Showing posts with label مردم شناسی. Show all posts
Showing posts with label مردم شناسی. Show all posts
Tuesday, April 21, 2009
یکی از اعضای برجسته‌ی تیم معتقدان به محصول جانبی٬ جاستین بَرِت٬ یک مسیحی معتقد است که آنگونه که خودش در ایمیلی بیان کرد: «باور دارد به اینکه خداوند دانا و مهربان و قدرتمند٬ جهان را آفرید. هدف خلقت این است که مردم خدا را دوست داشته باشند و به یکدیگر عشق بورزند.»

در نگاه اول٬ ممکن است باورمندی بَرِت٬ گیج کننده باشد. چگونه ممکن است اعتقاد به اینکه خدا یکی از محصولات فرعی تولید شده توسط ساختار ذهن ماست٬ با اعتقاد به مسیحیت یکجا جمع شوند؟ چرا اعتقاد به تئوری محصول جانبی٬ از او یک شکاک نمی سازد؟

برت در ایمیلی می گوید: «دین مسیحیت به ما می آموزد که خداوند انسان را خلق کرد تا به او و به یکدیگر عشق بورزند. حال چرا خداوند نباید ما را به گونه ای خلق کند که این روحانیت و تقدس را به گونه ای کاملا طبیعی کسب کنیم؟ پیدا کردن توضیحی علمی برای پدیده های ذهنی نباید ما را از اعتقاد داشتن به آن منع کند. فرض کنید که من توضیح علمی قانع کننده‌ای برای این که چرا همسر من٬ عاشق من است پیدا کنم٬ آیا باید از باور به اینکه وی مرا دوست دارد٬ دست بکشم؟»


اما این وسط تکلیف ناباوران چیست؟ اگر فرضیه‌ی فرگشتی مذهب صحیح باشد٬ ناباوران باید به سختی تلاش کنند تا از عادات غریزی‌ای که باور به مذهب را آسانتر از رد آن می کند٬ فرار کنند. آتران می گوید در دنیای خداباوران٬ او هم از نظر عاطفی و هم از نظر فکری در حال تقلا برای زیستن بدون خداست٬ ضمنا او به منشا خرافات های کوچکی که به آنها باور دارد نیز مظنون است٬ مثلا ضربدری کردن انگشتانش در مواقع ناملایمات [برای خوش شانسی] یا محض اطمینان زدن به تخته [پرهیز از شانس یا چشم بد]. گویی وقتی سپرهایش را زمین می گذارد٬ جوششی باورگرا شبیه به نیاکان‌مان او را در بر می گیرد. او می گوید آرامش و راحتی خیالی که همراه باور می آید٬ حتی برای او نیز اغواگر است٬ و چه بسا با نزدیکتر شدن او به مرگ٬ قویتر هم میشود. اما او با این حس می جنگد چرا که او برای خردگرایی ارزشی والاتر از باور به ماوراء قائل است.


کش و قوس درونی بین خردگرایی و باور به ماوراء٬ منعکس کننده دیدی از مذهب است که از آن به عنوان «خداوند خلا*» یاد می شد. در این نوع نگاه٬ فرض بر این بود که هر چه که دانش به سوالات بیشتری پاسخ می دهد٬ نیاز کمتری برای پاسخگویی خدا به سوالات خواهد بود و در نهایت مذهب از صحنه خارج خواهد شد. اما تحقیق در مورد فرگشت مذهب٬ نتیجه‌ی دیگری دارد. صرف نظر از توضیحات دانش در مورد پدیده ها٬ به نظر میرسد که حفره‌ی اصلی که خدا آن را پر می کند٬ خلاء بزرگی است که ساختار مغز ما آن را «میل به ماوراء الطبیعه» تفسیر می کند. نیروی محرکه برای ارضای این میل٬ که هم معتقدان به نظریه‌ی محصول فرعی و هم تطبیق گرایان روی آن اتفاق نظر دارند٬ ممکن است بخشی اجتناب ناپذیر و ابدی از چیزی باشد که آتران آن را «تراژدی ادراک بشری» می نامد.

