای جنسی٬ عملکرد ورزشکاران٬ سطح تمرکز و سلامتی جسمانی ارائه می دهد. اما آیا این بهبود بخشیدن های مصنوعی همیشه مفید هستند؟ نیک بوستروم مدیر انستیتوی «آینده‌ی انسانیت» در دانشگاه آکسفورد٬ معتقد است زمان مناسب برای مطرح کردنِ بحثِ اخلاقیات در ارتباط با بهبود دهنده های انسانی٫ فرا رسیده است. «بهبود دهنده های انسانی» اصطلاحی است که روز به روز کاربرد بیشتری پیدا می کند و محدوده‌ی وسیعی از پیشرفت های ژنتیکی٬ دارویی و تکنولوژیکی را شامل میشود که منجر به افزایش توانایی های جسمی٬ ذهنی و حتی افزایش قابل توجهِ طول عمر انسان میشوند. او اخیرا مجموعه مقالاتی را در این زمینه ویرایش کرده و توضیح داده است که چرا آینده‌ی ما به طور بالقوه آبستن خوشی ها و خطرات بسیار است.


سوال: شما معتقدید که زمان طرح بحثهای اخلاقی در این زمینه رسیده است. چرا؟
جواب: در غالب زمینه ها٬ سوالات اخلاقی جلوتر از واقعیات حرکت می کنند که در واقع باید همین گونه باشد. اما ما همین الان هم «بهبود دهنده های انسانی» داریم و از آنها استفاده می کنیم. برای مثال میتوان از بهبود دهنده های سطح هشیاری (کافئین٬ مودافینیل)٬ بهبود دهنده های عملکرد ورزشی (استروئیدها٬ ای پی او)٬ افزایش دهنده های نیروی جنسی (وایاگرا)٬ تقویت کننده های سیستم ایمنی (واکسیناسیون) و بهبود دهنده های تمرکز ذهنی (ریتالین) نام برد. نسخه های بهینه شده‌ی این مواد نیز در مدت کوتاهی در دسترس همگان خواهد بود. به علاوه٬ مواد تقویت کننده‌ی حافظه نیز در حال گذراندن مراحل آزمایشات کلینیکی هستند. شاید موادی عرضه شود که «اعتماد» را افزایش می دهند - مثل آکسی توسین - و افراد را به ازدواج و جفت شدن ترغیب کنند٬ یا قرصهای موثرتر برای لاغر شدن یا روشهایی برای کند کردن فرآیند پیری و دوام توانایی ذهنی. هر یک از این پیشرفتها باید به تنهایی مورد قضاوت و ارزیابی قرار گیرد و هزینه ها و ریسک های آن سنجیده شود.

س: حتی پیشرفت های کوچک هم می توانند تاثیرات عمیقی داشته باشند. درست است؟
ج: بگذارید طور دیگری جواب شما را بدهم. در حال حاضر حدود ۱۰ میلیون دانشمند در سراسر دنیا وجود دارد. افزایش قوای درک این دانشمندان به میزان یک درصد شاید تاثیر قابل توجهی نداشته باشد٬ اما این افزایش یک درصدی به معنای داشتن صد هزار دانشمند جدید است.

س: شما اخیرا کاری را در زمینه‌ی شبیه سازی کل مغز به پایان رساندید. می توانید در این زمینه و ارتباط آن با «بهبود دهنده های انسانی» صحبت کنید؟


ج: شبیه سازی کل مغز٬ یک پروژه‌ی کاملا فرضی در آینده است که احتمالا انسانها را قادر خواهد ساخت «ذهن» خود را از مغز بیولوژیک خود به روی یک کامپیوتر «آپلود» (بارگذاری) کنند. این یک پیشرفت بسیار بنیادی خواهد بود که البته در حال حاضر بسیار دور از دسترس ماست. با این وجود٬ ارزشش را دارد که در زمان حاضر تاثیرات عمیق این تکنولوژی را در ارتباط با «بهبود دهنده های انسانی» بررسی کنیم. برای مثال ذهنی که به صورت یک «نرم افزار» روی یک کامپیوتر «در حال اجراست»٬ در معرض فرآیند پیری بیولوژیک نیست. چنین ذهنی را حتی می توان با انتقال به کامپیوتری سریع تر٬ با سرعت بیشتری «اجرا کرد». در فواصل معین و جهت اطمینان٬ می توان از آن نسخه‌ی پشتیبان تهیه کرد و موارد بیشمار دیگر. اما مهم است که این امکانات بالقوه را با مقدورات امروزی مخلوط نکنیم.

س: یکی از استدلال های مخالفان «بهبود دهنده های بنیادی انسانی» این است که ما نباید در امور طبیعت دخالت کنیم. آیا شما با این دیدگاه موافقید؟


ج: این طرز فکر که ژن انسان در شکل فعلی بی نقص است٬ حرف یاوه ای است. حتی با نگاهی سرسری به تاریخ می توانیم ببینیم که موارد بد بیشماری نیز در طبیعت انسان وجود دارد. وقتی موجودی با سابقه‌ی تاریخی ما٬ بادی به غبغب می اندازد و خود را - بدون هیج نیازی به بهبود - بی نقص به حساب می آورد٬ نمی دانم باید خندید یا گریست. اما این حرف به معنی این نیست که اگر ما شروع به دستکاری ژنهای خود کنیم٬ به سمت بهتر شدن حرکت خواهیم کرد٬ بلکه ممکن است کارها را خرابتر کنیم.

س: حال برعکس٬ در جبهه‌ی شما چه استدلالی در پشتیبانی از «بهبود دهنده های انسانی» وجود دارد؟
ج: بحثهای روشنفکری زیادی در این زمینه وجود دارد٬ اما در غریزی ترین سطح٬ بزرگترین مشوق برای شخص خودم٬ مقایسه‌ی اوقات خوش با اوقات بدی است که دارم. تفاوت بسیار فاحشی بین این دو می بینم. پس از خودم می پرسم چرا اوقات خوشم بیشتر نباشد؟ و در مقابل می بینم که محدودیت های بیولوژیک بیشماری هست که این موضوع را غیر ممکن میسازد. و برای فائق آمدن بر این محدودیت ها٬ نیاز به «بهبود دهنده» هایی در اشکال مختلف داریم.

س: شما با خطراتی که موجودیت بشر را تهدید می کند نیز سروکار دارید: شهاب سنگ ها٬ جنگ هسته ای تمام عیار و غیره. شما فکر می کنید انهدام کامل حیات انسانی و همچنین مدینه‌ی فاضله هر یک سناریوهای محتملی برای آینده‌ی نوع بشر در قرن آینده هستند؟


ج: رییس انجمن سلطنتی [بریتانیا]٬ مارتین ریس٬ شانس بقای تمدن انسانی را ۵۰-۵۰ ارزیابی می کند. این برآورد در توافق با تخمینهای بقیه‌ی دانشمندانی است که در زمینه تهدیدات موجودیت حیات انسانی کار می کنند. چگونگی عکس العمل ما در مقابل چالش های این قرن٬ می تواند تعیین کننده‌ی آینده‌ی انسانیت - اگر چیزی از آن باقی بماند - باشد.

منبع: مجله‌ی تایم
Friday, August 14, 2009
استفان هاوکینگ٬ اختر فیزیکدان انگلیسی٬ مدال آزادی٬ بالاترین نشان دولتی آمریکا را دیشب از دستان باراک اوباما دریافت کرد.




کتاب او به نام «تاریخچه‌ی زمان» به مدت ۲۳۷ هفته٬ در لیست پرفروشترین کتابها قرار داشت که در این زمینه رکورد جدیدی است. اوباما در مورد او گفت: «او از روی صندلی چرخدارش٬ ما را به دورترین و عجیب ترین گوشه های جهان هستی٬ رهبری کرده است. با این کار٬ او تخیلات ما را برانگیخته و قدرت روحیه‌ی بشر را به ما نشان داد.»

اوباما همچنین به شوخی گفت که سعی ندارد کارهای این فیزیکدان ۶۷ ساله را برای بقیه شرح دهد.

البته اوباما در عوض مدالی که به استفن هاوکینگ داد٬ تاییدی بر برنامه‌ی اصلاح ساختار درمانی آمریکا از او دریافت کرد. هاوکینگ گفت اگر به خاطر سیستم خدامات درمانی دولتی نبود٬ او الان در اینجا حضور نداشت.

منبع: تایمز آنلاین
Thursday, June 11, 2009
لی اسمولین٬ تئوریسین فیزیک از دانشگاه واترلو واقع در ایالت اونتاریو در کانادا٬ نظری جنجالی دارد که پیش بینی هایی قابل آزمایش درمورد جهانهای دیگر ارائه می کند. در این نظریه٬ او بحث نواحی قابل سکونت را به گونه ای مطرح می کند که حتی از نظریه‌ی مورد اشاره‌ی اَدَمز نیز٬ جذابتر است.

در اوایل دهه ۱۹۹۰ اسمولین مدلی از جهان ارائه داد که قویا با نظریه‌ی عوالم دیگر در کیهان شناسی انبساطی متفاوت است. نظریه‌ی او بیشتر روی چگونگی خم شدن زمان و فضا توسط سیاه چاله ها تمرکز می کند. از حدود سالهای دهه‌ي ۱۹۶۰ دانشمندان زیادی با این ایده بازی کرده اند که هرگاه ستاره ای به درون یک سیاه چاله جذب میشود٬ امکان ایجاد یک جهان دیگر را افزایش می دهد. اسمولین تئوری خود را بر پایه‌ی این ایده بنا کرده است.


جهانهای تولید شده توسط سیاه چاله با جهانهای خلق شده بر اثر انبساط٬ یک فرق اساسی دارند. در دنیاهای تشکیل شده بر اثر انبساط٬ هیچ تماسی بین قوانین فیزیک در دو دنیای مجزا وجود ندارد. در حالیکه اسمولین گمان می کند در عوالم مبتنی بر سیاه چاله ها٬ این عوالم٬ قویا به سمت شکل خاصی از فیزیک گرایش دارند. او در این مورد می گوید: «هر دنیایی که تعداد بیشتری سیاه چاله تولید می کند٬ عوالم بیشتری خواهد زایید و قوانین فیزیک آن جهان٬ به فرزندانش منتقل خواهد شد. بر این اساس٬ باید مدلی از انتخاب طبیعی٬ به سود جهانهایی که قوانین فیزیک آنها منجر به تولید بیشترین تعداد سیاه چاله ها میشود٬ وجود داشته باشد. چنین عوالمی٬ باید در محیط «چند عالمی» در اکثریت مطلق باشند.»


