Showing posts with label دانش. Show all posts
Showing posts with label دانش. Show all posts
Friday, May 28, 2010
هیچ چیزی بدتر از این نیست که در میانه‌ی تماشای یک فیلم خوب٬ حال تهوع به آدم دست بدهد. اما افراد بسیاری با تماشای فیلمهای سه بعدی (3D) به چنین وضعی دچار میشوند. اما چرا؟

پروفسور آندره‌آ بوبکا٬ پژوهشگری از کالج سن پیترز نیوجرسی در این مورد می گوید: «در هنگام تماشای فیلمهای سه بعدی٬ مغز پیامهای متناقضی از گیرنده های حسی دریافت می کند. وقتی تصاویر متحرک روی صفحه به نمایش در می آیند٬ چشم پیامی به مغز ارسال می کند مبنی بر اینکه بدن در حال تحرک است. در عین حال٬ مایع تعادل و گیرنده های موجود در گوش میانی٬ چنین پیامی به مغز مخابره نمی کنند٬ بلکه برعکس به مغز می گویند که بدن در حال سکون است. به عهبارت دیگر٬ پیامی که چشم و گوش به مغز مخابره می کنند٬ نقیض یکدیگر است و این در واقع اولین گام برای ابتلا به سرگیجه و تهوع است.

و این دقیقا عکس اتفاقی است که در هنگام مطالعه در اتومبیل می افتد. در این هنگام٬ چشم روی متن متمرکز شده و حرکتی را به مغز مخاره نمی کند. برعکس مایع موجود در گوش میانی٬ حرکتهای بدن را حس کرده و آنرا به مغز گزارش می کند و تناقض بین این دو پیام٬ سبب ایجاد حال تهوع و سرگیجه در انسان میشود.»

بوبکا برای اثبات این تئوری٬ آزمایشی انجام داده است. آنها یک استوانه‌ی توخالی که بالا و پایین آن خالی است و در قسمت داخل دارای تصاویری است٬ را در یک اتاق قرار می دهند و از افراد مورد آزمایش می خواهند تا در داخل استوانه قرار بگیرند. سپس استوانه شروع به چرخش می کند و تصاویر از جلوی چشم فرد عبور می کنند در حالیکه خودش حرکت نمی کند. تقریبا تمامی افرادی که در این آزمایش شرکت کردند٬ دیر یا زود٬ دچار سرگیجه و حال به هم خوردگی شدند.

در واقع پس از گذشت ۲۰ ثانیه٬ آنها حس می کنند که در حال چرخش در جهتی خلاف جهت گردش استوانه هستند و پس از گذشت چندین دقیقه٬ همگی حال تهوع می گیرند. نکته‌ی کلیدی در این آزمایش این بود که هر چه تصاویر موجود در داخل استوانه٬ پیچیده تر باشد٬ افراد ۷۵ درصد سریع تر از زمانی که تنها مربع های سیاه و سفید ببینند٬ به حال تهوع دچار میشوند. همچنین تماشای مربع های رنگی افراد را زودتر به تهوع دچار می کند تا مربع های سیاه و سفید. این در حالی است که تصاویر پیچیده تر٬ نه تنها سرعت ابتلا به تهوع را افزایش می دهند٬ بلکه بر شدت آن نیز می افزایند.


جالب اینکه تقریبا تمامی افراد به این وضعیت دچار میشوند.

جالب ترین نتیجه‌ی این آزمایش این بود که افرادی که نارسایی مادرزادی در گوش میانی دارند٬ در مقابل این وضعیت مصونیت دارند و تنها افرادی هستند که در چنین وضعیتی به تهوع دچار نمی شوند. این افراد از درک حرکت ناتوانند بنابراین گوش و چشم آنها پیامهای متناقض به مغزشان ارسال نمی کنند.

دلیل چنین واکنشی٬ احتمالا در تکامل مغز انسان در نحوه‌ی واکنش به مسمومیت نهفته است. تناقض بین پیامهای دریافتی از گوش و چشم٬ در واقع شبیه به وضعیتی است که فرد دچار مسمومیت شده است و مغز به لحاظ فرگشتی طوری برنامه ریزی شده که در چنین وضعیتی٬ واکنش هایی را فعال کند تا سم از بدن دفع شود و حالت تهوع دقیقا ابزار بدن برای دفع سموم است. تصاویر بسیار پیچیده از قبیل آنهایی که در اواتار می بینیم٬ مانند دوز بسیار بالایی از سموم عمل می کنند.

البته عوامل ژنتیکی و هورمونی هم در شدت و ضعف این حالت دخیل هستند. یافته های این پژوهش نشان می دهد که در این زمینه زنان آسیب پذیری بیشتری نسبت به مردان دارند.

همچنین پژوهشگران در صدد یافتن راهی هستند که برای افرادی که در محیط کار٬ درگیر چنین حالاتی هستند مفید باشد. برای مثال تقریبا ۷۰ درصد فضانوردان در فضا دچار حال تهوع می شوند.

منبع: لایو ساینس
Monday, March 1, 2010
نتایج یک تحقیق جدید نشان می دهد که رفتارهای سیاسی٬ مذهبی و جنسی در افراد٬ می توانند منعکس کننده‌ی هوش آنها باشند.

روانشناس تکوینی ساتوشی کانازاوا٬ از مدرسه‌ی سیاسی و اقتصادی لندن٬ از اطلاعات آماری به دست آمده چنین نتیجه ای گرفته است. این تحقیق که روی جامعه‌ی آماری بزرگی در سطح ملی در آمریکا انجام شده٬ نشان می دهد که افرادی که خود را بی خدا و لیبرال می نامند٬ از ضریب هوشی بالاتری برخوردارند. این نتیجه در مورد مردان تک همسر (و نه در زنان) نیز صدق می کند. نتایج این تحقیق در ماه مارچ ۲۰۱۰ مجله‌ی فصلی روانشناسی جامعه شناسانه (Social Psychology Quarterly) منتشر خواهد شد.

تفاوت بهره‌ی هوشی با اینکه به لحاظ آماری بسیار معنادار است٬ اما به لحاظ کمّی٬ اختلافی بیش از ۶ تا ۱۱ واحد نشان نمی دهد٬ همچنین این اطلاعات نباید برای برچسب زدن به افراد استفاده شود. با این وجود این تحقیق نشان می دهد که چگونه الگوهای شناختی از ایدئولوژی های خاصی منشعب میشوند و رفتارهای افراد چگونه شکل می گیرند.

در توضیح نتایج این تحقیق گفته میشود که تک زوجی٬ لیبرال مسلکی و بی خدایی٬ همگی بر خلاف مسیر فرگشتی نوع انسان در گذشته هستند. به عبارت دیگر٬ هیچ یک از این رفتارها نفعی جهت تضمین بقاء برای اجداد ما نداشته اند٬ با این وجود این رفتارها برآمده از هوش بالاتر هستند.

پروفسور جیمز بیلی٬ از دانشگاه جرج واشینگتن٬ که در این تحقیق شرکت نداشته٬ می گوید: «کاملا منطقی به نظر میرسد که ایده های نوآورانه و متفاوتی در فرآیند فرگشت برای به پیش راندن گونه های انسانی٬ اتخاذ شود. همچنین کاملا منطقی است که افرادی با بهره‌ی هوشی بالاتر چنین تصمیماتی را اتخاذ کنند. حتی امکان دارد چنین تصمیماتی٬ جهت نمایش برتری و خبرگی بر سایرین اتخاذ شود٬ که باز هم نشأت گرفته از هوش بالاتر است. در حقیقت همراهی با ایده هایی مثل لیبرال مسلکی یا بی خدایی راهی است برای ارتباط برقرار کردن با دیگران و تفهیم باهوش تر بودن شخص به آنها.»

این تحقیق نتیجه ای در مورد باهوش تر یا کم هوش تر بودن زنان تک همسر نمی گیرد. و این منطقی نیز به نظر میرسد. برای این که تک همسری همیشه برای زنان مفیدتر بوده٬ حتی هزاران سال پیش. معنی این حرف این است که این پدیده اتفاق جدیدی نیست.

اما برای مردان٬ تک همسری بر خلاف فرگشت فردی است. مردان پیشین با هدف منتشر کردن هر چه بیشتر ژنهای خود٬ چندین همسر اختیار می کردند٬ چرا که زنان ۹ ماه برای بارداری و مدت زمان بسیار بیشتری برای مراقبت از کودکان خردسال نیاز داشتند٬ طبیعتا نیاز به تداوم ارتباط با جفت جهت تامین نیازهای او داشتند.

این تئوری در مورد مذهب٬ می گوید مذهب کمکی برای بقاء به افراد نمی کرده بلکه بیشتر افراد را به سمت توهم گرایی سوق می داده است. مثلا اگر صدایی در دوردست شنیده شود٬ بشر نخستین خود را آماده برای مقابله با تهدید می کرد. اما مذهب بشر را هر چه بیشتر متوهم کرده و توهم بیشتر منجر به گرایش بیشتر به مذهب شده و نتیجه این که بشر دست خدا را در هر کجا می بیند.»