پایان

* در نوعی نگاه مذهبی٬ پدیده هایی که قابل توضیح هستند٬ خارج از قلمرو خدا قرار می گیرند. در این حالت٬ مثلا زمانی بود که انسان خورشید و ماه را خدا می دانست یا آنها را تحت کنترل خدایان می دانست. اما بعدها دانشهای ستاره شناسی٬ زمین شناسی٬ فضا شناسی و ... توضیحات جامعی برای این پدیده ها ارائه دادند بنابراین دیگر نیازی به ورود خدا به این قلمرو نبود. در این نوع نگاه٬ قلمرو خدا٬ مرتب کوچکتر و کوچکتر میشود چرا که دانش هر روز قلمرو خود را بسط می دهد. به این صورت٬ خدا تبدیل ه موجودی میشود برای پر کردن «خلاء» نادانی و جهل انسان.
Friday, April 3, 2009
ریچارد سوسیس (Richard Sosis)٬ مردم شناس دانشگاه کنتیکت و دانشگاه عبری بیت المقدس٬ پاسخی ناتمام برای این سوال دارد. مانند بسیاری از طرفداران نظریه تکامل٬ سوسیس تلاش خود را معطوف به این کرده است که مذهب چگونه می تواند در سطح فردی به تطبیق با محیط کمک کند. اما حتی تطبیق هایی که به بقای فرد کمک می کنند٬ گاهی نقشی پررنگ در سطح گروه نیز بازی می کنند. برای مثال مناسک مذهبی را در نظر بگیرید.

سوسیس در سال ۲۰۰۴ در نشریه آمریکن ساینتیست نوشت: «هم مناسک مذهبی و هم مناسک سکولار می توانند موجب تقویت همکاری بشوند. اما مناسک مذهبی می توانند باور و پایبندی و تعهد بیشتری ایجاد کنند. چرا که اینگونه مناسک بر پایه اعتقاد بنا شده اند نه بر پایه دلیل.» او ادامه می دهد: «اینگونه مناسک ورای آزمون و تجربه هستند. بنابراین تعهد و پایبندی به آنها بیش از دلیل و مدرک٬ مبتنی بر احساسات و عواطف است.» تعهدی که از دید سوسیس٬ عمیق تر و دیرپاتر است.

مناسک مذهبی راهی برای نشان دادن میزان پایبندی به هسته‌ی باورهای مذهبی هستند و به واسطه‌ی آنها٬ شخص میتواند ارادت اعضای گروه را به خود معطوف کند. سوسیس می نویسد: «با پوشیدن چندین لایه لباس و ایستادن در آفتاب نیمروزی٬ یک یهودی ارتدوکس به دیگر اعضای گروه می گوید: «ای جماعت! می بینید؟ من یک یهودی بسیار با تقوی هستم. اگر شما هم یکی از اعضای این گروه هستید٬ می توانید به راحتی به من اعتماد کنید٬ وگرنه من به چه دلیل دیگری باید اینگونه لباس بپوشم؟» اینگونه مناسک می توانند به افراد٬ حس تعلق به گروه و همچنین به گروه٬ احساس بی نیازی از کنترل مداوم اعضای خود برای اطمینان از پایبندی و تعهد آنها به گروه اعطا کنند. اینگونه مناسک٬ به اندازه کافی سخت و طاقت فرسا هستند تا اعضای منافق را از گروه طرد کنند و به همین دلیل٬ هم گروه و هم افراد گروه از آن منتفع می شوند.

در سال ۲۰۰۳ سوسیس و بردلی رافل از دانشگاه بن گوریون٬ توضیحی برای عملکرد بهتر گروههای مذهبی اسرائیل نسبت به گروههای سکولار٬ در زمان بی ثباتی اقتصادی اکثر شهرکهای بهودی نشین ارائه کردند. مبنای این مطالعه‌ی آنها٬ یک بازی استاندارد اقتصادی بود که به اندازه گیری همکاری می پردازد. اعضای گروههای مذهبی٬ این بازی را با همکاری بیشتری اجرا کردند٬ در حالیکه افراد متعلق به گروههای سکولار٬ به شکلی خودخواهانه‌تر بازی کردند. به طور مشخص٬ مردانی که هر هفته به کنیسه می رفتند٬ نسبت به زنان معتقد و مردان کمتر معتقد٬ عملکرد بسیار بهتری داشتند. از نظر سوسیس٬ این عملکرد نشان می داد که نمایش عمومی و متناوب تعهد٬ اهمیت به سزایی دارد. او نوشت که این مناسک منجر به تقویت همکاری در گروههای مذهبی شد و کمک شایانی به آنها در حفظ انسجام گروه٬ در زمان بی ثباتی اقتصادی کرد.