مدل اسمولین٬ دو مزیت قابل ذکر دارد. اول اینکه توضیح می دهد که چرا جهان ما دارای قوانین فیزیک فعلی است٬ به این معنی که عوالمی که ستاره های غول آسا٬ که به نوبه‌ی خود سازنده‌ی سیاه چاله ها هستند٬ می سازند٬ قویا برتر از دیگر عوالم هستند و دیگر اینکه توضیح می دهد که چگونه قوانین فیزیک ما به حیات اجازه‌ی شکل گیری می دهند: عناصری که برای تشکیل ستارگان لازم هستند٬ همانهایی هستند که برای شکل گیری بیولوژی ما لازم است.

در حقیقت این مدل٬ مزیت سومی هم دارد: اسمولین معتقد است که فرضیه‌ی چند عالمی او قابل آزمایش است. بر اساس فرضیه‌ی او٬ عوالمی که بیشترین سیاه چاله ها را میسازند٬ زاینده تر از بقیه هستند٬ جهان ما باید از این نظر در حد متناسبی باشد. پیش بینی های اسمولین در مورد انبساط جهان و جرم سنگین ترین ستاره های پایای نوترونی٬ تاکنون نقض نشده اند. ار می گوید: «این تئوری قابل رد است. اگر مشاهداتی بر خلاف این فرضیه داشته باشیم٬ در این صورت این فرضیه نادرست است.»

اما در صورت درستی فرضیه‌ی اسمولین٬ تنها جهان ما نیست نیست که مسکون است٬ بلکه ما در درون یک سیستم «چند عالمی» هستیم که بارور از حیات است. نواحی قابل سکونت نامتناهی!

قسمتهای قبل:
قسمت اول
قسمت دوم
قسمت سوم
قسمت چهارم

منبع: مجله دیسکاور
Thursday, May 28, 2009
نواحی زندگی چندهستی (چندعالَمی)
امروزه٬ دیگر نواحی قابل سکونت محدود به دنیایی که ما میشناسیم نیستند٬ بلکه شامل دنیای دنیاها نیز میشوند. (جهانی که جهان ما یکی از اجزای آن است.) چیزی که کیهان شناسان از آن به عنوان چندهستی نام میبرند. (اگر عبارت Universe را به معنای هستی یا عالَم بگیریم٬ در این صورت Multiverse را معادل با چندهستی یا چندعالَمی قرار داده ام. این واژه٬ واژه‌ای ساختگی است که در سال ۱۸۹۵ توسط ویلیام جیمز خلق شد. در واژه‌ی Universe بخش ابتدایی آن یعنی Uni به معنای تک٬ واحد یا یک است. بنابراین Multiverse به معنی چندین هستی یا چندین عالَم خواهد بود. - مترجم) شاید بعد از اینکه جهان ما در تاریکی فرو رود٬ جهان یا جهان های دیگری مشعل حیات را روشن نگاه دارند.


در نگاه اول ممکن است این ایده که جهان ما (شامل تمام ستارگان٬ کهکشانها و هر آنچه که می بینیم به همراه قوانین فیزیک حاکم بر آن) تنها بخشی از یک مجموعه‌ی عظیم شامل تعداد بسیارزیادی جهان های دیگر است٬ یک مشت داستان علمی-تخیلی به نظر بیاید٬ اما کیهان شناسان مدل چندعالَمی را بر پایه‌ی یک تئوری به نام تئوری تورم ساخته اند. کیهان شناسی تورمی٬ که هم اینک نظریه‌ی غالب در زمینه‌ی شناخت جهان ابتدایی است٬ معتقد است که تمامی جهان قابل مشاهده٬ در ابتدا به شکل یک لکه روی مجموعه‌ی عظیم (احتمالا نامتناهی) دیگر قرار داشته و در اثر انفجار بزرگ به شکل کنونی در آمده است. در زمان ۱۰ به توان منفی ۳۰ بعد از ایجاد٬ این لکه در اثر انفجار به شکل بسیار سریعی منبسط (متورم) شده و تبدیل به هر آنچه که ما می بینیم شد. این نظریه با وجود اینکه بسیار غریب و دور از ذهن می نماید٬ پشتوانه‌های ملموس و قابل مشاهده‌ی معقولی دارد.

بعضی کیهان شناسان پا را از این هم فراتر می نهند و می گویند لکه های دیگری هم در مکانهای دیگر و زمانهای دیگر دستخوش انفجار و تورم شده و تبدیل به جهان‌های دیگری میگردند. فیزیکدانان از این فرآیندِ ازدیاد جهان ها٬ با عنوان «تورم ابدی» یاد می کنند. این بحث ما را به تعداد تقریبا نامتناهی از جهان های کاملا مجزای دیگر می رساند که هر کدام قوانین فیزیک منحصر به خود را خواهند داشت. (این بحث به نوبه‌ی خود٬ به مبحث تئوری رشته ها و پیش بینی های عجیب و غریب آن منتهی میشود٬ مدلی بنیادی از فیزیک که تخمین می زند در حدود ۱۰ به توان ۵۰۰ مجموعه از قوانین فیزیک می تواند وجود داشته باشد.) فرد اَدَمز می گوید: «در بعضی از این عوالم دیگر٬ نیروی جاذبه می تواند قویتر یا ضعیفتر از عالَم ما باشد. در بعضی دیگر٬ ممکن است نیروی الکترومغناطیس که اتمها و مولکولها را کنترل می کند٬ متفاوت باشد. عواقب تشکیل حیات در این عوالم بر پایه‌ی قوانین متفاوت فیزیکی٬ می تواند حیرت انگیز باشد.»

اگر چه شواهدی دال بر وجود این عوالم دیگر وجود ندارد٬ اما این موضوع باعث توقف تئوریسین ها از گمانه زنی در مورد آنان نشده است. به نظر میرسد قوانین فیزیک در عالَم ما برای ایجاد ستارگانی با عمر طولانی٬ سیاراتی با مدار پایدار و مولکولهایی که شیمی پیچیده را ممکن میسازند٬ تنظیم شده اند. تمامی اینها٬ به نظر میرسد که از ملزومات حیات باشند. اَدَمز می گوید: «چیزی که مردم زیاد در مورد آن می پرسند٬ رفتار ستارگان در عوالم دیگر است. اگر شما عالمی داشته باشید که شکل گیری ستارگان در آن نا ممکن باشد٬ احتمال زیادی هست که آن دنیا٬ دنیایی عقیم باشد.»

اَدَمز این پرسش را جدی گرفت و به مطالعه در مورد فیزیک دگرگون و تاثیرات آن بر روی شکل گیری ستارگان پرداخت. او میگوید: «من تصمیم گرفتم محاسباتی واقعی انجام دهم. آیا ممکن بود من بتوانم تمامی این گمانه زنی ها را در قالب یک مسئله‌ی خوب تعریف شده درآورم؟» هر یک از چهار نیروی بنیانی (نیروی جاذبه٬ نیروی الکترومغناطیس٬ نیروهای قوی و ضعیف اتمی) نوعی درجه (چیزی شبیه درجه‌ی کم و زیاد کردن صدا در دستگاه پخش صوت) هستند که میتوان با کم و زیاد کردن آنها٬ میزان قوت آنها را تغییر داد. ادمز ادامه می دهد: « من تصمیم گرفتم تعدادی مدل ستاره ای محاسبه کنم و ببینم این نیروها در چه محدوده ای می توانند ستاره هایی پایدار شکل دهند.» نتیجه‌ی این محاسبات٬ شگفتی بسیاری از افراد را به دنبال داشت..


اگر تعداد نامتناهی عوالم دیگر وجود داشته باشند٬ آیا ممکن است جهان ما عینا به همین شکل در جایی دیگر تکرار شود؟


او میگوید: «بسیاری از افراد ادعا می کنند که تنها کسری از دقیقه در حبابِ یک عالم٬ شرایط لازم برای تشکیل حیات را خواهد داشت.» اما محاسبات او نشان می دهد ستارگان٬ قابلیت شکل گیری و دوام در محدوده‌ی وسیعتری از مجموعه قوانین فیزیک را دارند و این چیزی بود که کسی انتظار آن را نداشت. و از آنجا که ستارگان از ملزومات مقدماتی حیات هستند٬ امکان شکل گیری حیاتِ قابل دوام بسیار بیشتر خواهد بود. بیش از یک چهارم مدل هایی که او ساخت٬ منتهی به تشکیل ستارگانی با عمر طولانی میشوند٬ اما با یک علامت هشدار. موضوع اینجاست که او نمی تواند بگوید که احتمال وقوع هر یک از مقادیر متفاوت نیروی جاذبه یا نیروی الکترومغناطیس٬ در هر یک از این عوالم جداگانه چقدر است. او می گوید: «باید محاسبات من را در قالب یک توزیع احتمالاتی در عوالم دیگر پیاده کنیم.» به عبارت دیگر٬ باید احتمال وقوع هر یک از گونه های قوانین فیزیک را در عوالم دیگر بدانیم و در کیهان شناسی تورمی٬ مفهومی وجود ندارد که مجموعه قوانین فیزیک هر یک از عوالم را مشخص کند.


قسمتهای دیگر:
قسمت اول
قسمت دوم
قسمت سوم
قسمت پنجم و آخر

ادامه دارد . . .

منبع: مجله دیسکاور
Thursday, May 21, 2009
آدریان ملوت از دانشگاه کانزاس می گوید: «هر ۶۲ میلیون سال یکبار٬ اتفاق ناخوشایندی برای تنوع زیستی روی کره‌ی زمین می افتد. دیرین شناسان٬ اطلاعات زیادی در مورد موجوداتی که فسیل آنها پیدا شده را جمع آوری کرده اند. با نگاه به این اطلاعات می توان تغییر تنوع زیستی را در گذر زمان مشاهده کرد.» مطالعات مناقشه برانگیز وی٬ که از پشتیبانی مطالعات دیگر گروهها نیز برخوردار است٬ نشان می دهد که افت تنوع زیستی روی زمین - که گاهی به شکل انقراض گونه‌ها در مقیاس وسیع اتفاق می افتد - در یک چرخه‌ی تناوب٬ تکرار میشود.