شرکت کنندگان در این تحقیق٬ که خود را بی خدا نامیدند٬ در سنین بزرگسالی٬ دارای ضریب متوسط هوشی ۱۰۳ هستند حال آنکه بزرگسالان مذهبی٬ متوسط ۹۷ را اختیار می کنند. بیلی می گوید: «بی خدایی به افراد اجازه می دهد بدون گیرکردن در ساختار دست و پاگیر مذاهب٬ رو به جلو حرکت کرده و برای زندگی برنامه ریزی کنند. اصولا از دید مذهبی٬ هر پدیده‌ی نویی به منزله‌ی یک تهدید تلقی میشود. چرا که تقریبا تمامی سیستم های مذهبی مبتنی بر امور ابدی و دائمی هستند.»

در این تحقیق٬ لیبرال بودن در مقابل محافظه کاری٬ به معنی توجه نشان دادن به افرادی که از نظر ژنتیکی به شما مرتبط نیستند و تمایل برای هزینه کردن از منابع شخصی برای آنها معنی شده است. موضوعاتی از قبیل سقط چنین٬ کنترل سلاححهای شخصی یا حقوق همجنس گرایان در این تعریف لحاظ نشده اند.

بیلی ادامه می دهد: «افراد لیبرال٬ بیشتر به غریبه ها توجه نشان می دهند و به انها کمک می کنند٬ حال انکه محافظه کارها عموما به افرادی کمک می کنند که به آنها شبیه تر هستند.»

این رفتار اجداد ما بوده که پیش از هر چیز به حلقه‌ی بستگان خود رسیدگی کنند. در واقع توجه به اغیار یا لیبرال مسلکی٬ از دید فرگشتی غیر طبیعی است. این تحقیق نشان می دهد بزرگسالان جوانی که خود را «بسیار محافظه کار» می خوانند٬ بهره‌ی هوشی متوسطی برابر با ۹۵ دارند در حالی که آنان که خود را «بسیار لیبرال» می خوانند٬ بهره‌ی هوشی متوسط ۱۰۶ را کسب کردند.

لازم به ذکر است که بیلی و کانازاوا٬ هیچ یک خود را لیبرال نمی نامند.

منبع: سی ان ان
Thursday, February 4, 2010
قسمتهای قبلی این نوشته:


کشاورزی به عنوان روشی برای زندگی٬ در بیرون از منطقه‌ی اریحا نیز به سرعت گسترش پیدا کرد؛ باستان شناسان بقایای کلنی های باستانی را در دره‌ی رود اردن٬ صحرای سینا و کوه کارمل یافته اند. در واقع همزمان با پرورش گیاهان و اهلی کردن حیوانات٬ کشاورزان باستانی آموختند که چگونه میتوان غذا را برای مصارف آینده ذخیره کرد٬ که این امر منجر به افزایش جمعیت٬ نوآوری و پیچیده تر شدن جوامع آنان شد. آنان همچنین سفالگری را اختراع کردند و هنر و فرهنگ شروع به شکوفا شدن کرد.



ظروف سفالی کشف شده در منطقه‌ی اریحا


این انفجار خلاقیت٬ در هنر قومی به نام یرموکیان٬ که در جنوب دریای الخلیل در حدود ۸۰۰۰ سال پیش می زیستند٬ بیشتر و بهتر قابل مشاهده است. در سالهای ۱۹۳۰ که مهاجرین یهودی در حال تاسیس شهر کیبوتز شهرالجولان در حاشیه‌ی رود یرموک بودند٬ تعداد زیادی قطعات سفالی بسیار زیبا یافتند که با خطوط زیگزاگی حکاکی و با رنگ قرمز تزئین شده بودند.


بعضی از این سفالگری ها به شکل زنی در حالت نشسته است که سری دراز دارد و احتمالا رب النوع باروری و حاصلخیزی بوده است. تنها در همین سایت٬ تاکنون بیش از ۳۰۰ مجسمه از این نوع به دست آمده است.



اکتشافات بعدی از آثار هنری سبک یرموکیان در مگیدو واقع در شمال اسرائیل٬ بیبلوس در لبنان و تقریبا ۲۰ مکان دیگر در سرزمین مقدس٬ نشان از گسترش روزافزون فرهنگ یرموکیان در منطقه دارد.

برگرفته از کتاب سرزمین مقدس٬ نشنال جئوگرافیک.

ادامه دارد. . .
Wednesday, February 3, 2010
قسمت قبلی این نوشته:

سرزمین مقدس٬ قسمت اول

به عنوان مثال در مکانی به نام عبیدیه واقع در دره‌ی رود اردن٬ باستان شناسان ابزارهایی سنگی کشف کرده اند که عمر آنها به بیش از یک میلیون و چهارصدهزار سال می رسد و به احتمال زیاد هومینین ها (قدیمی ترین اسلاف بشر بیرون از آفریقا)٬ که حدود یک میلیون و هشتصد هزار سال قبل در منطقه‌ی مانیسی (Dmanisi) در گرجستان امروزی می زیسته اند٬ از همین مسیر عبور کرده اند. در مکان دیگری واقع در دره‌ی بزرگ٬ به نام خشر بنوت یعقوب٬ باستان شناسان نخستین بقایای تسلط انسان بر آتش را یافته اند که عمر آن به ۷۸۰٬۰۰۰ سال میرسد. و زمانی که گونه‌ی ما٬ یعنی هوموساپینس در حدود ۱۰۰٬۰۰۰ سال پیش سفر خود به خارج از آفریقا را آغاز کرد٬ برای اولین بار در غارهایی که از شش گوشه٬ ارتفاعات سرزمین اسرائیل را احاطه کرده اند٬ سکنی گزید.


حفاری های باستان شناسی در سایت خشر بنوت یعقوب

این انسانها دسته های بدوی شکارچی ای بودند که از دید آنان سرزمین مقدس امروزی٬ ایستگاهی پر از شکار و منابع طبیعی در نخستین طی الارض های شان بود. اما وقتی انسانهای مدرن شروع به ریشه دوانیدن کردند٬ این سرزمین جایی بود که آنها تصمیم گرفتند اولین خانه های خود را در آن بسازند. شکی نیست که هوای معتدل مدیترانه ای این سرزمین٬ خاک حاصل خیز آن و رودخانه های متعدد آن جاذبه های طبیعی برای این تصمیم بوده اند. نخستین نشانه های میل به ساکن شدن در این منطقه در مکانی به نام «اوهالو۲» به عمر تقریبی ۲۳٬۰۰۰ سال٬ دیده میشود٬ مکانی واقع در جنوب شرقی دریای الخلیل٬ که آثار سرپناههای ساخته شده از شاخ و برگ درختان به همراه بقایای گلها و گیاهان جمع آوری شده در آنها از جمله جو برجای مانده است. ۸۵۰۰ سال بعد٬ مردمانی اسرارآمیز و نیمه ساکن به نام نطوفیان شروع به زاد و ولد در مناطقی کردند که امروزه اسرائیل٬ اراضی فلسطینی٬ سوریه و اردن نامیده میشوند. آنها در خانه های ساخته شده از شاخ و برگ زندگی می کردند٬ غزال و قوچ شکار می کردند٬ به داشت و برداشت دانه های وحشی اهتمام می ورزیدند و مردگان خود را در قبرستانی نزدیک به خود دفن می کردند.


خانه های ساخته شده از شاخ و برگ درختان

باستان شناس بریتانیایی به نام کتلین کنیون٬ در حدود سال ۱۹۵۰ دست به حفاری های گسترده در مکانی به نام تل السلطان واقع در اریحا٬ که محل زندگی نطوفیان بود٬ زد. در اریحا که نطوفیان احتمالا به خاطر وجود چشمه های متعدد آب تصمیم به اقامت در آن گرفتند٬ کنیون لایه های تاریخ را یکی پس از دیگری از زیر خاک بیرون کشید. درست یک لایه بالاتر از بقایای نطوفیان٬ او نخستین آثار مزرعه داری توسط انسان را که به ۱۱٬۰۰۰ سال قبل بر می گردد٬ کشف کرد. این کشف همچنین شامل یک برج بسیار زیبای سنگی به ارتفاع تقریبی هشت و نیم متر و مخزنی از جمجمه های انسان با چهره هایی گچ اندود شده٬ میشود.


برج سنگی ساخته شده توسط نطوفیان واقع در اریحا٬ اسرائیل

این مقطع زمانی٬ همان است که باستان شناسان از آن به عنوان عصر نوسنگی یاد می کنند٬ عصری که یکی از مراحل مهم حرکت بشر به سوی تمدن بود.

برگرفته از کتاب سرزمین مقدس٬ نشنال جئوگرافیک.

ادامه دارد. . .
Monday, February 1, 2010
سرزمین مقدس. برای ۳/۵ میلیارد نفر از ساکنان کره‌ی زمین٬ یهودیان٬ مسیحیان و مسلمانان٬ این دو کلمه تداعی کننده‌ی سرزمینی جادویی است؛ چشمه‌ی جوشان معجزات که اساس یکتاپرستی موجود در مذهاب آنان از این سرزمین جاری شده است.