در سال ۱۹۹۷ استفن جی گولد٬ طی مقاله ای در نچرال هیستوری (تاریخ طبیعی) خواهان آتش بس بین مذهب و دانش شد. او نوشت: «قلمروی دانش٬ دنیای مادی و تجربی است٬ در حالیکه قلمروی مذهب٬ به معانی اخلاقی و ارزشها می پردازد.» تاکید گولد٬ بر تفکیک قلمروی این دو از یکدیگر٬ تشویق به «گفتگوی احترام آمیز» و «خضوع متقابل» بود. او این تفکیک مرزها را «شوارع مجزا» نامید. (nonoverlapping magisteria - در مورد ترجمه‌ی این عبارت کاملا مطمئن نیستم. اگر خوانندگان محترم نظری دارند بفرمایند.)


استفن جی گولد

ریچارد داوکینز٬ تاریخچه‌ای از مباحثات پرحرارت با گولد داشت که طی آن٬ وی تقریبا در مورد همه چیز از زمانبندی تا تمرکز موضوعات فرگشتی با او اختلاف نظر داشت. اما او زهرآگین ترین کلماتش را برای همین عبارت «شوارع مجزا» ذخیره کرده بود. داوکینز می گوید: «گولد هنر دو دوزه بازی کردن را بسیار خوب آموخته است (۱). به عنوان یک دانشمند٬ چرا ما نباید در مورد خدا اظهار نظر بکنیم؟ جهانی با نگهبانی خلاق٬ بسیار متفاوت از دنیایی بدون آن است. چرا این موضوع٬ مطلبی علمی نیست؟»


ریچارد داوکینز

منتقدان دیگر نیز می گویند٬ تفکیک این دو از یکدیگر٬ پتانسیل غنی حاصل از برخورد سازنده‌ی این دو را بلااستفاده می کند. دنیل دِنِت٬ (که برخلاف برچسبهایی نظیر «نئو-بی خدا»٬ به صراحتِ داوکینز و هریس٬ ضد مذهب نیست.) می گوید: «حتی اگر گولد درست بگوید و دو قلمرو متفاوت برای مذهب و دانش قائل شویم٬ این به این معنی نیست که دانش نمی تواند به مطالعه‌ی آنچه مذهب انجام می دهد٬ بپردازد٬ بلکه به این معنی است که آنچه مذهب انجام می دهد٬ دانش قادر به انجام آن نیست.»

به نظر میرسد این ایده که میتوان مذهب را به عنوان پدیده‌ای طبیعی مورد مطالعه قرار داد٬ نیازمند یک فلسفه‌ی بی خدایی به عنوان سنگ بنا باشد. اما لزوما اینطور نیست. حتی بعضی از نئو-بی خداها کاملا ضد مذهب نیستند. سَم هریس٬ مدیتیشن مبتنی بر آموزه های بودایی را به طور مرتب انجام می دهد. دنیل دِنِت٬ مراسم آواز خوانی مسیحی را به صورت سالیانه٬ با سرودهای مذهبی با شکوه و جلال تمام و صریحا زاهدانه برگزار می کند.

ادامه دارد . . .

منبع

(۱) داوکینز از اصطلاح Bending over backward to positively supine lengths استفاده می کند. Supine length به روش اندازه گیری قد اطلاق میشود که در آن شخص را به پشت روی صفحه می خوابانند و با ثابت نگاه داشتم سر و پاشنه‌ی پا روی صفحه٬ قد او را اندازه می گیرند. در این روش قد شخص حدود یک سانتیمتر بلندتر از حالتی خواهد بود که قد او را ایستاده اندازه بگیرند. داوکیز میگوید گولد با خم شدن به پشت٬ سعی در افزایش اندازه‌ی قدش می کند. چرا که قد از سمت جلو اندازه گرفته میشود. منظور داوکینز احتمالا این است که گولد سعی می کند حقیقت را متفاوت جلوه دهد. (بریتانیکا )
Tuesday, February 24, 2009
داوکینز یک بار در مورد دفاع ویلسون از انتخاب گروهی٬ آنرا «بکلی به بیراهه رفته٬ نامید و آنرا به فردی تشبیه کرد که سرش را در کیسه فرو کرده و مسیرش را نمی بیند.» آتران نیز این ایده را به کلی مردود اعلام کرد و آنرا «کورذهنی» نامید٬ به این دلیل که این رویکرد٬ ساختار ذهنی مغز را نادیده می گرفت. آتران در این زمینه نوشت: «تطبیق گرایان٬ اساسا نمی توانند تفاوتی بین مارکسیسم و یکتاپرستی یا بین ایدئولوژی و باور مذهبی قایل شوند. آنان نمی توانند توضیح دهند که چرا انسانها بر خلاف حقایق سیاسی٬ اقتصادی و علمی مجاب کننده٬ اینگونه در باورهای ضد ادراکی و ناقض حقایق‌شان پابرجا و استوار هستند: مریم هم باکره است هم مادر. خداوند هم دارای حواس (مادی) است هم فاقد جسم است.»