ملوت تغییرات تنوع زیستی روی زمین را با حرکت خورشید و ستارگان و سیارات مرتبط می داند. او در این مورد می گوید: «همزمان که خورشید حول مرکز کهشکان شیری در حال چرخش است٬ حرکتی عمودی نسبت به دیسک کهکشان راه شیری هم دارد. هر زمان که خورشید از سمت «شمال» کهکشان راه شیری بیرون می زند٬ تنوع زیستی روی کره‌ی زمین به شدت افت می کند.» لازم به ذکر است که منظور او از «شمال» کهکشان راه شیری٬ سمتی است که رو به خوشه‌ی ویرگو قرار دارد. خوشه ای عظیم متشکل از چندین کهکشان بسیار بزرگ. کهکشان ما (و بالطبع سیاره‌ی ما و خود ما) با سرعت ۱۲۰ مایل بر ثانیه به سمت خوشه‌ی ویرگو حرکت می کند.

به گفته‌ی ملوت٬ زمانی که کهکشان راه شیری به سختی و با تقلا در فضای بین کهکشانی حرکت می کند٬ موجی نیرومند در مقابل حرکت آن شکل می گیرد. این امواج٬ ذراتی پرانرژی از زیرمجموعه های اتمی را ایجاد می کند که به آن «تشعشعات کیهانی» می گوییم. این تشعشعات می توانند از دیواره های سلولها عبور کرده و صدمات غیرقابل جبرانی به مولکولهای دی ان ای وارد کنند. در حالت عادی میدانهای مغناطیسی کهکشان از ما در مقابل این امواج محافظت می کنند. اما هر ۶۲ میلیون سال٬ خورشید از سطح دیسک کهکشان خارج شده و وارد منطقه خطر میشود. ملوت می افزاید: «زمانی که خورشید وارد این محدوده میشود٬ کل سیاره‌ی زمین٬ دوز بسیار بالایی از تشعشعات کیهانی دریافت می کند.»

تمامی ستاره های داخل کهکشان چنین حرکتی را انجام می دهند٬ اما ستاره هایی که نزدیکتر به مرکز کهکشان هستند٬ این روند را بیشتر تکرار می کنند که این موضوع دیدگاه لاین ویور مبنی بر احتمال پایین تر شکل گیری فرمهای پیجیده‌تر ِحیات در این مناطق را تقویت می کند. با این حال میزان معینی از تشعشعات٬ بخشی از فرآیند شکل گیری حیات است٬ در حقیقت بخشی با اهمیت. این تشعشعات٬ عامل مهمی در ایجاد جهش های ژنتیکی هستند. به علاوه٬ انقراض گونه ها در سطح وسیع٬ راه را برای فرگشت گونه های جدیدتر باز می کند. این نگاه٬ تقویت کننده‌ی نظر خوشبینانه‌ی آدام است. ملوت از این بحث نتیجه میگیرد: «ما به میزانی از تشعشع نیاز داریم که چالش برانگیز باشد و موجب توسعه‌ی اشکال جدیدی از حیات شود نه آنقدر زیاد که کل سیاره را عقیم کند.»

نواحی مسکونی موقتی

فرضیه‌ی ملوت در مورد انقراض گونه ها در مقیاس وسیع٬ نشان می دهد که نواحی قابل سکونت نه فقط از نظر موقعیت مکانی در فضا٬ بلکه از نظر زمانی نیز قابل دسته‌بندی اند. این موضوع نشان می دهد که نه فقط «کجا» بلکه «چه موقع» نیز به همان اندازه در وجود حیات مهم است.

سوپرنوا ها مجددا در اینجا وارد معادله میشوند. وقتی که جهان بعد از انفجار بزرگ (Big Bang) شکل گرفت٬ تقریبا کل آن تشکیل شده از هیدروژن و هلیم بود. در چنین حالتی٬ تشکیل یک سیاره هم غیر ممکن بود٬ جه رسد به تشکیل یک موجود زنده. کربن٬ اکسیژن٬ آهن و سایر مواد باید منتظر تشکیل ستاره ها بمانند٬ علی الخصوص ستاره های بسیار بزرگ تا از طریق فیوژن هسته ای این مواد را تشکیل دهند. سپس این مواد بعد از تشکیل٬ به کمک بادهای ستاره ای (Stellar winds) یا انفجارهای سوپر نوایی٬ در اکناف جهان گسترده میشوند و مورد استفاده‌ی نسل بعدی از ستارگان قرار می گیرند. تشکیل مواد مورد نیاز برای تشکیل حیات به این شکل نیازمند میلیاردها سال است. بنابراین کل گیتی در حدود ۱۳/۷ میلیاردسال خالی از سکنه بود.


کهکشان ام-۸۳ با اشعه‌ی ایکس ساطع شده از سیاه چاله های خود می درخشد. هر یک از این سیاه چاله ها می توانند جهانی به وسعت جهانی که ما می شناسیم خلق کنند.


وقتی مواد سنگین در جهان منتشر شدند٬ نوبت به موضوع محدودیت عمر ستاره ها میرسد. خورشید٬ ستاره ای با اندازه‌ی متوسط٬ در حدود نیمی از عمر ۱۰ میلیارد ساله‌ی خود را پشت سر گذاشته است. در حدود ۵ میلیارد سال دیگر٬ یا خورشید آنقدر منبسط خواهد شد که زمین را در خود خواهد بلعید یا سطح زمین را مانند مثل سفالِ پخته٬ برشته خواهد کرد. حتی زودتر از آن٬ یعنی حدود ۱ میلیارد سال دیگر٬ افزایش درخشندگی خورشید ممکن است حیات را بر روی زمین غیر ممکن سازد. ستاره های درخشانتر و بزرگتر٬ که سوخت هسته ای خود را بسیار زودتر به مصرف می رسانند٬ ممکن است آنقدر سریع سوخته و از بین بروند که فرصت تشکیل اشکال پیچیده‌ی حیات را در اطراف خود ندهند.

خوشبختانه٬ این واقعیت که ستاره های کوتوله‌ی کم نور سرخ٬ توانایی بالقوه‌ی پشتیبانی از محیطی مانند زمین را در اطراف خود دارند٬ محدوده‌ی نواحی موقتی مناسب برای حیات را افزایش می دهد. کم نورترین و صرفه جوترین این ستاره ها٬ می توانند تا ۱۰ تریلیون سال عمر کنند. این زمان معادل ۱۰۰۰ برابر عمر خورشید است. در عین حال٬ مطالعات جدید نشان می دهد که جهان ممکن است تا ابد به انبساط خود ادامه دهد. و اگر چنین چیزی صحت داشته باشد٬ جهان٬ به شکلی که ما می شناسیم٬ جهانی مملو از ستاره ها و احتمالا مملو از حیات٬ لحظه‌ای گذرا در ابدیتی سرد٬ تاریک و تهی خواهد بود.


قسمتهای دیگر:
قسمت اول
قسمت دوم
قسمت چهارم
قسمت پنجم و آخر

ادامه دارد . . .

منبع: مجله دیسکاور
Sunday, May 17, 2009
وقتی زیست شناسان ستاره ای به کهکشانهای اطراف نگاه می کنند٬ افق‌ ِ باز ِ دیدشان در مورد حیات در ماورای زمین٬ بازتر و بازتر می گردد. کهکشان راه شیری احتمالا حول و حوش ۲۰۰ میلیارد ستاره را در خود جای داده است. حال ما می دانیم که بخش عمده ای از این ستاره ها٬ دارای سیاره هایی در حال گردش حول خود هستند٬ و این عدد احتمالا به معنی میلیاردها و میلیاردها جهان دیگر خواهد بود. (همانطور که کارل سِیگان اشاره کرد.) قبل ترها٬ کمتر احتمال داده می شد که سیاره هایی شبیه زمین در اطراف ستاره های کوتوله‌ی قرمز (که به طور عمده بیشترین بخش ستارگان کهکشان ما از این نوع می باشند) یافت شوند٬ اما مطالعات جدید٬ ناقض این دیدگاه هستند. همچنین وجود اکستریموفیل ها به ما نشان می دهد که امکان پدیدار شدن حیات در مکانهایی که چندان شبیه زمین ما نیستند٬ نیز وجود دارد.

تمام مطالبی که تا به حال گفتیم٬ خبرهای خوب و امیدوار کننده بودند. اما تمام موضوع به این سادگی نیست. کهکشانها نیز همانند منطومه‌های خورشیدی٬ مناطقی دارند که مستعد حیات است. به عبارت دیگر٬ تمام مناطق کهکشان مناسب برای حیات نیست. در سال ۲۰۰۴ چارلی لاین ویور٬ زیست شناس ستاره ای از دانشگاه ملی استرالیا٬ مقاله ای منتشر کرد که حاوی نقشه ای جامع از کهکشان ما٬ راه شیری بود. این مقاله نگاهی داشت معطوف به امکان‌ها و تهدیدهای موجود سر راه حیات فرازمینی٬ اما نه از زاویه‌ی وجود آب٬ بلکه از نظر میزان نزدیکی به ستارگان بسیار بزرگ و خشن.


کهکشان راه شیری٬ به شکل بسیار نامساعدی (از نظر امکان وقوع حیات) در مرکز روشن و در کناره ها کم نور و برهوتی است.


امروزه روشن شده که درخشان ترین٬ سنگین ترین و داغ ترین ستاره های کهکشان نقشی حیاتی در شکل گیری سیارات و حیات در آنها دارند. در کل عالم هستی٬ آنها تنها منبع عناصر سنگین و حیاتی نظیر سیلیکون (که تشکیل دهنده‌ی یک چهارم پوسته‌ی زمین است.) پتاسیم (ضروری برای فعل و انفعالات سلولی) و آهن (حمل کننده‌ی اکسیژن در گلبولهای قرمز) هستند. این عناصر در کوره های عظیم و آتشین هسته ای ستاره ها شکل می گیرند. و وقتی ستاره های بزرگ به پایان زندگی خود می رسند٬ با انفجار های سوپرنوایی این مواد را به فضای لایتناهی پرتاب می کنند. جایی که به نوبه‌ی خود محل شکل گیری نسل بعدی ستاره ها و سیارات حول آنها خواهد بود.