مومنین هر سه دین٬ این قطعه‌ی کوچک زمین را گرامی می دارند. سرزمینی که در قدیم کنعان نامیده می شد و در زمان حال محدوده ای است شامل اسرائیل٬ اراضی فلسطینی٬ لبنان٬ بخشهایی از اردن و سوریه و مصر. آنان این سرزمین را گرامی می دارند از آنرو که خدای آنان در این سرزمین خود را به بشر معرفی و سخنانش را به او عرضه کرد٬ اینجا جایی است که وقایع موجود در تورات و انجیل در آن روی داده است. در حقیقت هر سه دین بزرگ٬ خود را میراث دار ِ بزرگ خاندان٬ ابراهیم٬ می دانند. هم او که خدایش به او فرمان داد با همسرش سارا به کنعان برود و به او وعده‌ی قوم برگزیده را داد.


جبرئیل٬ ابراهیم و اسحاق٬ اثر رامبراند٬ ۱۶۳۴


حتی افرادی که به متون موجود در کتب مقدس به صورت تحت اللفظی باور ندارند٬ به سرزمین مقدس به دیده‌ی مکانی می نگرند که محل آمیزش و شکوفایی افسانه ها٬ فرهنگها و وقایع تاریخی بوده است. وقایعی که تاثیر انکار ناپذیری در سرنوشت بشر امروزین داشته و دارند. بسیاری از شهرهایی که در انجیل از آنان نام برده شده٬ حبرون٬ اورشلیم٬ غزه٬ بئر شبع و اریحا نام مکانهایی واقعی بوده اند که بعضی از آنها حتی امروز و هنوز اماکن پررونقی هستند. همچنین باستان شناسان بقایای چندین مکان دیگر که در کتب مقدس از آنها نام برده شده را از زیر خاک بیرون کشیده اند. امروزه یهودیان٬ مسیحیان و مسلمانان هر یک به دنبال سهم و حق خود از این سرزمین هستند٬ سرزمینی واقع شده میان دریا و بیابان٬ با کوههایی صعب العبور و دره ها و رودخانه ها.

چه عاملی موجب نقش حیاتی سرزمین مقدس در تاریخ بشر شد؟ پاسخ به این سوال در اعماق تاریخ فرگشتی نوع انسان نهفته است. در حدود دو میلیون سال پیش٬ زمانی که اجداد انسان امروزین یعنی هومینین ها ساکن در نواحی شرقی آفریقا٬ سرزمین اصلی خود را ترک کرده و شروع به اسکان در نواحی دیگر زمین کردند.


بسیاری از مردم شناسان٬ معتقدند این گروه در مسیر دره‌ی بزرگ٬ مسیری به طول ۴۰۰۰ مایل (۶۰۰۰ کیلومتر) حرکت کرده اند٬ مسیری که از شرق آفریقای مرکزی شروع شده و از بحر المیت و دره‌ی رود اردن گذشته و تا سیبری ادامه می یابد.


برگرفته از کتاب سرزمین مقدس٬ نشنال جئوگرافیک.

ادامه دارد. . .
Wednesday, October 14, 2009
در میان اقوام مختلف بشری٬ داستانی به صورت سینه به سینه٬ به اشکال و روایات مختلف تا به امروز نقل شده که حکایت از وقوع طوفان مهیبی دارد. این طوفان٬ بنا به خواست خدا یا خدایانی صورت گرفته که خواهان محو تمدن بشری از روی زمین بوده اند و مشهورترین این روایت «طوفان نوح» است.


تابلو «سیلاب» برگرفته از داستان طوفان نوح از انجیل اثر گوستاو دوره


این افسانه٬ در میان اقوام سومری٬ بابلی (حماسه‌ی گیلگمش) و در ادیان یهود و اسلام با تفاوت هایی٬ نقل شده است. همچنین نسخه های مختلفی از آن در جنوب و شرق آسیا و منطقه‌ی اقیانوسیه٬ از هندوستان و چین گرفته تا مالزی و استرالیا و نیوزیلند ثبت شده است.

همچنین در اروپا٬ در میان اقوام یونانی٬ آلمانی٬ فنلاندی و ایرلندی٬ نقل قولهایی در مورد وقوع طوفانی بزرگ وجود دارد. در میان بومیان آمریکا یعنی اقوام آزتک٬ مایا و اینکا نیز داستانهایی به این شکل وجود دارد.

برای مثال٬ در افسانه های اندونزی آمده که زمین روی پشت یک مار عظیم الجثه قرار داشته و این مار که از حمل این بار سنگین روی دوشش خسته میشود و با تکانی٬ آنرا به داخل دریا پرتاب می کند. (دریا کجا بوده؟) و خدا (باتارا-گورو) با ارسال یک کوه به میان دریا٬ به کمک دخترش می شتابد. واضح است که تمامی نسل بشر امروز٬ فرزندان این دختر هستند و البته بعدها زمین مجددا روی سر مار قرار داده میشود!

در افسانه های نیوزلندی٬ روآتاپو٬ از پدرش یواِنوکو٬ به دلیل ترجیح دادن برادر کوچکش٬ «کاهوتیا تِ رانجی» به او عصبانی میشود و برادرش را در آب غرق می کند. اما برادر غرق شده با کمک وال ها نجات می یابد.

در افسانه های اینکا٬ ویراکوچا به کمک امواج سهمگین٬ غولها را از بین می برد و با مخفی شدن در غاری که هیچ منفذی به بیرون نداشته از طوفان جان سالم به در می برد.

آخرین این داستانها هم که افسانه‌ی طوفان نوح است که با ساختن کشتی و سوار کردن یک جفت از هر حیوان٬ آنها را از غرق شدن در طوفان قهر الهی نجات می دهد.


تابلوی «کشتی نوح» اثر نقاش آمریکایی ادوارد هیکس


اما همانطور که مشاهده میشود٬ تنها وجه مشترک همه‌ی این اقوال٬ وجود طوفانی بزرگ و غرق شدن عده‌ی زیادی در آب است. اما اسامی قهرمانان٬ شکل نجات یافتن انسان و حیوانات از این طوفان و بازتولید نسل٬ در هر یک تفاوتهای فاحشی با دیگری دارد.

قدر مسلم این است که وجود داستانی با مضمون طوفان بزرگ در میان اقوام بیشماری در نقاط مختلف زمین٬ امکان واقعی بودن آن را بسیار افزایش می دهد. اما در مورد منشا این داستانها٬ دانش مدرن وقعی به افسانه سرایی ها نمی نهد. اگر قرار داشتن زمین روی سر یک مار بزرگ در ذهن بشر امروزی مهمل می نماید٬ وقوع طوفان بنا به خواست خدا و محو گناهکاران نیز٬ به همان اندازه مضحک است. کافی است تصور کنید سونامی رخ داده در سال ۲۰۰۴ در اقیانوس هند که منجر به کشته شدن بیش از دویست هزار انسان شد٬ ۵۰۰ یا هزار سال قبل به وقوع می پیوست. بدیهی است که ذهن اجداد ما که در صدد ارائه‌ی توضیحی برای هر رویدادی بوده اند٬ در صورت عدم درک علل مادی این پدیده به افسانه سرایی روی می آورده و پای خدایان را به میان می کشد.

اما صرف نظر از شاخ و برگهایی که در طول هزاران سال به این داستان اضافه شده است٬ دانش مدرن٬ به دنبال حادثه ای میگردد که بتواند توضیحی برای وجود این افسانه های گوناگون با مضمون واحد باشد. نکته ای که باید در اینجا به آن توجه کرد این است که لزوما تمامی این داستانها به یک حادثه‌ی واحد تاریخی اشاره نمی کنند. سیل یا طوفان پدیده ای است که به طور مکرر در همه جای دنیا رخ می دهد و موجب خسارتهای مالی و جانی زیادی میشود. حتی با پیشرفتهای تکنولوژیک امروزی٬ جلوگیری از طوفانهای این چنینی غیر ممکن است. (ببینید: طوفان کاترینا در آمریکا)

در مورد منشا ظهور چنین افسانه ای٬ بعضی معتقدند یافتن فسیل ماهی ها٬ صدف ها و آبزیان دیگر در نقاط مختلف زمین از جمله در میان کوههای بلند٬ این تصور را در مردم ایجاد کرده که لابد زمانی در آنجا دریا وجود داشته و با توجه به فقدان دانش کافی در مورد حرکت لایه های زمین در زمانهای قبل٬ ساده ترین توضیح برای وجود دریا در نقاط مرتفع٬ وقوع سیلاب در آن محل بوده است. نخستین بار لئوناردو داوینچی بود که این فرضیه را رد کرد و گفت که ساختار لایه ای شکل موجود در سنگهای کوهستانها (او به طور مشخص در مورد کوههای اَپنین در ایتالیا صحبت کرده است.)٬ نمی تواند به فوریت بر اثر وقوع یک طوفان پدید آمده باشد. اما یونانیان باستان فرضیه‌ی دیگری داشتند مبنی بر اینکه چنین سیلاب هایی چندین و چند بار به وقوع پیوسته و دلیل لایه لایه بودن کوهستانها و همچنین یافت شدن صدف دریایی در کوهستانهای مرتفع نیز به همین دلیل است.

البته احتمال این هم هست که عده ای شاهد وقوع طوفان مهیبی بوده اند و به هر شکلی جان سالم از آن به در برده و این داستان را نسل های بعدی منتقل کرده اند.