با این حال٬ با وجود عناصر مناقشه برانگیزش٬ داستان رواییِ ساخته‌یِ ویلسون در مورد انتخاب گروهی و تکامل مذهب٬ بسیار روشن است٬ که شاید میراثی است از پدر داستان نویس‌اش. او می گوید: یک دسته پرنده را در ذهن خود مجسم کنید. بعضی از پرندگان به عنوان دیده بان عمل کرده و افق را برای پیدا کردن شکارچیان رصد می کنند و به بقیه هشدار می دهند. داشتن یک دیده بان برای گروه خوب و برای خود دیده بان بد است٬ چرا که او دو برابر دیگران در خطر است: او به دلیل دیده بانی٬ وقت کمتری برای جمع آوری غذا دارد٬ و با به صدا در آوردن زنگ خطر برای دیگران٬ بیشتر در معرض دیده شدن توسط شکارچی قرار می گیرد. بنابراین در تقلای داروینی٬ پرندگانی که ژنهای خود را به نسل بعد منتقل می کنند٬ به احتمال قویتر٬ از گروه دیده بانها نیستند. حال٬ ژن گروه دیده بان چگونه باید بیش از یک یا دو نسل دوام یابد؟

برای توضیح این که یک ژن فداکار٬ چگونه باید به نسل بعد منتقل شود٬ ویلسون در سطح گروهی به موضوع نگاه می کند. اگر در یک گروه٬ ده پرنده دیده‌بان وجود دارد٬ ۳ یا ۴ تا از دیده‌بانان ممکن است قربانی شوند٬ ولی٬ گروهی که دارای پرندگان دیده‌بان است٬ به احتمال قوی٬ گوی رقابت برای بقا را از گروهی که سیستم هشداردهی زودهنگام ندارد٬ خواهد ربود. بنابراین ۶ یا ۷ دیده بان زنده خواهند ماند و ژن خود را به نسل بعدی منتقل خواهند کرد. به عبارت بهتر٬ در سطح گروه٬ اگر فایده‌یِ بقای کل گروه٬ بر هزینه قربانی شدن چندین پرنده دیده‌بان بچربد٬ آنگاه ژن پرندگان دیده‌بان٬ به حیات ادامه خواهد داد.


مذهبی بودن هر فرد٬ دارای هزینه هایی است: وقت و منابعی که صرف مراسم مذهبی می شوند٬ انرژی ذهنی که به تعلقات مذهبی تخصیص می یابد٬ درد و المی که برای حصول به مراحل بالاتر مذهبی لازم است٬ همه و همه‌ی این هزینه ها می توانند در مقابل منافع داشتن یک گروه منسجم٬ که گوی بقا را از دیگران می رباید٬ ناچیز جلوه کنند.

عامل دیگری نیز در این میان وجود دارد که البته تنها منحصر به انسان است٬ چرا که با زبان در ارتباط است. رفتار یک شخص نه تنها توسط افراد نزدیک به او که در تماس مستقیم با او هستند٬ بلکه توسط افرادی که در مورد او می شنوند نیز زیر ذره بین است. فردی که موقعیتی مشابه پرنده دیده‌بان اختیار می کند٬ ممکن است متحمل هزینه های آشکاری شود(فرضا اگر شخصی به مقابله مستقیم با مقامات رسمی بپردازد.) این شخص ممکن است شغلش را از دست بدهد٬ به زندان برود یا توسط پلیس مورد ضرب و شتم قرار گیرد. در مورد انسان٬ ممکن است این هزینه های مقطعی٬ تحت الشعاع منافع بلندمدت تری قرار گیرند. اگر خصیصه‌ای فارغ از خود٬ شهرت فرد را بهبود ببخشد و از طریق گفتار شفاهی و مکتوب منتشر شود٬ این خصیصه ممکن است باعث بهبود شهرت فرد در بسیاری از چالش های زندگی شود٬ مثلا ممکن است او را در یافتن زوج یاری کند و البته یکی از راههای کسب شهرت٬ مذهبی بودن متظاهرانه است.