در گمانه زنی های لاین ویور در مورد مکانهای مستعد برای شکل گیری حیات فرازمینی٬ وجود عناصر سنگین در مرکز توجه قرار گرفته اند. هر چه که به کناره های کهکشان راه شیری نزدیکتر می شویم٬ نرخ شکل گیری ستاره های عظیم نیز کاهش می یابد و به همان نسبت فراوانی عناصر سنگین با افت مواجه میشود. لاین ویور محاسبه می کند زمانی که خورشید٬ حدود ۴ میلیارد سال پیش شکل گرفت٬ یک سوم بیرونی کهکشان راه شیری فاقد عناصر سنگین به میزان لازم برای شکل دهی به حیات بود. اما از آن زمان تا کنون این عناصر در محدوده‌ی وسیعتری گسترده شده اند و اینک تنها لبه‌ی بیرونی کهکشان است که از نظر وفور عناصر سنگین٬ دارای کمبود است. جایی که ما در آن هستیم٬ در حدود دو سوم راه از مرکز کهکشان به لبه‌ی آن واقع شده است. این مکان در حال حاضر درست در وسط ناحیه ای است که مستعد برای شکل گیری حیات است. مرکز کهکشان نیز برای شکل گیری حیات٬ بیش از حد خشن و نامناسب است.


سوپرنوا عناصر لازم برای حیات را در فضا منتشر می کند.

همانطور که پیش تر اشاره شد٬ ستاره های عظیم٬ بعد از انفجارشان منبع عناصر سنگین لازم برای شکل گیری حیات هستند٬ اما بخشندگی این ستاره ها٬ یک روی سکه است. روی دیگر این سکه: انفجارهای عظیم سوپرنوا٬ که موجب شکل گیری و انتشار عناصر سنگین میشوند٬ همچنین سیلی ویرانگر را نیز به راه می اندازند: تشعشعات گاما٬ اشعه‌ی ایکس و امواج ماوراء بنفش. اینگونه انفجارها می توانند تاثیرات مرگباری روی سیارات در حال گردش حول ستارگان٬ حتی در فاصله‌ی دهها هزار سال نوری٬ داشته باشند. در مرکز کهکشان که تجمع این گونه ستاره ها و انفجارها بسیار بالاست٬ سوپرنواها آنقدر فراوان دیده میشوند که فرگشت و شکل گیری اشکال پیچیده تر حیات را بسیار مشکل٬ اگر نه غیر ممکن٬ می سازند.

سوال اساسی اما این است که سوپرنوا تا چه حد برای شکل گیری حیات نامناسب است. لاین ویور و همکارانش محاسبه کرده اند که تشعشعات سنگین و مرگبار٬ عملا یک پنجم اول (مرکزی) کهکشان را پوشانده اند که حدود نیمی از ستارگان موجود در کهکشان نیز در همین محدوده قرار دارند. فرد اَدَمز از دانشگاه میشیگان می گوید: «در واقع ما دنبال مکانهای شیرین هستیم. جایی که خیلی به مرکز کهکشان و محیط خشن آن نزدیک نباشیم و نه آنقدر دور از مرکز که فراوانی فلزات بسیار پایین است. اما کهکشان راه شیری کهکشانی بسیار بزرگ است. در بدترین حالت٬ نواحی مناسب برای شکل گیری حیات٬ به نیم یا یک سوم تقلیل می یابند.»

اما میزان املاک و مستقلات پراکنده در کهکشان که مناسب برای حیات باشند٬ تابع نحوه پاسخگویی اشکال مختلف حیات به دوز بالای تشعشعات نیز هست. و جالب اینکه ما اطلاعات قابل توجهی در این باره داریم٬ اطلاعاتی که در فسیل های موجود بر روی زمین محبوس شده اند.

قسمتهای دیگر:
قسمت اول
قسمت سوم
قسمت چهارم
قسمت پنجم و آخر

ادامه دارد . . .

منبع: مجله دیسکاور
Tuesday, May 12, 2009
سال ۱۹۷۶ بود. وقتی سفینه وایکینگ ۱ روی سطح مریخ فرود آمد و با بازوی روباتیک خود٬ یک مشت از خاک سرخ مریخ را برای آزمایشات شیمیایی برداشت٬ امیدواری زیادی برای یافتن «زندگی غیر زمینی»٬ وجود نداشت. نتایج آزمایشات روی خاک مزبور٬ چندان امیدبخش نبود. هیچ نشانه ای از فعالیت بیولوژیکی دیده نمی شد و تصاویر ارسالی از وایکینگ٬ دنیایی برهوت و منجمد را نشان می داد که ناامیدی را تشدید می کرد. بهترین امید ما برای یافتن حیات روی سیاره‌ای دیگر٬ مثل غبار در طوفانهای مریخ گم شد.

اما ۳۳ سال زمان زیادی است. آن موقع٬ به نظر می رسید مریخ تنها جایی است که امکان حیات بیولوژیک در جایی غیر از زمین در آن فراهم باشد. امروزه درک ما از حیات در جهان٬ به کلی تغییر کرده است٬ چرا که دانشمندان هر روز اَملاک(!) جذاب تری برای حیات در کهکشانهای دور می یابند. در نتیجه٬ آنها دیگر به دنیال یافتن «چندین مکان» مناسب برای یافتن حیات نیستند٬ بلکه بیشتر به دنبال «نواحی مناسب برای زیست» (نقشه هایی از هزاران سیاره) می گردند که موجودات زنده٬ به شکل قابل تصوری بتوانند با موفقیت زندگی کنند. چنین زیست گاههایی ممکن است در سیاره ها و قمرهای موجود در کهکشان ما یا ماورای آن یافت شوند.

سرعت پیشرفت در این حیطه واقعا شگفت‌آور است. نوامبر سال قبل٬ مطالعات روی قمر زحل به نام آنسِلَدُس(Enceladus)٬ امکان وجود آبهای گرم مدفون شده زیر سطح ناهموار آن را به شدت تقویت کرد. هیچ کس این قمر ۳۰۰ مایلی یخ زده را جدی نمی گرفت تا اینکه سفینه فضایی کاسینی٬ بخار آب در حال فوران از پوسته‌ی این قمر را گزارش کرد. حال٬ در لیست رو به ازدیاد مکانهای نامحتمل برای یافتن حیات در منطومه‌ی شمسی٬ که در آنها آب و در نتیجه ماده‌ی لازم برای حیات٬ یافت شده٬ آنسِلَدُس به اروپا٬ قمر مشتری٬ می پیوندد.


آنسِلَدُس٬ قمر زحل. به نظر میرسد که زیر این پوسته‌ی منجمد٬ دنیایی گرم و مرطوب پنهان باشد.

ستاره شناسان همچنین توجه خود را روی احتمالا هزاران سیاره مشابه زمین در اطراف ستاره های دیگر متمرکز کرده اند. از دهه‌ی ۹۰ تاکنون آنها حدود ۳۴۰ سیاره خارج از منظومه‌ی شمسی یافته‌اند. البته بیشتر آنها توده های متراکم گاز هستند و جستجوهای جدیدتر تعداد آنها را کمتر از این میزان نشان می دهند. دو ماه پیش٬ کارو (Corot)٬ ماهواره اروپایی٬ سیاره‌ای خارج از منظومه‌ی شمسی با قطر حدود ۲ برابر زمین را شناسایی کرد و فضاپیمای جدید ناسا٬ کپلر٬ آماده‌ی شناسایی سیارات بسیار شبیه به زمین در اواخر امسال است. در عین حال٬ یافته های جدید٬ نشان می دهند که میکرواورگانیزم ها٬ بسیار سخت‌جان تر از آن چیزی هستند که ما می پنداشتیم. معنی این حرف این است که سیاراتی که نه چندان شبیه زمین هستند هم٬ ممکن است مکان مناسبی برای شکل گیری حیات باشند.

این یافته ها نشان می دهند که مریخ تنها قدم اول ما در این جستجو بود٬ نه آخرین قدم. نواحی مستعد حیات در جهان٬ فراوانند و ممکن است زندگی در آنها بجوشد.

ناحیه مستعد حیات در منظومه‌ی شمسی

یکی از مبانی ما در جستجوی حیات٬ به آن شکل که ما می شناسیم (در حقیقت٬ تنها شکلی که می توانیم درمورد آن اظهار نظر کنیم.) این است که حیات به آب نیاز دارد. تا همین اواخر٬ این قانون٬ دانشمندان را به سمت سیاراتی شبیه زمین هدایت می کرد٬ سیاراتی معتدل با سطحی صخره ای با مقادیری آب مایع در سطح. از این منظر٬ تنها نیاز به محاسبات ساده ای داریم که نشان دهد در چه نقطه ای از منظومه‌ی شمسی چنین امکانی وجود دارد.

گِرِگ لالین٬ از دانشگاه سنتاکروز کالیفرنیا می گوید: «اگر آب و هوای مناسب٬ تعریف ما از مناطق مستعد حیات باشد٬ محدوده‌ی بسیار باریکی از مدار سیارات حول خورشید در مجموعه جواب ما خواهد گنجید. اگر از مدار فعلی زمین٬ بیش از دو درصد به خورشید نزدیک شویم یا حداکثر ۳۰ درصد از خورشید دور شویم٬ آب و هوا دچار تغییرات بسیار جدی خواهد شد.» از این زاویه٬ غیر از زمین٬ مکان مناسب دیگری برای حیات در منظومه‌ی شمسی وجود ندارد. حتی با وجود منظومه‌های خورشیدی فراوان دیگر نیز٬ تعداد سیاراتی که در چنین فاصله‌ای دور آن ستاره بگردند٬ بسیار کم خواهد بود.

اگر یافته های جدید در مورد حیات٬ متفاوت با آن چیزی که همه می پندارند٬ روی زمین خودمان نبود٬ این موضوع می توانست پایان غم انگیزی بر پیدا کردن مکانهای مناسب حیات در سیارات دیگر باشد. کریس مک‌کی٬ یکی از پیشگامان بیولوژی ستاره ای (Astrobiology)٬ رشته ای ترکیبی که به مطالعه در مورد چگونگی شکل گیری حیات در خارج از زمین می پردازد٬ می گوید: «هیچ کس انتظار این یکی را نداشت. به تازگی رشته های باکتریایی جدیدی یافت شده اند که از غذا٬ اکسیژن و نور آفتاب موجود در سطح زمین استفاده نمی کنند.»

این شکل اخیر حیات٬ که بر آن نام اکستریموفیل (Extremophiles) (واژه ای مرکب از Extreme و Phile به معنی دوستدار شرایط بسیار صعب: مترجم) نهاده اند٬ در شرایطی بسیار سخت زندگی می کند که زیست شناسان پنجاه سال قبل٬ هرگز در خواب هم نمی دیدند که چنین چیزی میسر باشد.