اما علم در این مورد چه می گوید؟

یکی از فرضیات در این زمینه٬ سقوط یک شهاب سنگ در محلی واقع در جنوب شرقی اقیانوس هند (روی نقشه ببینید) است. این محل که به «گودال برکل» (Burckle crater) شهرت دارد٬ در حدود ۳۰ کیلومتر قطر دارد که تقریبا ۲۵ برابر «گودال بَرینجر» که در ایالت آریزونای آمریکا واقع است٬ می باشد. تخمین زده میشود که این گودال در محدوده‌ی زمانی بین ۲۸۰۰ تا ۳۰۰۰ سال قبل از میلاد مسیح (در حدود ۵۰۰۰ سال قبل) به زمین اصابت کرده باشد. این گودال در عمق ۳۸۰۰ متری دریا قرار دارد.


فرضیه‌ی دیگر٬ اشاره به وقوع آتشفشانی عظیم در حدود ۱۶۰۰ سال پیش از میلاد مسیح٬ در جنوب یونان در دریای مدیترانه دارد که منجر به وقوع سونامی عظیمی در منطقه‌ی خاور میانه٬ شمال آفریقا و جنوب اروپا شده است.


البته باید توجه خوانندگان عزیز را به این نکته جلب کنم که فوران این آتشفشان عظیم در زمان مورد بحث فرضیه نیست. بلکه این موضوع که این فوران و امواج آب حاصل از آن٬ منشا داستان طوفان نوح بوده باشد٬ محل بحث است.

اما مهمترین تئوری در ارتباط با طوفان نوح٬ پر شدن ناگهانی دریای سیاه در حدود ۵۶۰۰ سال پیش از میلاد مسیح است. این فرضیه می گوید: «دریای سیاه و دریاچه‌ی خزر٬ دریاچه های آب شیرینی بودند شکل گرفته از آب شدن تدریجی یخچالها. رودخانه ای منتهی به دریای سیاه٬ به مرور زمان تغییر مسیر داده و راهی دریای شمال شدند و در نتیجه سطح آب دریای سیاه بر اثر تبخیر به مرور پایین می رفت. در حدود سال ۵۶۰۰ پیش از میلاد٬ با آب شدن بیشتر یخهای قطبی آب دریاها بالاتر رفته و با بالارفتن سطح دریای مدیترانه٬ در ناحیه‌ی تنگه‌ی بسفر٬ ناگهان سد سنگی طبیعی شکسته و مساحتی بالغ بر ۱۵۵٬۰۰۰ کیلومتر مربع به زیر آب فرورفت. در طی این اتفاق٬ ۴۲ کیلومتر مکعب آب در هر روز وارد حوضچه‌ی دریای سیاه شده است که برابر است با ۲۰۰ برابر حجم آب آبشار نیاگارا. این اتفاق برای ۳۰۰ روز متوالی ادامه داشته است.»


دریای سیاه امروزی (آبی روشن) و «دریاچه‌ی سیاه» پیش از سیل (آبی تیره)



دریای اژه٬ دریای مرمره و دریای سیاه قبل و بعد از سیلاب

بازبینی های متعدد در مورد این فرضیه٬ صحت آنرا تایید کردند و در اکتشافات متعدد زیر آب٬ صدفهای حلزون ساکن در آب شیرین (حال آنکه دریای سیاه در حال حاضر دارای آب شور است.)٬ خطهای ساحلی باستانی٬ چوبهای بریده شده با ابزار و ساختمانهای دست ساز بشر از عمق ۱۰۰ متری دریای سیاه به دست آمده است.

واضح است که مولف این مقاله مدعی نیست همه یا هر یک از این تئوری ها یا فرضیه ها دقیقا همان طوفان مورد اشاره‌ی طوفان نوح است. اما عقل خردگرا به او میگوید که حتما پدیده‌ی مادی با منشا طبیعی موجب پدید آمدن طوفانی عظیم بوده و این داستان بعد از گذشتن هزاران سال٬ با نقل شدن سینه به سینه و با افزوده شدن شاخ و برگهای بیشمار به آن٬ به صورت امروزی به دست ما رسیده است و برداشت «عینی» و مو به مو واقعی دانستن آن و نسبت دادن آن به خدا(یان) از عقل سلیم به دور است.
Thursday, September 10, 2009
همین الان هم دانش مدرن٬ راههایی برای تقویت و بهبود بخشیدنِ حالات روانی٬ قوای جنسی٬ عملکرد ورزشکاران٬ سطح تمرکز و سلامتی جسمانی ارائه می دهد. اما آیا این بهبود بخشیدن های مصنوعی همیشه مفید هستند؟ نیک بوستروم مدیر انستیتوی «آینده‌ی انسانیت» در دانشگاه آکسفورد٬ معتقد است زمان مناسب برای مطرح کردنِ بحثِ اخلاقیات در ارتباط با بهبود دهنده های انسانی٫ فرا رسیده است. «بهبود دهنده های انسانی» اصطلاحی است که روز به روز کاربرد بیشتری پیدا می کند و محدوده‌ی وسیعی از پیشرفت های ژنتیکی٬ دارویی و تکنولوژیکی را شامل میشود که منجر به افزایش توانایی های جسمی٬ ذهنی و حتی افزایش قابل توجهِ طول عمر انسان میشوند. او اخیرا مجموعه مقالاتی را در این زمینه ویرایش کرده و توضیح داده است که چرا آینده‌ی ما به طور بالقوه آبستن خوشی ها و خطرات بسیار است.


سوال: شما معتقدید که زمان طرح بحثهای اخلاقی در این زمینه رسیده است. چرا؟
جواب: در غالب زمینه ها٬ سوالات اخلاقی جلوتر از واقعیات حرکت می کنند که در واقع باید همین گونه باشد. اما ما همین الان هم «بهبود دهنده های انسانی» داریم و از آنها استفاده می کنیم. برای مثال میتوان از بهبود دهنده های سطح هشیاری (کافئین٬ مودافینیل)٬ بهبود دهنده های عملکرد ورزشی (استروئیدها٬ ای پی او)٬ افزایش دهنده های نیروی جنسی (وایاگرا)٬ تقویت کننده های سیستم ایمنی (واکسیناسیون) و بهبود دهنده های تمرکز ذهنی (ریتالین) نام برد. نسخه های بهینه شده‌ی این مواد نیز در مدت کوتاهی در دسترس همگان خواهد بود. به علاوه٬ مواد تقویت کننده‌ی حافظه نیز در حال گذراندن مراحل آزمایشات کلینیکی هستند. شاید موادی عرضه شود که «اعتماد» را افزایش می دهند - مثل آکسی توسین - و افراد را به ازدواج و جفت شدن ترغیب کنند٬ یا قرصهای موثرتر برای لاغر شدن یا روشهایی برای کند کردن فرآیند پیری و دوام توانایی ذهنی. هر یک از این پیشرفتها باید به تنهایی مورد قضاوت و ارزیابی قرار گیرد و هزینه ها و ریسک های آن سنجیده شود.

س: حتی پیشرفت های کوچک هم می توانند تاثیرات عمیقی داشته باشند. درست است؟
ج: بگذارید طور دیگری جواب شما را بدهم. در حال حاضر حدود ۱۰ میلیون دانشمند در سراسر دنیا وجود دارد. افزایش قوای درک این دانشمندان به میزان یک درصد شاید تاثیر قابل توجهی نداشته باشد٬ اما این افزایش یک درصدی به معنای داشتن صد هزار دانشمند جدید است.

س: شما اخیرا کاری را در زمینه‌ی شبیه سازی کل مغز به پایان رساندید. می توانید در این زمینه و ارتباط آن با «بهبود دهنده های انسانی» صحبت کنید؟


ج: شبیه سازی کل مغز٬ یک پروژه‌ی کاملا فرضی در آینده است که احتمالا انسانها را قادر خواهد ساخت «ذهن» خود را از مغز بیولوژیک خود به روی یک کامپیوتر «آپلود» (بارگذاری) کنند. این یک پیشرفت بسیار بنیادی خواهد بود که البته در حال حاضر بسیار دور از دسترس ماست. با این وجود٬ ارزشش را دارد که در زمان حاضر تاثیرات عمیق این تکنولوژی را در ارتباط با «بهبود دهنده های انسانی» بررسی کنیم. برای مثال ذهنی که به صورت یک «نرم افزار» روی یک کامپیوتر «در حال اجراست»٬ در معرض فرآیند پیری بیولوژیک نیست. چنین ذهنی را حتی می توان با انتقال به کامپیوتری سریع تر٬ با سرعت بیشتری «اجرا کرد». در فواصل معین و جهت اطمینان٬ می توان از آن نسخه‌ی پشتیبان تهیه کرد و موارد بیشمار دیگر. اما مهم است که این امکانات بالقوه را با مقدورات امروزی مخلوط نکنیم.

س: یکی از استدلال های مخالفان «بهبود دهنده های بنیادی انسانی» این است که ما نباید در امور طبیعت دخالت کنیم. آیا شما با این دیدگاه موافقید؟


ج: این طرز فکر که ژن انسان در شکل فعلی بی نقص است٬ حرف یاوه ای است. حتی با نگاهی سرسری به تاریخ می توانیم ببینیم که موارد بد بیشماری نیز در طبیعت انسان وجود دارد. وقتی موجودی با سابقه‌ی تاریخی ما٬ بادی به غبغب می اندازد و خود را - بدون هیج نیازی به بهبود - بی نقص به حساب می آورد٬ نمی دانم باید خندید یا گریست. اما این حرف به معنی این نیست که اگر ما شروع به دستکاری ژنهای خود کنیم٬ به سمت بهتر شدن حرکت خواهیم کرد٬ بلکه ممکن است کارها را خرابتر کنیم.