ویلسون در کتاب کلیسای داروین می نویسد: «مطالعه تکامل٬ عمدتا مطالعه بده-بستان ها و سبک-سنگین کردن هاست.» در مسیر جستجوی معاش و امنیت٬ گزینش مذهب به جای توضیحات عقلایی٬ که شخص را در یافتن خطر و غذا یاری می کنند٬ احتمالا نامعقول جلوه می کند. او می نویسد: «اما در بعضی موارد٬ یک سیستم مبتنی بر باور سمبولیک که از واقعیات مبتنی بر حقایق٬ فاصله می گیرد٬ بهتر عمل می کند.» او ادامه می دهد: «برای یک شخص واحد٬ احتمالا بهتر است که او واحدهای ذهنی پیچیده ای داشته باشد تا هم دانش مبتنی بر حقایق را کسب کند و هم سیستم باور سمبولیک را بسازد٬ به جای اینکه تنها یکی از این دو را در اختیار داشته باشد. اما برای گروه٬ داشتن یک عده واقع گرای محض کله شق به همراه یک عده خیال پرداز با ذهنی سمبولیک٬ ممکن است ترکیب تطبیقی بهتری داشته باشد و چیزی که در یک جامعه٬ به ظاهر٬ رابطه خصمانه دو گروه خداپرست و بی خدا به نظر میرسد٬ در واقع تلاشی ادراکی برای متوازن نگاه داشتن کشتی گروههای اجتماعی است.»

حتی اگر ویلسون درست بگوید که مذهب٬ نوعی مزیت برای بقای گروه محسوب میشود٬ این سوال هنوز باقی است که: در کجای این داستان٬ خدا وارد ماجرا میشود؟ چرا یک گروه مذهبی با گروهی که اصلا برتری گروهی در آن موضوعیت ندارد٬ مثلا انجمن طرفداران تیم بیسبال یانکی های نیویورک٬ متفاوت است؟


ادامه دارد . . .

منبع
Tuesday, February 10, 2009
بر اساس نظر بیرینگ٬ باور [به ماوراء الطبیعه]٬ سیستم پشتیبان انسان و روش واکنشیِ تفکر ماست. بیرینگ معتقد است: «ما ظرفیت روانی ساده ای داریم که به هر کسی اجازه می دهد در مورد پدیده های طبیعی غیر منتظره به ارائه دلیل بپردازد. به ما اجازه می دهد معانی عمیقی در دل رویدادهای بی معنی ببینیم. این طبیعی است. مغز ما این طوری کار می کند.»

هر چه که تئوری محصول جانبی بودن مذهب٬ فریبنده و وسوسه‌انگیز است٬ راه دیگری برای فکر کردن به تکامل مذهب وجود دارد. مذهب تکامل پیدا کرد به این دلیل که شانس بقای اجداد دور ما را افزایش می داد. این درست جایی است که بحث های داغ دانش خداشناسی در جریان است٬ جایی که گروهی از معتقدان به تئوری تطبیق٬ پرچم حمایت از مزایای اولیه باور مذهبی را در دست دارند و از فواید آن در جهت بقای انسان های اولیه جانبداری می کنند.

نکته ظریف در فکر کردن به مزایای باور مذهبی برای کمک به بقاء انسان٬ در اینجا نهفته است که اگر پدیده ای در روزگار فعلی کمکی به بقای انسان نکند٬ شاید در روزگاران دور این کار را میکرده است. این روشی است که داروینیست ها به توضیح بعضی ویژگیهای فیزیکی می پردازند که با وجود بی فایده بودن آنها در روزگار فعلی٬ هنوز هم وجود دارند. سوالاتی از قبیل: آیا این ویژگی می توانسته اجداد ما را در شکل دهی گروههای اجتماعی یاری کند؟ یا در تغذیه به آنها کمک کند؟ یا آنها را از کشته شدن محافطت کند؟٬ ممکن است ما را در رسیدن به پاسخ کمک کنند. برای مثال٬ مکانیزمی برای نگه داری کالری به شکل چربی٬ که در جوامع مملو از غذای امروز به شکل یک آسیب دیده میشود٬ احتمالا به اجداد ما کمک می کرده تا در ایام قحطی و خشکسالی به بقاء ادامه دهند.