کرم های لوله ای عظیم الجثه٬ خرچنگ ها و میگوهایی وجود دارند که در تاریکی مطلق اعماق اقیانوس٬ در اطراف دهانه های آتشفشانی کف دریا زندگی می کنند. این دهانه ها٬ به دلیل آزاد کردن مقادر انبوهی سولفید هیدروژن در آب اقیانوس٬ به دودکش ها سیاه معروفند و جاندارانی که در اطراف این دهانه ها به بقا ادامه می دهند٬ در محیطی بدون فتوسنتز زندگی می کنند.

با این وجود از نظر مک‌کی٬ این جانداران نمونه هایِ جالبِ اکستریموفیل نیستند. او می گوید: «این موجودات هنوز وابسته به اکسیژنی هستند که به طور غیر مستقیم بر اثر نور خورشید تولید میشود.» اما باکتریهایی که در اعماق دست نیافتنی زمین زندگی می کنند٬ به کلی متفاوت عمل می کنند. یکی از این باکتریها٬ در عمق ۵ کیلومتری سطح زمین٬ در دالانهای معادن طلای آفریقای جنوبی زندگی می کند. مک‌کی با اشتیاق می افزاید: «این موجودات٬ انرژی خود را از منابعی می گیرند که هرگز در تصور ما هم نمی گنجد. این باکتری٬ انرژی خود را از اتمهای ناپایدار حاصل از تجزیه مواد رادیواکتیو موجود در صخره ها کسب می کند. نور خورشید و آب٬ هیچ نقشی در این فرآیند بازی نمی کنند. این واقعا حیرت آور است.»

اکستریموفیل هایی که متکی به منابع انرژی غیر از خورشید هستند٬ نشان می دهند که چگونه حیات غیرزمینی می تواند در اعماق دور از نور و آب٬ شکل بگیرد. مک‌کی ادامه می دهد: «سیارات قابل سکونت [نه برای انسان] لزوما نباید شبیه زمین باشند. این اکتشاف٬ منجر به افزایش (بسیار زیاد) وسعت مناطق «قابل سکونت» از دید ما میشود.»

تصادفا٬ این کشف اکستریموفیل ها مصادف شد با مطالعات جدیدی که نشان می داد منظومه شمسی٬ احتمالا در گذشته دارای مکانهای گرم و مرطوب دیگری بوده است. فضاپیمای گالیله در دهه‌ی ۹۰ شواهد قانع کننده ای دال بر وجود اقیانوسی از آب مایع زیر سطح منجمد اروپا٬ قمر بزرگ مشتری٬ جمع آوری کرد. (ناسا اخیرا اعلام کرده که برنامه‌ی سفر مجددی به اروپا برای سال ۲۰۲۷ به منظور مطالعه‌ی دقیقتر دارد.) کشف اخیر آب فشانها در سطح آنسِلَدُس نیز این حدس را تقویت می کند که شاید مکانهای بیشتری نظیر این در اطراف منظومه‌ی شمسی وجود داشته باشد. این سیارات٬ فاقد نور خورشید و دسترسی به سطح می باشند٬ اما ظاهرا بعضی موجودات نیازی به این دو ندارند.

مک‌کی می افزاید: «وقتی کشف آب زیر سطح اِنسِلُدُس و اروپا را در کنار برداشت جدیدمان از اکستریموفیل های سیاره ای می گذاریم٬ روشن میشود که چرا باید تعریف‌مان از «مناطق قابل سکونت» را تغییر دهیم.»

قسمتهای دیگر:
قسمت دوم
قسمت سوم
قسمت چهارم
قسمت پنجم و آخر

ادامه دارد . . .

منبع: مجله دیسکاور
Thursday, May 7, 2009
به تازگی بحث داغی در رسانه ها در گرفته مبنی بر اینکه آیا استفاده از توییتر منجر به انحطاط اخلاقی مردم میشود. این بحث٬ بر اساس تحقیقی از PNAS (Proceedings of National Academy of Science) شکل گرفته است. این تحقیق می گوید: احساسات و عواطف ما٬ در لایه های عمیق مغز ایجاد میشوند٬ همان جایی که ترس و خشم نیز شکل میگیرند. این تحقیق همچنین دریافته است که زمانی که مغز برای پردازش سیگنالهای مربوط به «دردهای اجتماعی»٬ نیاز دارد٬ حدود ۴ تا ۶ ثانیه بیش از زمانی است که دردهای «جسمانی» را درک می کند.

در این نقطه از تحقیق است که پای توییتر و فیس بوک به میان می آید. یک توییت «دردناک» (مثلا خبر یک بی عدالتی٬ قتل٬ تجاوز یا از این قبیل٬ مترجم)٬ ممکن است قبل از اینکه مغز ما قادر به ایجاد و درک احساسات مربوط به آن باشد٬ به معنای واقعی کلمه٬ بر صفحه ظاهر شده و ناپدید شود. بنابراین توییتر و فیس بوک٬ می توانند از ما انسانها٬ موجودات بدی بسازند. چرا؟ برای اینکه حجم و سرعت بالای اخبار در رسانه های اجتماعی٬ فرصت ابراز احساسات را از مخاطبان آن می گیرند و به مرور آنها را در مقابل درد و رنج انسانهای دیگر٬ مصون می کنند.

دانشمندان موسسه «مغز و خلاقیت» (Brain and Creativity Institute) از دانشگاه کالیفرنیای جنوبی٬ ادعا می کنند که «مغز٬ پیامهای ناشی از درد فیزیکی را در کسری از ثانیه پردازش می کند. اما پیامهای ناشی از اخبار اجتماعی٬ برای اظهار تحسین یا همدردی٬ به زمان بیشتری برای پردازش نیاز دارند و این زمان یکی از پایه های شکل گیری اخلاق در هر فرد است.

بنابراین٬ این تحقیق سوالاتی را راجع به بمباران اطلاعاتی انسانها با تلویزیون٬ فیدهای خبری و شبکه های اجتماعی مثل توییتر طرح می کند.


چنین شرایطی می تواند برای افراد جوانتر که هنوز مغزشان در حال شکل گیری است٬ خطر بزرگتری محسوب شود. مری هلن ایموردینو از محققان این مرکز می گوید: «برای اتخاذ تصمیم های اخلاقی در واکنش به شرایط روحی و احساسی افراد دیگر٬ ما نیاز به زمان کافی داریم.»

منابع: یک - دو

پی نوشت: در همین رابطه بخوانید.
ذهن خاکستری: گرگ مزاج شده ایم.
Friday, May 1, 2009
کسانی که باور دارند که انسان فرزند موجوداتی شبیه شامپانزه ها نیست و مستقیما توسط خداوند به همین شکل خلق شده٬ می توانند همین جا از خواندن ادامه‌ی این مطلب صرف نظر کنند. چرا که اگر فرگشت وجود ندارد٬ بالطبع گونه‌ی جدیدی از ویروس آنفلوآنزا هم وجود نخواهد داشت. اما برای بقیه‌ی مردم٬ این مقاله میتواند جالب باشد.

فرگشت سریع ویروس آنفلوآنزا٬ مثالی است از حداکثر فرصت طلبی ِ طبیعت. فرآیند فرگشت٬ به همان شکل که در انسانها وجود دارد٬ در مورد ویروس ها نیز صادق است. علاوه بر این٬ ویروس ها از تکنیک دزدیدن کدهای ِ ژنتیکی از ویروس های ِ دیگر هم استفاده می کنند.

این استراتژی٬ همان چیزی است که ویروس ها را این چنین مرگبار می کند و این موجودات ذره بینی را همیشه یک قدم از دانشمندانی که درصدد انهدام یا بی‌اثر کردن آنها هستند٬ جلوتر نگاه می دارد.

در حالیکه بیشتر مناقشات در بحث فرگشت٬ حول و حوش بوجود آمدن انسانها از پستانداران نخستین دور می زند٬ (که دانشمندان با اکثریت قریب به اتفاق بر آن متفق القول هستند) بعضی از افراد هنوز سعی دارند خدشه هایی بر انسجام تئوری فرگشت٬ که یکی از منسجم ترین و محکم ترین تئوری های علمی است٬ وارد کنند. علاوه بر فسیل های باقی مانده از زمانهای دور و تحقیقات مدرن روی مولکولهای دی اِن اِی موجودات٬ یکی دیگر از شواهد متعدد مبنی بر وجود فرگشت٬ اتفاق افتادن روزمره‌ی آن در اطراف ما و در موجوداتی است که بسیار سریع تغییر می کنند٬ برای مثال می توان به مگس میوه در این زمینه اشاره کرد.

اما در نمایشنامه‌ی فاش ساختن رازهای فرگشت٬ ویروس ها بازیگران اصلی‌ هستند که با وضوحی مرگبار (برای انسان) در حال اجرای نقش می باشند.

توانایی غافلگیر کننده‌ی این ویروس در انتقال از خوک به انسان و سپس از انسان به انسان٬ حداقل در مکزیک٬ مثالی روشن از زنده و فعال بودن پدیده‌ی فرگشت است. مایکل دیم٬ از مهندسان زیستی شناسی (Bioengineer) از دانشگاه رایس تگزاس٬ می گوید« »بله٬ این پدیده٬ قطعا فرگشت است.»

دیم شرح می دهد که چگونه فرگشت٬ تنها منحصر به جهش های ژنتیکی نمی شود٬ بلکه می تواند به شکل جایگزینی کامل یک ژن یا چندین ژن نیز اتفاق بیافتد. ویروس ها که چیزی نیستند به جز یک مولکول دی اِن اِی به اضافه‌ی یک غلاف پروتئینی٬ در این کار بسیار خبره هستند. واقعیت این است که بسیاری از ما انسانها در هنگام عطسه جلوی بینی خود را نمی پوشانیم و دست خود را به طور مرتب نمی شوییم و ویروس ها از این دو موضوع نیز با مهارت تمام استفاده می کنند.

پیتر واساک٬ عضو تیم وایلد لایف تراست٬ که ۱۴ ماه پیش تیمش٬ پیش بینی یک چنین فرگشتی را در آنفلوآنزاهای حیوانی کرده بود٬ اشاره می کند: «ویروس ها به گونه ای تغییر می کنند که از ارتباط انسانها با یکدیگر٬ به عنوان راهی برای انتشار خود استفاده کنند.» تیم آنها مشخصا پیش بینی کرده بود که انتشار چنین ویروسی از امریکای لاتین به آمریکای شمالی٬ به وقوع خواهد پیوست.