س: حال برعکس٬ در جبهه‌ی شما چه استدلالی در پشتیبانی از «بهبود دهنده های انسانی» وجود دارد؟
ج: بحثهای روشنفکری زیادی در این زمینه وجود دارد٬ اما در غریزی ترین سطح٬ بزرگترین مشوق برای شخص خودم٬ مقایسه‌ی اوقات خوش با اوقات بدی است که دارم. تفاوت بسیار فاحشی بین این دو می بینم. پس از خودم می پرسم چرا اوقات خوشم بیشتر نباشد؟ و در مقابل می بینم که محدودیت های بیولوژیک بیشماری هست که این موضوع را غیر ممکن میسازد. و برای فائق آمدن بر این محدودیت ها٬ نیاز به «بهبود دهنده» هایی در اشکال مختلف داریم.

س: شما با خطراتی که موجودیت بشر را تهدید می کند نیز سروکار دارید: شهاب سنگ ها٬ جنگ هسته ای تمام عیار و غیره. شما فکر می کنید انهدام کامل حیات انسانی و همچنین مدینه‌ی فاضله هر یک سناریوهای محتملی برای آینده‌ی نوع بشر در قرن آینده هستند؟


ج: رییس انجمن سلطنتی [بریتانیا]٬ مارتین ریس٬ شانس بقای تمدن انسانی را ۵۰-۵۰ ارزیابی می کند. این برآورد در توافق با تخمینهای بقیه‌ی دانشمندانی است که در زمینه تهدیدات موجودیت حیات انسانی کار می کنند. چگونگی عکس العمل ما در مقابل چالش های این قرن٬ می تواند تعیین کننده‌ی آینده‌ی انسانیت - اگر چیزی از آن باقی بماند - باشد.

منبع: مجله‌ی تایم
Friday, August 14, 2009
استفان هاوکینگ٬ اختر فیزیکدان انگلیسی٬ مدال آزادی٬ بالاترین نشان دولتی آمریکا را دیشب از دستان باراک اوباما دریافت کرد.




کتاب او به نام «تاریخچه‌ی زمان» به مدت ۲۳۷ هفته٬ در لیست پرفروشترین کتابها قرار داشت که در این زمینه رکورد جدیدی است. اوباما در مورد او گفت: «او از روی صندلی چرخدارش٬ ما را به دورترین و عجیب ترین گوشه های جهان هستی٬ رهبری کرده است. با این کار٬ او تخیلات ما را برانگیخته و قدرت روحیه‌ی بشر را به ما نشان داد.»

اوباما همچنین به شوخی گفت که سعی ندارد کارهای این فیزیکدان ۶۷ ساله را برای بقیه شرح دهد.

البته اوباما در عوض مدالی که به استفن هاوکینگ داد٬ تاییدی بر برنامه‌ی اصلاح ساختار درمانی آمریکا از او دریافت کرد. هاوکینگ گفت اگر به خاطر سیستم خدامات درمانی دولتی نبود٬ او الان در اینجا حضور نداشت.

منبع: تایمز آنلاین
Thursday, May 7, 2009
به تازگی بحث داغی در رسانه ها در گرفته مبنی بر اینکه آیا استفاده از توییتر منجر به انحطاط اخلاقی مردم میشود. این بحث٬ بر اساس تحقیقی از PNAS (Proceedings of National Academy of Science) شکل گرفته است. این تحقیق می گوید: احساسات و عواطف ما٬ در لایه های عمیق مغز ایجاد میشوند٬ همان جایی که ترس و خشم نیز شکل میگیرند. این تحقیق همچنین دریافته است که زمانی که مغز برای پردازش سیگنالهای مربوط به «دردهای اجتماعی»٬ نیاز دارد٬ حدود ۴ تا ۶ ثانیه بیش از زمانی است که دردهای «جسمانی» را درک می کند.

در این نقطه از تحقیق است که پای توییتر و فیس بوک به میان می آید. یک توییت «دردناک» (مثلا خبر یک بی عدالتی٬ قتل٬ تجاوز یا از این قبیل٬ مترجم)٬ ممکن است قبل از اینکه مغز ما قادر به ایجاد و درک احساسات مربوط به آن باشد٬ به معنای واقعی کلمه٬ بر صفحه ظاهر شده و ناپدید شود. بنابراین توییتر و فیس بوک٬ می توانند از ما انسانها٬ موجودات بدی بسازند. چرا؟ برای اینکه حجم و سرعت بالای اخبار در رسانه های اجتماعی٬ فرصت ابراز احساسات را از مخاطبان آن می گیرند و به مرور آنها را در مقابل درد و رنج انسانهای دیگر٬ مصون می کنند.

دانشمندان موسسه «مغز و خلاقیت» (Brain and Creativity Institute) از دانشگاه کالیفرنیای جنوبی٬ ادعا می کنند که «مغز٬ پیامهای ناشی از درد فیزیکی را در کسری از ثانیه پردازش می کند. اما پیامهای ناشی از اخبار اجتماعی٬ برای اظهار تحسین یا همدردی٬ به زمان بیشتری برای پردازش نیاز دارند و این زمان یکی از پایه های شکل گیری اخلاق در هر فرد است.

بنابراین٬ این تحقیق سوالاتی را راجع به بمباران اطلاعاتی انسانها با تلویزیون٬ فیدهای خبری و شبکه های اجتماعی مثل توییتر طرح می کند.


چنین شرایطی می تواند برای افراد جوانتر که هنوز مغزشان در حال شکل گیری است٬ خطر بزرگتری محسوب شود. مری هلن ایموردینو از محققان این مرکز می گوید: «برای اتخاذ تصمیم های اخلاقی در واکنش به شرایط روحی و احساسی افراد دیگر٬ ما نیاز به زمان کافی داریم.»

منابع: یک - دو

پی نوشت: در همین رابطه بخوانید.
ذهن خاکستری: گرگ مزاج شده ایم.
Friday, May 1, 2009
کسانی که باور دارند که انسان فرزند موجوداتی شبیه شامپانزه ها نیست و مستقیما توسط خداوند به همین شکل خلق شده٬ می توانند همین جا از خواندن ادامه‌ی این مطلب صرف نظر کنند. چرا که اگر فرگشت وجود ندارد٬ بالطبع گونه‌ی جدیدی از ویروس آنفلوآنزا هم وجود نخواهد داشت. اما برای بقیه‌ی مردم٬ این مقاله میتواند جالب باشد.

فرگشت سریع ویروس آنفلوآنزا٬ مثالی است از حداکثر فرصت طلبی ِ طبیعت. فرآیند فرگشت٬ به همان شکل که در انسانها وجود دارد٬ در مورد ویروس ها نیز صادق است. علاوه بر این٬ ویروس ها از تکنیک دزدیدن کدهای ِ ژنتیکی از ویروس های ِ دیگر هم استفاده می کنند.

این استراتژی٬ همان چیزی است که ویروس ها را این چنین مرگبار می کند و این موجودات ذره بینی را همیشه یک قدم از دانشمندانی که درصدد انهدام یا بی‌اثر کردن آنها هستند٬ جلوتر نگاه می دارد.

در حالیکه بیشتر مناقشات در بحث فرگشت٬ حول و حوش بوجود آمدن انسانها از پستانداران نخستین دور می زند٬ (که دانشمندان با اکثریت قریب به اتفاق بر آن متفق القول هستند) بعضی از افراد هنوز سعی دارند خدشه هایی بر انسجام تئوری فرگشت٬ که یکی از منسجم ترین و محکم ترین تئوری های علمی است٬ وارد کنند. علاوه بر فسیل های باقی مانده از زمانهای دور و تحقیقات مدرن روی مولکولهای دی اِن اِی موجودات٬ یکی دیگر از شواهد متعدد مبنی بر وجود فرگشت٬ اتفاق افتادن روزمره‌ی آن در اطراف ما و در موجوداتی است که بسیار سریع تغییر می کنند٬ برای مثال می توان به مگس میوه در این زمینه اشاره کرد.

اما در نمایشنامه‌ی فاش ساختن رازهای فرگشت٬ ویروس ها بازیگران اصلی‌ هستند که با وضوحی مرگبار (برای انسان) در حال اجرای نقش می باشند.

توانایی غافلگیر کننده‌ی این ویروس در انتقال از خوک به انسان و سپس از انسان به انسان٬ حداقل در مکزیک٬ مثالی روشن از زنده و فعال بودن پدیده‌ی فرگشت است. مایکل دیم٬ از مهندسان زیستی شناسی (Bioengineer) از دانشگاه رایس تگزاس٬ می گوید« »بله٬ این پدیده٬ قطعا فرگشت است.»