پس تلاش برای توضیح ویژگیهای تطبیقی مذهب٬ به معنی جستجو برای یافتن اشکالی است که مذهب با آن به بقا و ازدیاد نسل انسانهای اولیه کمک می کرده است. آن طور که معتقدان به نظریه تطبیق قضیه را می بینند٬ این موضوع می تواند به دو شکل کار کند: فردی و اجتماعی. مذهب به افراد کمک کرد تا احساس بهتری داشته باشند٬ از فکر کردن درباره مرگ کمتر عذاب بکشند٬ بیشتر روی آینده تمرکز کنند و بیشتر از خودشان مراقبت کنند. آن طور که ویلیام جیمز می گوید: «مذهب٬ مردم را با طعم جدیدی آشنا کرد و به شکل هدیه ای وارد زندگی مردم شد. . . مثل یک بیمه امنیت٬ وضعیت آرامش بخش٬ و در رابطه با افراد دیگر٬ فضیلت دوست داشتن دیگران.»


به باور بعضی از معتقدان به نظریه تطبیق٬ اینگونه احساسات به افراد با ایمان کمک کرد تا بتوانند غذای بیشتری پیدا و ذخیره کنند٬ یا برای مثال به دلیل شهرت اخلاقی خوب٬ حس فرمانبرداری و زندگی عقلایی و هوشمندانه شان جفت های بهتری پیدا کنند. این مزیت می توانست در سطح گروهی هم مفید واقع شود: گروههای مذهبی به دلیل انسجام بیشتر و دارا بودن افرادی که آماده فداکاری برای گروه بودند و ثروت و منابع خود را با دیگران به اشتراک می گذاردند و آمادگی بیشتری برای جنگ داشتند٬ امکان بقای بیشتری نسبت به گروههای دیگر داشتند.


یکی از مشهورترین تطبیق گرایان٬ دیوید اسلون ویلسون است که هر از گاهی مانند خاری است در چشم آتران و ریچارد داوکینز. ویلسون که یک زیست شناس تکاملی در دانشگاه ایالتی نیویورک در بینگهمتون است٬ بیشتر مباحث خود را در سطح [تاثیر] گروهی [مذهب] متمرکز کرده است. او در کتابش تحت عنوان «کلیسای داروین: تکامل٬ مذهب و طبیعتِ جامعه» که در سال ۲۰۰۲ منتشر شد٬ همان سالی که کتاب آتران منتشر شد٬ دیدگاه تطبیق گرایان را به عرصه عموم آورد. او می نویسد: «اورگانیزم ها محصول انتخاب طبیعی هستند. از میان نسل های بی‌شمار گونه ها و انتخاب ها٬ اورگانیزم ها ویژگیهایی را کسب می کنند که به آنها امکان بقاء و تولید مثل در محیط شان را می دهد. هدف من روشن ساختن این نکته است که آیا گروههای انسانی به طور عام و گروههای مذهبی به طور خاص٬ به عنوان اورگانیزم در این دیدگاه صدق می کنند یا خیر.»

پدر ویلسون٬ اسلون ویلسون٬ نویسنده کتاب «مردی با جامه فلانل مشکی» بود. کتابی که یکی از شاخصه های ناهنجاری های جوامع حومه شهرنشین در اواسط دهه ۵۰ بود و فیلمی نیز با بازی «گرگوری پک» از روی آن ساخته شد. اسلون ویلسون تبدیل به شخصیتی مشهور شد که زنان جوان از او امضا می گرفتند٬ مخصوصا بعد از انتشار دومین رمانش «یک جای تابستانی» که تبدیل به فیلم پرفروش دیگری شد. پسر در حالی بزرگ می شد که آرزو داشت کاری کند که باعث افتخار پدر شود.

ویلسون با صدایی لرزان در یک مکالمه تلفنی می گوید: «من می‌دانستم که نمی توانم داستان‌نویس بشوم. پس دورترین چیز به ادبیات را انتخاب کردم: علوم» او با آرامش و صداقت تمام می گوید که انگیزه وی چه بود: «من خیلی جاه طلب بودم و مایل بودم اثری از خودم بر جای بگذارم.» او می گوید به تکامل انسان روی آورد به این دلیل که تا حدودی تمایل به ادبیات را از پدرش داشت و همچنین رشته مورد نظر وی توجه یک داستان نویس را نسبت به انگیزه ها٬ کوشش ها و پیوستگی های انسانی طلب می کرد٬ به علاوه شامه یک رمان نویس برای روایت کردن این موضوع ضروری بود.