دیوید شَفِر٬ استاد مهندسی شیمی و مهندسی زیست شناسی٬ دانشگاه برکلی کالیفرنیا٬ فرآیند تطور و تغییرات ویروس آنفلوآنزا را اینگونه شرح می دهد:

«برای این ویروس راههای متعددی برای افزایش تنوع گونه هایش وجود دارد. این ویروس رشته های متعدد آر اِن اِی در ژن خود دارد و قادر به ترکیب و تعویض این رشته ها با گونه های دیگر ویروس آنفلوآنزا است به شکلی که می تواند گونه های کاملا جدیدی را بیافریند. به علاوه٬ هر کدام از این رشته های آر اِن اِی می توانند به طور مستقل٬ جهش های ژنتیکی داشته باشند.»

در مورد اخیر٬ این ویروس قابلیت انتقال به انسان را نیز داراست.

یکی از ایراداتی که مخالفان نظریه‌ی فرگشت به این موضوع وارد می کنند٬ موضوع زنده نبودن ویروس هاست. (البته بهتر است این موضوع را از میزبان ویروس بپرسیم!)

دیم توضیح می دهد: «با توجه به تعریف حیات٬ می توان ویروس ها را زنده یا غیرزنده نامید. ویروس به اضافه‌ی میزبان (در این مثال انسان یا خوک) قظعا زنده است. بنابراین این مورد٬ یک مثال روشن از پدیده‌ی فرگشت در سیستم زنده‌ی خوک + انسان + ویروس است.

شَفِر اما نگاهی متفاوت به موضوع دارد: «ویروس ها٬ از این دیدگاه که به طور مستقل و بدون اتکا به یک سلول زنده٬ قادر به تولید مثل نیستند٬ زنده محسوب نمی شوند. اما با این وجود٬ موجودات زیست شناختی٬ لزوما برای فرگشت نباید زنده باشند.»

ویروس ها تغییر (تطور) می کنند و تکه هایی از ژن خود را با تکه‌ی جدیدی جایگزین می کنند. به همین دلیل است که ما به یک گونه ویروس مصون هستیم و با ظهور گونه‌ی جدیدی که بدن‌مان تاکنون ندیده٬ ممکن است از صحنه‌ی گیتی محو شویم.

عملکرد پدیده‌ی فرگشت در انسان٬ مثلا منجر به شکل گرفتن انگشت شست برای گرفتن اشیا میشود٬ یا به عنوان مثال به ترکیبی از مغز می انجامد که سیگنالهای «ترس» را با موفقیت بیشتری پردازش کند.

اما ویروس ها لازم نیست احتمالاتی این چنین بعید را طی کنند. آنها به سادگی یک قطعه ژن را که ممکن است برای بقایشان مفید باشد٬ می دزدند.

مثلا وقتی یک انسان٬ در آن واحد به دوگونه‌ی متفاوت از آنفلوآنزا مبتلاست٬ ویروس ها ممکن است در بدن وی٬ به رد و بدل کردن قطعات ژنی بپردازند. و احتمالا این همان چیزی است که در مورد این ویروس اخیر روی داده است.

دیم می افزاید: «ویروس H1N1 ترکیب جدیدی است از آنفلوآنزا٬ حاوی ژن انسانی H (hemagglutinin) به اضافه‌ی ژن N (neuraminidase) از خوکهای آمریکای شمالی به علاوه‌ی فاکتور M (matrix) از خوکهای اروپایی. اگر اینگونه باشد٬ این ویروس نشان دهنده‌ی اهمیت ترکیب ژنها در فرآیند فرگشت است. به این معنی که فرگشت تنها جهش های کوچک ژنتیکی نیست. بلکه انتقال یک قطعه ژن کامل از موجودی به موجود دیگر نیز هست.»


خوب که چی؟

فرض کنیم که شما مبتلا به آنفلوآنزایی هستید که قابل سرایت از انسان به انسان است و علایم بسیار خفیفی دارد. سپس به گونه ای مبتلا به ویروسی مرگبار میشوید که به ندرت انسانها را مبتلا می کند و بیشتر بین خوکها رواج دارد. حال این دو گونه ویروس در بدن شما٬ ممکن است به تبادل ژن پرداخته و حال شما تبدیل به میزبان ویروسی میشوید که می تواند خانواده٬ همکاران و همشهریان و همسفرهای‌تان در هواپیما و نتیجتا تمام دنیا را مبتلا سازد.

این فرآیند در همین جا متوقف نمی شود. هربار که ویروس به بدن فرد جدیدی وارد میشود٬ این حلقه تکرار میشود و دقیقا به همین دلیل است که آنفلوآنزا درمان ندارد.

منبع: برداشتی آزاد از لایوساینس
Tuesday, April 28, 2009
اگر مایلید کمی ورزش مغزی کنید و اصوات تعجب از خود صادر کنید با من در خواندن این متن همراه شوید. البته به خاطر دانش اندک من (بیشتر اطلاعات عمومی است تا دانش) در حوزه‌ی ستاره و فضا شناسی٬ ترجمه‌ی تخصصی فارسی بعضی از لغات را حقیقتا نمی دانم٬ بنابراین اصل آن لغات را در پرانتز ذکر می کنم:

پنجشنبه‌ی گذشته٬ با کشف یک پرتوی ضعیف گاما ناشی از انفجار (Gamma-Ray Burst یا GRB)٬ توسط ماهواره‌ی سویفت٬ رکوردهای قبلی قدیمی ترین و دورترین اجرام شناخته شده‌ در عالم٬ در هم شکست. این پرتو٬ امتداد سرخی* برابر ۸٬۲ داشت. (Redshift - امتداد خطوط طیفی ساطع شده از یک جرم فضایی به سمت طول موج های بلندتر (قرمز) به خاطر دور شدن آن جرم از زمین [+])

این پرتو که GRB ۰۹۰۴۲۳ نامیده شده (برابر با تاریخ کشف آن: ۲۳ آپریل ۲۰۰۹) در صورت فلکی اسد ساطع شده و مدت ۱۰ ثانیه به طول انجامیده است. چندین گروه٬ از جمله گروهی که از تلسکوپ جمینای شمالی (North-Gemini Telescope) در هاوایی استفاده می کنند و همچنین یک تیم اروپایی با استفاده از یک تلسکوپ بسیار بزرگ در شیلی٬ موفق به مشاهده‌ی دنباله‌ی فروسرخ (Infra-red afterglow) این پرتو شدند. بر اساس اینکه دنباله‌ی فروسرخ مذکور از زمان پیدایش‌اش٬ به چه میزان بر اثر انبساط جهان٬ کش آمده (Redshifted or Stretched)٬ اخترشناسان تخمین می زنند که این پرتو در حدود ۶۳۰ میلیون سال بعد از انفجار بزرگ (بیگ بنگ) ساطع شده است.


دنباله فروسرخ ناشی از GRB ۰۹۰۴۲۳ در این عکس فروسرخ با دایره مشخص شده است. این عکس توسط تلسکوپ جمینای شمالی در هاوایی ضبط شده است. این پرتو٬ قدیمیترین و دورترین پرتو مشاهده شده تاکنون است.


معنی این حرف این است که این پرتو (مواظب منفجر شدن مغزتان باشید) چیزی حدود ۱۳٬۱ میلیارد سال سفر کرده تا به ما برسد. این زمان آنقدر پشت سر ماست که حتی نمی توان تخمین درستی از «فاصله»ی این جرم فضایی تا زمین ارائه داد. چرا؟ برای این که فواصل کیهانی بزرگ٬ از آن زمان با نرخ ۹٬۲ منبسط شده اند. اگر هنوز مغزتان منفجر نشده٬ این یکی قطعا آن را خواهد ترکاند: از دید یک ناظر در لحظه‌ی انفجار٬ ۸٬۲ میلیارد سال بعد٬ کره زمین به وجود خواهد آمد.

همچنین امتداد سرخ (Redshift) هشت و دو دهم این پرتو٬ به این معنی است که زمان مشاهده‌ی این پرتو٬ به میزان ۹٬۲ کش آمده است. به عبارت بهتر٬ پرتویی که ماهواره‌ی سویفت به مدت ۱۰ ثانیه نظاره گر آن بود٬ در حقیقت٬ در زمانی حدود ۱ ثانیه حادث شده است. اما این به این معنی نیست که این پرتو٬ یک انفجار کوتاه (انفجاری در مقابل گونه‌ی انفجارهای طولانی) بوده است. این انفجار احتمالا بسیار بیشتر از یک ثانیه به طول انجامیده و تشعشع گاما صادر کرده ٬ اما بخشی از آن در حدود ۱ ثانیه آنقدر قوی بوده که قادر به طی این مسافت طولانی بوده است.

رکورد قبلی متعلق به پرتویی بود با GRB برابر با ۶٬۷ که سال گذشته مشاهده شد. دورترین کهکشان نیز GRB برابر با ۶٬۹۶ دارد که با دقت خوبی اندازه گیری شده است.

نیل گِرلز (Neil Gehrels) از دانشمندان مرکز فضایی گادارد ناسا٬ می گوید «این پرتویی بسیار هیجان انگیز است. ما از زمان پرتاب ماهواره‌ی سویفت٬ چهارسال و نیم منتظر دریافت پرتوهایی با این فاصله بودیم.»

ادو برگر٬ دانشمند ارشد مشاهدات تلسکوپ جمینای٬ از مرکز فیزیک نجومی هاروارد-اسمیتوسونین٬ می گوید: «این رکورد٬ تمامی رکوردهای قبلی اعم از کهکشان٬ کوازار یا هر جرم دیگری را می شکند. البته این پرتو بیش از یک رکورد شکنی است. این پرتو نشان می دهد که بهترین راه برای مطالعه جهان جوان و نسل اول ستاره ها و کهکشانها٬ استفاده از GRB است.

هر GRB از انفجار عظیم یک ستاره ناشی میشود. اما بدون شک ماهواره‌ی سویفت٬ تاکنون GRB های با امتداد سرخ بیشتر از این را نیز رصد کرده است٬ اما اکثر این GRB ها دنباله های (Afterglow) بسیار ضعیفی داشته اند که اندازه گیری امتداد فروسرخ آنها ناممکن بوده است. با این وجود٬ تا زمان پرتاب ماهواره فضایی جیمز وب در دهه‌ی آینده توسط ناسا٬ GRB بهترین روش را برای اندازه گیری امتدادهای فروسرخ بالاتر از ۸ ارائه می دهد.