دیم شرح می دهد که چگونه فرگشت٬ تنها منحصر به جهش های ژنتیکی نمی شود٬ بلکه می تواند به شکل جایگزینی کامل یک ژن یا چندین ژن نیز اتفاق بیافتد. ویروس ها که چیزی نیستند به جز یک مولکول دی اِن اِی به اضافه‌ی یک غلاف پروتئینی٬ در این کار بسیار خبره هستند. واقعیت این است که بسیاری از ما انسانها در هنگام عطسه جلوی بینی خود را نمی پوشانیم و دست خود را به طور مرتب نمی شوییم و ویروس ها از این دو موضوع نیز با مهارت تمام استفاده می کنند.

پیتر واساک٬ عضو تیم وایلد لایف تراست٬ که ۱۴ ماه پیش تیمش٬ پیش بینی یک چنین فرگشتی را در آنفلوآنزاهای حیوانی کرده بود٬ اشاره می کند: «ویروس ها به گونه ای تغییر می کنند که از ارتباط انسانها با یکدیگر٬ به عنوان راهی برای انتشار خود استفاده کنند.» تیم آنها مشخصا پیش بینی کرده بود که انتشار چنین ویروسی از امریکای لاتین به آمریکای شمالی٬ به وقوع خواهد پیوست.

دیوید شَفِر٬ استاد مهندسی شیمی و مهندسی زیست شناسی٬ دانشگاه برکلی کالیفرنیا٬ فرآیند تطور و تغییرات ویروس آنفلوآنزا را اینگونه شرح می دهد:

«برای این ویروس راههای متعددی برای افزایش تنوع گونه هایش وجود دارد. این ویروس رشته های متعدد آر اِن اِی در ژن خود دارد و قادر به ترکیب و تعویض این رشته ها با گونه های دیگر ویروس آنفلوآنزا است به شکلی که می تواند گونه های کاملا جدیدی را بیافریند. به علاوه٬ هر کدام از این رشته های آر اِن اِی می توانند به طور مستقل٬ جهش های ژنتیکی داشته باشند.»

در مورد اخیر٬ این ویروس قابلیت انتقال به انسان را نیز داراست.

یکی از ایراداتی که مخالفان نظریه‌ی فرگشت به این موضوع وارد می کنند٬ موضوع زنده نبودن ویروس هاست. (البته بهتر است این موضوع را از میزبان ویروس بپرسیم!)

دیم توضیح می دهد: «با توجه به تعریف حیات٬ می توان ویروس ها را زنده یا غیرزنده نامید. ویروس به اضافه‌ی میزبان (در این مثال انسان یا خوک) قظعا زنده است. بنابراین این مورد٬ یک مثال روشن از پدیده‌ی فرگشت در سیستم زنده‌ی خوک + انسان + ویروس است.

شَفِر اما نگاهی متفاوت به موضوع دارد: «ویروس ها٬ از این دیدگاه که به طور مستقل و بدون اتکا به یک سلول زنده٬ قادر به تولید مثل نیستند٬ زنده محسوب نمی شوند. اما با این وجود٬ موجودات زیست شناختی٬ لزوما برای فرگشت نباید زنده باشند.»

ویروس ها تغییر (تطور) می کنند و تکه هایی از ژن خود را با تکه‌ی جدیدی جایگزین می کنند. به همین دلیل است که ما به یک گونه ویروس مصون هستیم و با ظهور گونه‌ی جدیدی که بدن‌مان تاکنون ندیده٬ ممکن است از صحنه‌ی گیتی محو شویم.

عملکرد پدیده‌ی فرگشت در انسان٬ مثلا منجر به شکل گرفتن انگشت شست برای گرفتن اشیا میشود٬ یا به عنوان مثال به ترکیبی از مغز می انجامد که سیگنالهای «ترس» را با موفقیت بیشتری پردازش کند.

اما ویروس ها لازم نیست احتمالاتی این چنین بعید را طی کنند. آنها به سادگی یک قطعه ژن را که ممکن است برای بقایشان مفید باشد٬ می دزدند.

مثلا وقتی یک انسان٬ در آن واحد به دوگونه‌ی متفاوت از آنفلوآنزا مبتلاست٬ ویروس ها ممکن است در بدن وی٬ به رد و بدل کردن قطعات ژنی بپردازند. و احتمالا این همان چیزی است که در مورد این ویروس اخیر روی داده است.

دیم می افزاید: «ویروس H1N1 ترکیب جدیدی است از آنفلوآنزا٬ حاوی ژن انسانی H (hemagglutinin) به اضافه‌ی ژن N (neuraminidase) از خوکهای آمریکای شمالی به علاوه‌ی فاکتور M (matrix) از خوکهای اروپایی. اگر اینگونه باشد٬ این ویروس نشان دهنده‌ی اهمیت ترکیب ژنها در فرآیند فرگشت است. به این معنی که فرگشت تنها جهش های کوچک ژنتیکی نیست. بلکه انتقال یک قطعه ژن کامل از موجودی به موجود دیگر نیز هست.»


خوب که چی؟

فرض کنیم که شما مبتلا به آنفلوآنزایی هستید که قابل سرایت از انسان به انسان است و علایم بسیار خفیفی دارد. سپس به گونه ای مبتلا به ویروسی مرگبار میشوید که به ندرت انسانها را مبتلا می کند و بیشتر بین خوکها رواج دارد. حال این دو گونه ویروس در بدن شما٬ ممکن است به تبادل ژن پرداخته و حال شما تبدیل به میزبان ویروسی میشوید که می تواند خانواده٬ همکاران و همشهریان و همسفرهای‌تان در هواپیما و نتیجتا تمام دنیا را مبتلا سازد.

این فرآیند در همین جا متوقف نمی شود. هربار که ویروس به بدن فرد جدیدی وارد میشود٬ این حلقه تکرار میشود و دقیقا به همین دلیل است که آنفلوآنزا درمان ندارد.

منبع: برداشتی آزاد از لایوساینس
Tuesday, October 7, 2008
توضیح: میدانم٬ مطلب کمی طولانی است. ولی اتفاقا در مورد همین است که چرا ما در خواندن مطالب طولانی مشکل داریم.

«دیو! بس کن! دیو! بس کن.» اینها کلماتی بودند که سوپر کامپیوتر «هال» در فیلم «۲۰۰۱: اودیسه فضایی»٬ اثر درخشان استنلی کوبریک خطاب به «دیو بومن» سرنشین سفیه می گفت. زمانی که دیو در حال بیرون کشیدن مدارهای مربوط به «مغز» کامپیوتر بود٬ هال می گفت:‌ «دیو٬ ذهن من داره از بین میره. من حس‌اش می کنم٬ من حس‌اش می کنم.»



راستش ما هم همینطور. منظورم این است که انگار در طی چند سال اخیر کسی یا چیزی دارد ذهن ما را هم ذره ذره می خورد. مدارها و برنامه های مغز ما را تغییر می دهد. شاید ذهن‌مان از بین نرود٬ ولی مسلما در حال تغییر است. شیوه فکر کردن ما عوض شده است. وقتی در حال مطالعه هستیم بیشتر این را حس می کنیم. زمانی آن چنان غرق در کلمات و استدلال ها و کش و قوس های متن می شدیم که گذر ساعتها را حس نمی کردیم. اما حالا؟ بعد از خواندن دو سه صفحه آرام آرام تمرکزمان از دست میرود. مرتب وول می خوریم. سررشته مطلب از دست‌مان در می رود. انگار می خواهیم دنبال کار دیگری برویم. باید ذهن مغشوش‌مان را به سختی به طرف مطلب بکشانیم. مطالعه عمیقی که زمانی به صورت طبیعی اتفاق می افتد حالا تبدیل به یک تقلای پرزحمت شده است.

همه می دانیم چه اتفاقی در حال وقوع است. در ۱۰ سال گذشته زمان زیادی را صرف گشت و گذار در اینترنت کرده ایم. گشتن دنبال مطلبی که زمانی روزها طول می کشید حالا با دو یا سه کلیک و چند جستجوی ساده امکانپذیر شده است. حالا از این لینک به آن لینک ویدئویی تماشا می کنیم٬ به پادکستی گوش می دهیم٬ دو خط اینجا و سه خط آنجا می خوانیم و گاهی هم نظری در اینجا و آنجا می دهیم. غواصی در دریای کلمات اکنون تبدیل به اسکی روی آب شده است. دیگر مطالعه «جنگ و صلح» برای ما امکان پذیر نیست. حتی خواندن متنی مثل همین کاری سخت و طاقت‌فرساست. کاری که ما الان می کنیم٬ اسکن کردن سریع متن است.

اما نتایج یک تحقیق پنج ساله توسط دانشگاه کالج لندن (University College London) بیانگر آن است که ما احتمالا در وسط یک تغییر عمده در نوع عادات مطالعه‌مان هستیم. در طی این تحقیق٬ محققان لاگ های دو وبسایت که یکی توسط کتابخانه بریتانیا و دیگری توسط کنسرسیوم آموزشی انگلستان اداره می شوند را بررسی کرده‌اند. این وبسایتها امکان دسترسی به مقالات٬ کتب و سایر منابع مطالعاتی را به مراجعین می دهند. نتایج این بررسیها نشان می دهد که مراجعین روش واحدی برای «مرور سطحی» (Skim) منابع مطالعاتی دارند. آنها دریافته اند که مراجعین از یک متن به متن دیگر می پرند و ندرتا به متن اولی باز می گردند. همچنین دریافته‌اند که مراجعین یک یا دو صفحه از هر مطلبی را می خوانند و در بعضی مواقع بعضی مطالب را ذخیره می کنند (برای مطالعه در فرصتهای بعدی) ولی شواهدی در دست نیست که بعدا به این مطالب رجوع بکنند.