این کشف همچنین نشان می دهد که ستاره هایی که انفجار آنها قادر به تولید GRB هایی به این بزرگی بوده باشد٬ در حدود ۶۳۰ میلیون سال بعد از انفجار بزرگ وجود داشته اند. البته این موضوع تعجب برانگیزی نیست. گیتی شناسان٬ بر این باورند که نخستین ستاره ها در حدود ۲۰۰ تا ۴۰۰ میلیون سال بعد از انفجار بزرگ شکال گرفته اند. این ستاره ها امتداد سرخی برابر ۱۲ تا ۲۰ باید داشته باشند.

منبع

پی نوشت: فقط نمی دانم ما (نوع انسان) و تاریخ حقیر چهار یا حداکثر شش هزارساله مان٬ کجای این زمان جا می گیریم. یکی از کامنت گذاران این مطلب در سایت دیگ٬ مطلب جالبی گفته که بد ندیدم آن را اینجا ذکر کنم:
Time has ended....it just hasn't reached us yet...
زمان به پایان رسیده٬ منتهی هنوز به ما نرسیده است.
Tuesday, April 21, 2009
یکی از اعضای برجسته‌ی تیم معتقدان به محصول جانبی٬ جاستین بَرِت٬ یک مسیحی معتقد است که آنگونه که خودش در ایمیلی بیان کرد: «باور دارد به اینکه خداوند دانا و مهربان و قدرتمند٬ جهان را آفرید. هدف خلقت این است که مردم خدا را دوست داشته باشند و به یکدیگر عشق بورزند.»

در نگاه اول٬ ممکن است باورمندی بَرِت٬ گیج کننده باشد. چگونه ممکن است اعتقاد به اینکه خدا یکی از محصولات فرعی تولید شده توسط ساختار ذهن ماست٬ با اعتقاد به مسیحیت یکجا جمع شوند؟ چرا اعتقاد به تئوری محصول جانبی٬ از او یک شکاک نمی سازد؟

برت در ایمیلی می گوید: «دین مسیحیت به ما می آموزد که خداوند انسان را خلق کرد تا به او و به یکدیگر عشق بورزند. حال چرا خداوند نباید ما را به گونه ای خلق کند که این روحانیت و تقدس را به گونه ای کاملا طبیعی کسب کنیم؟ پیدا کردن توضیحی علمی برای پدیده های ذهنی نباید ما را از اعتقاد داشتن به آن منع کند. فرض کنید که من توضیح علمی قانع کننده‌ای برای این که چرا همسر من٬ عاشق من است پیدا کنم٬ آیا باید از باور به اینکه وی مرا دوست دارد٬ دست بکشم؟»


اما این وسط تکلیف ناباوران چیست؟ اگر فرضیه‌ی فرگشتی مذهب صحیح باشد٬ ناباوران باید به سختی تلاش کنند تا از عادات غریزی‌ای که باور به مذهب را آسانتر از رد آن می کند٬ فرار کنند. آتران می گوید در دنیای خداباوران٬ او هم از نظر عاطفی و هم از نظر فکری در حال تقلا برای زیستن بدون خداست٬ ضمنا او به منشا خرافات های کوچکی که به آنها باور دارد نیز مظنون است٬ مثلا ضربدری کردن انگشتانش در مواقع ناملایمات [برای خوش شانسی] یا محض اطمینان زدن به تخته [پرهیز از شانس یا چشم بد]. گویی وقتی سپرهایش را زمین می گذارد٬ جوششی باورگرا شبیه به نیاکان‌مان او را در بر می گیرد. او می گوید آرامش و راحتی خیالی که همراه باور می آید٬ حتی برای او نیز اغواگر است٬ و چه بسا با نزدیکتر شدن او به مرگ٬ قویتر هم میشود. اما او با این حس می جنگد چرا که او برای خردگرایی ارزشی والاتر از باور به ماوراء قائل است.


کش و قوس درونی بین خردگرایی و باور به ماوراء٬ منعکس کننده دیدی از مذهب است که از آن به عنوان «خداوند خلا*» یاد می شد. در این نوع نگاه٬ فرض بر این بود که هر چه که دانش به سوالات بیشتری پاسخ می دهد٬ نیاز کمتری برای پاسخگویی خدا به سوالات خواهد بود و در نهایت مذهب از صحنه خارج خواهد شد. اما تحقیق در مورد فرگشت مذهب٬ نتیجه‌ی دیگری دارد. صرف نظر از توضیحات دانش در مورد پدیده ها٬ به نظر میرسد که حفره‌ی اصلی که خدا آن را پر می کند٬ خلاء بزرگی است که ساختار مغز ما آن را «میل به ماوراء الطبیعه» تفسیر می کند. نیروی محرکه برای ارضای این میل٬ که هم معتقدان به نظریه‌ی محصول فرعی و هم تطبیق گرایان روی آن اتفاق نظر دارند٬ ممکن است بخشی اجتناب ناپذیر و ابدی از چیزی باشد که آتران آن را «تراژدی ادراک بشری» می نامد.

پایان

* در نوعی نگاه مذهبی٬ پدیده هایی که قابل توضیح هستند٬ خارج از قلمرو خدا قرار می گیرند. در این حالت٬ مثلا زمانی بود که انسان خورشید و ماه را خدا می دانست یا آنها را تحت کنترل خدایان می دانست. اما بعدها دانشهای ستاره شناسی٬ زمین شناسی٬ فضا شناسی و ... توضیحات جامعی برای این پدیده ها ارائه دادند بنابراین دیگر نیازی به ورود خدا به این قلمرو نبود. در این نوع نگاه٬ قلمرو خدا٬ مرتب کوچکتر و کوچکتر میشود چرا که دانش هر روز قلمرو خود را بسط می دهد. به این صورت٬ خدا تبدیل ه موجودی میشود برای پر کردن «خلاء» نادانی و جهل انسان.
Friday, April 3, 2009
ریچارد سوسیس (Richard Sosis)٬ مردم شناس دانشگاه کنتیکت و دانشگاه عبری بیت المقدس٬ پاسخی ناتمام برای این سوال دارد. مانند بسیاری از طرفداران نظریه تکامل٬ سوسیس تلاش خود را معطوف به این کرده است که مذهب چگونه می تواند در سطح فردی به تطبیق با محیط کمک کند. اما حتی تطبیق هایی که به بقای فرد کمک می کنند٬ گاهی نقشی پررنگ در سطح گروه نیز بازی می کنند. برای مثال مناسک مذهبی را در نظر بگیرید.

سوسیس در سال ۲۰۰۴ در نشریه آمریکن ساینتیست نوشت: «هم مناسک مذهبی و هم مناسک سکولار می توانند موجب تقویت همکاری بشوند. اما مناسک مذهبی می توانند باور و پایبندی و تعهد بیشتری ایجاد کنند. چرا که اینگونه مناسک بر پایه اعتقاد بنا شده اند نه بر پایه دلیل.» او ادامه می دهد: «اینگونه مناسک ورای آزمون و تجربه هستند. بنابراین تعهد و پایبندی به آنها بیش از دلیل و مدرک٬ مبتنی بر احساسات و عواطف است.» تعهدی که از دید سوسیس٬ عمیق تر و دیرپاتر است.

مناسک مذهبی راهی برای نشان دادن میزان پایبندی به هسته‌ی باورهای مذهبی هستند و به واسطه‌ی آنها٬ شخص میتواند ارادت اعضای گروه را به خود معطوف کند. سوسیس می نویسد: «با پوشیدن چندین لایه لباس و ایستادن در آفتاب نیمروزی٬ یک یهودی ارتدوکس به دیگر اعضای گروه می گوید: «ای جماعت! می بینید؟ من یک یهودی بسیار با تقوی هستم. اگر شما هم یکی از اعضای این گروه هستید٬ می توانید به راحتی به من اعتماد کنید٬ وگرنه من به چه دلیل دیگری باید اینگونه لباس بپوشم؟» اینگونه مناسک می توانند به افراد٬ حس تعلق به گروه و همچنین به گروه٬ احساس بی نیازی از کنترل مداوم اعضای خود برای اطمینان از پایبندی و تعهد آنها به گروه اعطا کنند. اینگونه مناسک٬ به اندازه کافی سخت و طاقت فرسا هستند تا اعضای منافق را از گروه طرد کنند و به همین دلیل٬ هم گروه و هم افراد گروه از آن منتفع می شوند.

در سال ۲۰۰۳ سوسیس و بردلی رافل از دانشگاه بن گوریون٬ توضیحی برای عملکرد بهتر گروههای مذهبی اسرائیل نسبت به گروههای سکولار٬ در زمان بی ثباتی اقتصادی اکثر شهرکهای بهودی نشین ارائه کردند. مبنای این مطالعه‌ی آنها٬ یک بازی استاندارد اقتصادی بود که به اندازه گیری همکاری می پردازد. اعضای گروههای مذهبی٬ این بازی را با همکاری بیشتری اجرا کردند٬ در حالیکه افراد متعلق به گروههای سکولار٬ به شکلی خودخواهانه‌تر بازی کردند. به طور مشخص٬ مردانی که هر هفته به کنیسه می رفتند٬ نسبت به زنان معتقد و مردان کمتر معتقد٬ عملکرد بسیار بهتری داشتند. از نظر سوسیس٬ این عملکرد نشان می داد که نمایش عمومی و متناوب تعهد٬ اهمیت به سزایی دارد. او نوشت که این مناسک منجر به تقویت همکاری در گروههای مذهبی شد و کمک شایانی به آنها در حفظ انسجام گروه٬ در زمان بی ثباتی اقتصادی کرد.

در سال ۱۹۹۷ استفن جی گولد٬ طی مقاله ای در نچرال هیستوری (تاریخ طبیعی) خواهان آتش بس بین مذهب و دانش شد. او نوشت: «قلمروی دانش٬ دنیای مادی و تجربی است٬ در حالیکه قلمروی مذهب٬ به معانی اخلاقی و ارزشها می پردازد.» تاکید گولد٬ بر تفکیک قلمروی این دو از یکدیگر٬ تشویق به «گفتگوی احترام آمیز» و «خضوع متقابل» بود. او این تفکیک مرزها را «شوارع مجزا» نامید. (nonoverlapping magisteria - در مورد ترجمه‌ی این عبارت کاملا مطمئن نیستم. اگر خوانندگان محترم نظری دارند بفرمایند.)


استفن جی گولد

ریچارد داوکینز٬ تاریخچه‌ای از مباحثات پرحرارت با گولد داشت که طی آن٬ وی تقریبا در مورد همه چیز از زمانبندی تا تمرکز موضوعات فرگشتی با او اختلاف نظر داشت. اما او زهرآگین ترین کلماتش را برای همین عبارت «شوارع مجزا» ذخیره کرده بود. داوکینز می گوید: «گولد هنر دو دوزه بازی کردن را بسیار خوب آموخته است (۱). به عنوان یک دانشمند٬ چرا ما نباید در مورد خدا اظهار نظر بکنیم؟ جهانی با نگهبانی خلاق٬ بسیار متفاوت از دنیایی بدون آن است. چرا این موضوع٬ مطلبی علمی نیست؟»


ریچارد داوکینز

منتقدان دیگر نیز می گویند٬ تفکیک این دو از یکدیگر٬ پتانسیل غنی حاصل از برخورد سازنده‌ی این دو را بلااستفاده می کند. دنیل دِنِت٬ (که برخلاف برچسبهایی نظیر «نئو-بی خدا»٬ به صراحتِ داوکینز و هریس٬ ضد مذهب نیست.) می گوید: «حتی اگر گولد درست بگوید و دو قلمرو متفاوت برای مذهب و دانش قائل شویم٬ این به این معنی نیست که دانش نمی تواند به مطالعه‌ی آنچه مذهب انجام می دهد٬ بپردازد٬ بلکه به این معنی است که آنچه مذهب انجام می دهد٬ دانش قادر به انجام آن نیست.»

به نظر میرسد این ایده که میتوان مذهب را به عنوان پدیده‌ای طبیعی مورد مطالعه قرار داد٬ نیازمند یک فلسفه‌ی بی خدایی به عنوان سنگ بنا باشد. اما لزوما اینطور نیست. حتی بعضی از نئو-بی خداها کاملا ضد مذهب نیستند. سَم هریس٬ مدیتیشن مبتنی بر آموزه های بودایی را به طور مرتب انجام می دهد. دنیل دِنِت٬ مراسم آواز خوانی مسیحی را به صورت سالیانه٬ با سرودهای مذهبی با شکوه و جلال تمام و صریحا زاهدانه برگزار می کند.

ادامه دارد . . .

منبع

(۱) داوکینز از اصطلاح Bending over backward to positively supine lengths استفاده می کند. Supine length به روش اندازه گیری قد اطلاق میشود که در آن شخص را به پشت روی صفحه می خوابانند و با ثابت نگاه داشتم سر و پاشنه‌ی پا روی صفحه٬ قد او را اندازه می گیرند. در این روش قد شخص حدود یک سانتیمتر بلندتر از حالتی خواهد بود که قد او را ایستاده اندازه بگیرند. داوکیز میگوید گولد با خم شدن به پشت٬ سعی در افزایش اندازه‌ی قدش می کند. چرا که قد از سمت جلو اندازه گرفته میشود. منظور داوکینز احتمالا این است که گولد سعی می کند حقیقت را متفاوت جلوه دهد. (بریتانیکا )
Wednesday, March 4, 2009
بحث من و سولوژن در مورد عقل گرایی و مذهب گرایی در سیستم حکومت
Tuesday, February 24, 2009
داوکینز یک بار در مورد دفاع ویلسون از انتخاب گروهی٬ آنرا «بکلی به بیراهه رفته٬ نامید و آنرا به فردی تشبیه کرد که سرش را در کیسه فرو کرده و مسیرش را نمی بیند.» آتران نیز این ایده را به کلی مردود اعلام کرد و آنرا «کورذهنی» نامید٬ به این دلیل که این رویکرد٬ ساختار ذهنی مغز را نادیده می گرفت. آتران در این زمینه نوشت: «تطبیق گرایان٬ اساسا نمی توانند تفاوتی بین مارکسیسم و یکتاپرستی یا بین ایدئولوژی و باور مذهبی قایل شوند. آنان نمی توانند توضیح دهند که چرا انسانها بر خلاف حقایق سیاسی٬ اقتصادی و علمی مجاب کننده٬ اینگونه در باورهای ضد ادراکی و ناقض حقایق‌شان پابرجا و استوار هستند: مریم هم باکره است هم مادر. خداوند هم دارای حواس (مادی) است هم فاقد جسم است.»

با این حال٬ با وجود عناصر مناقشه برانگیزش٬ داستان رواییِ ساخته‌یِ ویلسون در مورد انتخاب گروهی و تکامل مذهب٬ بسیار روشن است٬ که شاید میراثی است از پدر داستان نویس‌اش. او می گوید: یک دسته پرنده را در ذهن خود مجسم کنید. بعضی از پرندگان به عنوان دیده بان عمل کرده و افق را برای پیدا کردن شکارچیان رصد می کنند و به بقیه هشدار می دهند. داشتن یک دیده بان برای گروه خوب و برای خود دیده بان بد است٬ چرا که او دو برابر دیگران در خطر است: او به دلیل دیده بانی٬ وقت کمتری برای جمع آوری غذا دارد٬ و با به صدا در آوردن زنگ خطر برای دیگران٬ بیشتر در معرض دیده شدن توسط شکارچی قرار می گیرد. بنابراین در تقلای داروینی٬ پرندگانی که ژنهای خود را به نسل بعد منتقل می کنند٬ به احتمال قویتر٬ از گروه دیده بانها نیستند. حال٬ ژن گروه دیده بان چگونه باید بیش از یک یا دو نسل دوام یابد؟

برای توضیح این که یک ژن فداکار٬ چگونه باید به نسل بعد منتقل شود٬ ویلسون در سطح گروهی به موضوع نگاه می کند. اگر در یک گروه٬ ده پرنده دیده‌بان وجود دارد٬ ۳ یا ۴ تا از دیده‌بانان ممکن است قربانی شوند٬ ولی٬ گروهی که دارای پرندگان دیده‌بان است٬ به احتمال قوی٬ گوی رقابت برای بقا را از گروهی که سیستم هشداردهی زودهنگام ندارد٬ خواهد ربود. بنابراین ۶ یا ۷ دیده بان زنده خواهند ماند و ژن خود را به نسل بعدی منتقل خواهند کرد. به عبارت بهتر٬ در سطح گروه٬ اگر فایده‌یِ بقای کل گروه٬ بر هزینه قربانی شدن چندین پرنده دیده‌بان بچربد٬ آنگاه ژن پرندگان دیده‌بان٬ به حیات ادامه خواهد داد.


مذهبی بودن هر فرد٬ دارای هزینه هایی است: وقت و منابعی که صرف مراسم مذهبی می شوند٬ انرژی ذهنی که به تعلقات مذهبی تخصیص می یابد٬ درد و المی که برای حصول به مراحل بالاتر مذهبی لازم است٬ همه و همه‌ی این هزینه ها می توانند در مقابل منافع داشتن یک گروه منسجم٬ که گوی بقا را از دیگران می رباید٬ ناچیز جلوه کنند.

عامل دیگری نیز در این میان وجود دارد که البته تنها منحصر به انسان است٬ چرا که با زبان در ارتباط است. رفتار یک شخص نه تنها توسط افراد نزدیک به او که در تماس مستقیم با او هستند٬ بلکه توسط افرادی که در مورد او می شنوند نیز زیر ذره بین است. فردی که موقعیتی مشابه پرنده دیده‌بان اختیار می کند٬ ممکن است متحمل هزینه های آشکاری شود(فرضا اگر شخصی به مقابله مستقیم با مقامات رسمی بپردازد.) این شخص ممکن است شغلش را از دست بدهد٬ به زندان برود یا توسط پلیس مورد ضرب و شتم قرار گیرد. در مورد انسان٬ ممکن است این هزینه های مقطعی٬ تحت الشعاع منافع بلندمدت تری قرار گیرند. اگر خصیصه‌ای فارغ از خود٬ شهرت فرد را بهبود ببخشد و از طریق گفتار شفاهی و مکتوب منتشر شود٬ این خصیصه ممکن است باعث بهبود شهرت فرد در بسیاری از چالش های زندگی شود٬ مثلا ممکن است او را در یافتن زوج یاری کند و البته یکی از راههای کسب شهرت٬ مذهبی بودن متظاهرانه است.


ویلسون در کتاب کلیسای داروین می نویسد: «مطالعه تکامل٬ عمدتا مطالعه بده-بستان ها و سبک-سنگین کردن هاست.» در مسیر جستجوی معاش و امنیت٬ گزینش مذهب به جای توضیحات عقلایی٬ که شخص را در یافتن خطر و غذا یاری می کنند٬ احتمالا نامعقول جلوه می کند. او می نویسد: «اما در بعضی موارد٬ یک سیستم مبتنی بر باور سمبولیک که از واقعیات مبتنی بر حقایق٬ فاصله می گیرد٬ بهتر عمل می کند.» او ادامه می دهد: «برای یک شخص واحد٬ احتمالا بهتر است که او واحدهای ذهنی پیچیده ای داشته باشد تا هم دانش مبتنی بر حقایق را کسب کند و هم سیستم باور سمبولیک را بسازد٬ به جای اینکه تنها یکی از این دو را در اختیار داشته باشد. اما برای گروه٬ داشتن یک عده واقع گرای محض کله شق به همراه یک عده خیال پرداز با ذهنی سمبولیک٬ ممکن است ترکیب تطبیقی بهتری داشته باشد و چیزی که در یک جامعه٬ به ظاهر٬ رابطه خصمانه دو گروه خداپرست و بی خدا به نظر میرسد٬ در واقع تلاشی ادراکی برای متوازن نگاه داشتن کشتی گروههای اجتماعی است.»

حتی اگر ویلسون درست بگوید که مذهب٬ نوعی مزیت برای بقای گروه محسوب میشود٬ این سوال هنوز باقی است که: در کجای این داستان٬ خدا وارد ماجرا میشود؟ چرا یک گروه مذهبی با گروهی که اصلا برتری گروهی در آن موضوعیت ندارد٬ مثلا انجمن طرفداران تیم بیسبال یانکی های نیویورک٬ متفاوت است؟


ادامه دارد . . .

منبع