مولفین این تحقیق می گویند:

کاملا واضح است که کاربران٬ دیگر به شیوه سنتی متنی را مطالعه نمی کنند. به نظر
میرسد نوع جدیدی از «خواندن» در میان کاربران اینترنتی در حال شکل‌گیری است. حتی
شاید بتوان گفت آنها این گشت وگذار در اینترنت را برای پرهیز از خواندن سنتی یک متن
انجام می دهند.


ماریان وولف روانشناس رفتاری از دانشگاه تافتز٬ معتقد است که «ما فقط چیزی که می خوانیم٬ نیستیم.» بخشی مهم از ما این است که «چگونه می خوانیم.» او معتقد است شیوه مطالعه اینترنتی مبتنی بر «بهره‌وری» و «سرعت» است و این دو ویژگی باعث تضعیف توانایی ما در مطالعه عمیق - که بعد از اختراع ماشین چاپ شکل گرفت - شده‌اند. در واقع ما در حال تبدیل به «رمزگشایان اطلاعات» هستیم و توانایی های ما برای تفسیر متن و برقرای ارتباط عمیق با آن٬ اندک اندک به محاق فراموشی سپرده میشوند.

مطالعات نشان می دهند که فرآیند شکل‌گیری فعالیتهای مغزی در کسانی که زبان چینی می آموزند (زبانی که مبتنی بر اشکال است) متفاوت با کسانی است که زبانهای مبتنی بر الفبا می آموزند. این تغییرات شامل نواحی مختلفی از مغز میشود که به محرکهای شنیداری یا دیداری پاسخ می دهند. پس بعید نیست که فعالیتهای مغزی در نسلی که مطالعه اینترنتی می کند با نسلی که کتاب می خواند متفاوت باشد.

فردریش نیچه به دلیل بینایی رو به افولش که تمرکز روی نوشتن را برایش سخت می کرد و گاهی موجب سردردهای بدی برای وی میشد٬ یک ماشین تایپ خرید. بعد از تسلط به تایپ وی می توانست حتی با چشمان بسته تایپ کند. این باعث شد که جملات او که قبلا بسیار موجز و خلاصه بودند٬ حتی خلاصه تر و کوتاه تر شوند. این موضوع را یکی از دوستان وی که آهنگساز بود در نامه ای به وی بیان کرد: «شاید توسط این ابزار٬ اصطلاحات جدید بیافرینی.» وی همچنین گفت که در کار خودش «کیفیت قلم و کاغذ مورد استفاده وی روی افکارش در آفرینش موسیقی تاثیر می گذارد.»



مغز انسان تقریبا بی نهایت انعطاف پذیر است. مردم عموما فکر می کنند که زمانی که یک فرد به بلوغ می رسد٬ ارتباطات ۱۰۰ میلیارد سلول مغزی وی ثابت و بدون تغییر باقی می مانند. ولی محققین مغز و اعصاب خلاف این را ثابت کرده‌اند. جیمز اولدز٬ استاد رشته مغز و اعصاب در دانشگاه جیمز میسون می گوید: «سلولهای مغزی به طور مداوم اتصالات قدیمی‌تر با سلولهای مجاور را تخریب می کنند و اتصالات جدیدی می‌سازند.» وی معتقد است مغز به طور مداوم خود را برنامه ریزی می کند و نحوه عملش تغییر می کند.



دانیل بل٬ جامعه شناس از عبارت «تکنولوژی‌های ادراکی» (Intellectual technologies) برای توصیف ابزارهایی که روش فکر کردن ما را تغییر می دهند استفاده می کند. در این مورد٬ ساعت مکانیکی که در قرن چهاردهم وارد زندگی انسان شد٬ مثال خوبی است. لوئیز مامفورد در کتاب تکنیکها و تمدن (Technics and civilization) توصیف می کند که چگونه ساعت٬ «رویدادهای انسانی را از زمان منفک و درک جهانی مستقل٬ مبتنی بر روندی قابل اندازه گیری با اعداد را امکان‌پذیر کرد.» و «چارچوب انتزاعی زمان» به «مرجع افکار و اعمال ما» تبدیل شد.



و البته ساعت تغییر دیگری هم در ما ایجاد کرد. جوزف ویزنبام٬ دانشمند و متخصص کامپیوتر از دانشگاه ام آی تی٬ در کتاب خود «قدرت کامپیوتر و استدلال انسان: از قضاوت تا محاسبه» می گوید شکل گیری جهان مبتنی بر ابزار اندازه‌گیری زمان٬ «نوع ضعیفتری از مدل قبلی است. چرا که بر اساس رد تجربیات مستقیم ما و بازآفرینی واقعیت شکل گرفته است.» برای خوردن٬ خوابیدن و کارکردن٬ ما دیگر به حواس خود اتکا نمی کنیم بلکه به ساعت نگاه می کنیم.

حتی استعاراتی که برای توصیف خود استفاده می کنیم تابع این تکنولوژی های ادراکی هستند. زمانی که ساعت مکانیکی ساخته شد مردم از عبارت «مثل ساعت کار می کند» برای توصیف مغز استفاده کردند. امروزه در عصر کامپیوتر این عبارت با «مثل کامپیوتر کار می کند» جایگزین شده است. البته این تغییرات٬ فراتر از چند استعاره هستند. علم عصب شناسی به ما میگوید حتی در سطح بیولوژیک نیز مغز ما دستخوش تغییر شده است.

آلن تورینگ٬ ریاضی دان انگلیسی٬ در مقاله ای که در سال ۱۹۳۶ منتشر کرد٬‌ ثابت کرد که یک کامپیوتر دیجیتال٬ که در آن زمان فقط در حد تئوری بود٬ قابلیت برنامه ریزی برای انجام اعمالی که هر دستگاه پردازش اطلاعات دیگری دارد٬ را دارا خواهد بود. و این اتفاقی است که ما امروزه به چشم می بینیم. اینترنت به عنوان یک واحد کامپیوتری عظیم٬ تمامی اعمال سایر تکنولوژی های ادراکی ما را انجام می دهد. اینترنت به طور همزمان نقشه جغرافیایی٬ ساعت٬ ماشین تایپ٬ مطبوعات٬ ماشین حساب٬ تلفن و تلویزیون و رادیو است.



زمانی که اینترنت یک رسانه را جذب می کند٬ آن را با سایر رسانه های دیگر ادغام و خواص همه آنها را به یکدیگر تزریق می کند. برای مثال٬ یک ایمیل دریافتی٬ ورود خود را به شما اعلام می کند آن هم زمانی که شما در حال مطالعه تیتر اخبار هستید. نتیجه: مغشوش کردن توجه و به هم زدن تمرکز ما. تازه نفوذ اینترنت به سطح شیشه مانیتور ختم نمیشود. وقتی ذهن مردم به جنون اینترنت عادت کرد٬ انتظارات انها از رسانه های دیگر هم عوض میشود. تلویزیون ها نوارهای در حال عبور متنی و آگهی های کوچک کنار صفحه را به برنامه هایشان اضافه می کنند. روزنامه ها مطالب و مقالاتشان را کوتاه تر و کوتاه تر می کنند. و خلاصه ای از مقالات بلند را در کپسولهای کوچکی در اینجا و آنجای متن می گنجانند و صفخات خود را با قطعاتی مناسب برای «مرور» پر می کنند. امسال زمانی که نیویرک تایمز تصمیم گرفت صفحه دوم و سوم هر نسخه را به چکیده مقالات تخصیص دهد٬ مسئول صفحه آرایی٬ تام بادکین٬ توضیح داد که این «میان بر» ها «طعم» هر خبر را به خواننده کم حوصله می چشانند و آنها را از روش «کم بازده» سنتی٬ یعنی ورق زدن صفحه و خواندن همه مقالات بی نیاز می کنند. در واقع رسانه های قدیمی چاره ای به غیر از بازی با قوانین رسانه جدید ندارند.



تا به حال هیچ ابزار ارتباطی‌ای به اندازه اینترنت٬ نقشی این گونه قوی در زندگی ما بازی نکرده و اینگونه بر تفکر ما نفوذ نداشته است.

حدود همان زمانی که نیچه شروع به استفاده از ماشین تایپ کرد٬ یک جوان آمریکایی به نام فردریک وینسلو تیلور٬ در فیلادلفیا شروع به انجام آزمایشی تاریخی برای بهبود بهره‌وری در کارخانه ها کرد. وی با تایید مدیران کارخانه میدویل و با همکاری چند کارگر کارخانه٬‌ با اندازه گیری زمان انجام هر عمل توسط کارگران و ماشین٬ و شکستن این اعمال به زنجیره ای از افعال کوچک و مجزا و آزمایش های تکمیلی برای روشهای مختلف انجام هم قسمت٬ دستور العمل دقیقی تهیه کرد (که ما امروزه آن را الگوریتم می نامیم) که در آن انجام هر کار توسط هر کارگر به روشنی توضیح داده شده بود. نتیجه: تولید کارخانه چندین برابر شد.

پس از بیش از صد سال از آن روز٬ شاهد استقبال گرم تولید کنندگان در گوشه و کنار جهان از این روش هستیم. در جستجوی حداکثر سرعت٬‌ حداکثر بهره‌وری٬ و حداکثر توان خروجی٬ کارخانجات با مطالعات دقیق٬ به پیکربندی خطوط تولید خود مشغول شدند. وقتی روش تیلور برای تمامی کارهای دستی اعمال شد٬ وی به دنباله روان خود اطمینان داد که روش وی نه تنها به تغییر ساختار صنعت٬ بلکه به تغییر ساختار جامعه منتهی خواهد شد. وی با بیان این جمله که «در گذشته انسان بر هر چیز مقدم بود٬ از این پس سیستم بر هر چیز مقدم خواهد بود.» پیش بینی کرد «مدینه فاضله» ای با نهایت بهره‌وری ایجاد گردد.

امروزه به برکت قدرت روزافزون متخصصین و مهندسین نرم افزار٬ اصول تیلور در حال بسط گستره خود برای کنترل قلمرو اذهان ماست. اینترنت ماشینی است برای جمع آوری٬ انتقال و مدیریت اطلاعات و لشگر برنامه ریزان آن در جستجوی بهترین الگوریتم برای پیاده سازی هر فعالیت ذهنی هستند.

دفتر مرکزی گوگل تحت نام گوگل پلکس یا مجتمع گوگل٬ در مانتین ویو٬ کالیفرنیا٬ قلبه گاه اینترنت و مذهب رایج در آن تیلوریسم است. به گفته اریک اشمیت٬ مدیر ارشد گوگل٬ شرکت گوگل کلیه فعالیت های خودش را سیستماتیک می کند. بر اساس گزارش هاروارد بیزنس ریویو٬ روزانه هزاران آزمایش بر اساس داده های جمع آوری شده از موتورهای جستجوی گوگل٬ در این شرکت انجام میشود. هدف این آزمایشات درک چگونگی جستجو و استخراج اطلاعات توسط مردم و پیاده سازی الگوریتم های بهتر برای کنترل این فرآیند است. کاری که تیلور برای فعالیتهای انجام شده توسط دست انجام داد٬ گوگل برای فعالیتهای ذهنی ما انجام می دهد.



هدف گوگل به ادعای خودشان٬ «سازماندهی اطلاعات در دنیا و در دسترس قرار دادن و قابل استفاده کردن آن برای همه» است. آنها به دنبال پیاده سازی موتور جستجوی ایده‌آلی هستند که می فهمد شما دنبال چه می گردید و دقیقا همان را به شما عرضه می کند. از نظر گوگل٬ اطلاعات محصولی است که باید با بهینه سازی صنعتی استخراج و فرآوری شود. هر چه دسترسی ما به اطلاعات بیشتر شود و عصاره مطلب را سریعتر استخراج کنیم٬ بهتر فکر خواهیم کرد.

این داستان به کجا ختم خواهد شد؟ لری پیج و سرگئی برین٬ پایه گذاران گوگل٬ مایلند موتور جستجوی خود را به هوش مصنوعی تبدیل کنند. ماشینی شبیه «هال» که ممکن است به صورت مستقیم به مغر ما متصل شود. لری پیج می گوید: «موتور جستجوی ایده آل٬ موجودی هوشمند خواهد بود٬ شاید باهوش تر از مردم.» و می افزاید: «بسیار عالی خواهد بود اگر شما بتوانید تمامی اطلاعات دنیا را یکجا در مغز خود داشته باشید.» وی پارسال در یک گردهمایی علمی گفت: «گوگل در پی ایجاد هوش مصنوعی در مقیاسی بزرگ است.»

یک جاه طلبی بزرگ و البته ستایش برانگیز برای دو نابغه ریاضی با مقادیر متنابهی پول و یک ارتش کوچک از دانشمندان کامپیوتری. چه کسی بهتر از آنها برای حل بزرگترین مسئله موجود: هوش مصنوعی؟

البته این فرض ساده آنها که «بسیار عالی خواهد بود» اگر مغز ما دارای مکمل باشد٬ جای بحث بسیار دارد. در دنیای گوگل٬ جای کمی برای عدم قطعیت و تفکر عمیق وجود دارد. در نظر آنها ابهام٬ یک باگ قابل اصلاح است و مغر انسان یک کامپیوتر قدیمی است که نیاز به پردازنده ای قوی تر و حجم بیشتری هارد دیسک دارد.



این ایده که مغز انسان باید مثل پردازنده های سوپر سریع کار کند٬ نه تنها در ذات اینترنت تعبیه شده٬ بلکه قانون طلایی ای است که کلیه شرکتها از آن تبعیت می کنند. ما انسانها هر چه سریعتر اینترنت را «مرور» بکنیم٬ لینکهای بیشتری را کلیک می کنیم و صفحات بیشتری را مشاهده خواهیم کرد و گوگل و شرکتهای دیگر اطلاعات بیشتری درباره ما جمع آوری خواهند کرد و تبلیغات بیشتری به خورد ما خواهند داد. اکثر مالکان اینترنت تجاری٬ سهمی از رد خرده نانهایی که ما در حال لینک به لینک پریدن٬ از خود بر جای می گذاریم دارند٬ هر چه بیشتر٬ بهتر. مطمئنا تمرکز و مطالعه عمیق و باحوصله ما٬ آخرین چیزی است که آنها طلب می کنند. سود مادی آنها در عدم تمرکز ماست.

شاید من زیادی بدبین هستم. همیشه عده ای٬ پیشرفتهای تکنولوژیک را ستایش می کنند و عده ای هم بدترین پیش بینی ها را در مورد هر ابزار و پیشرفتی دارند. افلاطون در کتاب گفتگوها آورده است که سقراط از اختراع «نوشتن و خط» اظهار نگرانی کرد. او نگران بود که مردم به جای فراگیری دانش و نگهداری آن در مغزشان٬ آن را روی کاغذ نگاه خواهند داشت و کم کم موجودات فراموشکاری خواهند شد. آنها به جای دانش٬ مملو از توهم آن خواهند شد. سقراط اشتباه نمی کرد. تکنولوژی جدید٬ اغلب چنین نتیجه ای داشت٬ ولی وی در این مورد کوته بین بود. او از درک این که این تکنولوژی جدید چه راههای متنوعی برای بسط دانش (شاید نه خرد) فراهم می آورد٬ عاجز بود.

نظیر همین اتفاق در زمانی که گوتنبرگ ماشین چاپ را اختراع کرد افتاد. اومانیست ایتالیایی به نام Hieronimo Squarciafico ابراز نگرانی کرد که در دسترس بودن کتاب موجبات تنبلی اندیشه را فراهم خواهد آورد و موجب تضعیف اذهان خواهد شد.

بنابراین٬ بله٬ شما حق دارید با شک و تردید به شکاکیت من نگاه کنید. شاید من را به عنوان یک نوستالژیست ببینید. شاید از این اذهان تلنبار شده از اطلاعات بی مصرف ما نسلی طلایی از روشنفکری و خرد به وجود بیاید. ولی با این حال در آرامشِ مطالعه ی عمیق یک کتاب٬ ما استدلال های خود را خواهیم کرد. در لحظاتی که بدون حواس پرتی کتابی را میخوانیم٬ ایده های خود را می پروریم٬ نتایج خود را می گیریم و استنتاج‌های خود را خواهیم داشت. مطالعه عمیق٬ همانطور که ماریان وولف استدلال می کند٬ تفکر عمیق را در پی دارد. ریچارد فورمن٬ نمایشنامه نویس٬ می گوید ما تبدیل به اقیانوسی از علم خواهیم شد به عمق یک سانتیمتر (we risk turning into 'Pancake people'—spread wide and thin)

من واقعا تحت تاثیر آن صحنه از فیلم ۲۰۰۱: اودیسه فضایی قرار گرفتم. طنز ماجرا جایی است که کامپیوتر داستان٬ با لحنی احساساتی و کودکانه٬ در پاسخ به بیرون کشیده شدن مدارهایش به فضانورد التماس می کند: «من حس‌اش می کنم٬ من حس‌اش می کنم! من می ترسم.» و در نهایت به جایی میرسد که میتوان نام معصومیت بر آن نهاد.



بیرون ریختن احساسات توسط «هال» کنتراست و تناقض حیرت انگیزی با سردی و رفتار عاری از احساسات شخصیتهای انسانی فیلم پیدا می کند که با دقت یک روبات دنبال انجام کارشان هستند. فعالیتهای‌شان را بر اساس دستورالعمل انجام می دهند٬ انگار که مراحل یک الگوریتم را دنبال می کنند. در دنیای ۲۰۰۱ انسانها به حدی ماشینی رفتار می کنند که انسانی ترین شخصیت داستان کامپیوتر «هال» است. در واقع این عصاره پیشگویی استنلی کوبریک است: برای ارتباط با دنیا و محیط اطراف٬ هر چه بیشتر به کامپیوترها تکیه کنیم٬ این هوش ماست که نزول می کند و تبدیل به «هوش مصنوعی» میشود.

مرتبط: سولوژن - از هوش، زبان و دیگر قضایا

ترجمه آزاد و خلاصه شده از : منبع