ویلسون در نهایت تصمیم گرفت به مذهب بپردازد٬ نه تنها به این دلیل که مذهب برای شخص خودش اهمیت داشت٬ او در یک خانواده سکولار پروتستان بزرگ شد و به گفته خودش مدت زیادی بی اعتقاد به خدا بوده است٬ بلکه به این دلیل که مذهب عینک تازه ای بود برای نگاهی جدید و احیای شاخه ای از تکامل که پرداختن به آن موجب شرمساری بود. زمانی که ویلسون در دهه ۷۰ در دانشگاه میشیگان دانشجو بود٬ داروینسیت ها نسبت به ایده تکامل گروهی انتقاد داشتند٬ آنها با این ایده که گروههای انسانی مانند کندوهای زنبور یا لانه مورچگان می توانند به منزله اورگانیزمی مستقل عمل کنند مخالف بودند. پس او تصمیم گرفت که به نجات ایده اش که دست کم گرفته می شد٬ بپردازد. او به خاطر می آورد: «من فکر کردم٬ اوه! دفاع کردن از ایده انتخاب گروهی کار بزرگی خواهد بود. این موضوع تا دهه ۹۰ اتفاق نیافتاد٬ زمانی که او متوجه شد: «مذهب فرصت تازه ای پدید آورد تا نشان دهم که انتخاب گروهی به هر حال ایده درستی بود.»


ادامه دارد . . .

منبع
Thursday, December 25, 2008
«ضد منطق بودن حداقلی» به تنهایی٬ برای قرار دادن یک «عامل» در سیستم باور مردم کافی نیست. برای به وجود آمدن «باور»٬ یک فاکتور احساسی نیز مورد نیاز است. آتران می گوید: «زمانی که احساس وارد ماجرا میشود٬ احتمال باور کردن آنچه مذهب از شما میخواهد٬ بیشتر میشود.» مذاهب٬ از طریق تشریفات و آیین های مذهبی به احساسات مردم دامن می زنند. خم و راست شدن٬ آواز خواندن و نواختن موزون موسیقی گاهی انسان را به شکل فیزیکی برمی انگیزند که می تواند حتی به مرز جنون و خلسه برسد. در زمان برانگیخته شدن احساسات٬ قدرت مذهب افزایش می یابد٬ زمانی که بحران های روحی برای اشخاص پیش می آید٬ آن زمان است که افراد با ایمان تبدیل به کاهن و کشیش می شوند. و البته مهم ترین بحران در زندگی اشخاص که مذهب میتواند پاسخ های قدرتمندی به آن بدهد٬ زمانی است که شخص با فنا و مرگ روبرو میشود.
در داستانِ مشهورِ جان آپدایک به نام «پرهای کبوتر»٬ دیوید چهارده ساله زمان زیادی را به فکر کردن درباره مرگ می گذراند. او گمان می کند که وقتی بزرگتر ها از زندگی دائمی روح پس از مرگ حرف می زنند٬ دروغ می گویند. او مرتب مچ آنها را در حرفهای ضد و نقیض شان در مورد اینکه دقیقا روح در کجا به زندگی دائمی می پردازد٬ می گیرد. او با گریه به مادرش می گوید: «نمی بینی؟ اگر ما بمیریم . بعدش چیزی نباشد٬ تمام خورشید و زمینها و فلان و بهمان نباشند٬ چه چیز باقی می ماند؟ وحشت؟ اینها همه اش دریایی از وحشت است.»

داستان با یک الهام کوچک و آرامشی بی پایان برای دیوید خاتمه می یابد. پسر کوچک به عنوان هدیه تولد پانزده سالگی اش یک تفنگ از والدینش می گیرد و با آن به شکار کبوترهایی که در مزرعه مادربزرگش لانه کرده اند٬ می پردازد. او قبل از دفن کبوترها به بررسی پرهای پرندگان مرده می پردازد. او مجذوب رنگارنگی پرهای پرندگان است و با خود می اندیشد: «به نظر میرسد که طراحی این پرها با یک حالت روحانی و شور کنترل شده به اجرا در آمده است.» و ناگهان ترسی که او را به ستوه آورده بود جای خود را به «حسی لغزنده در امتداد عصب هایش که به نظر میرسد با دستهای باد ایجاد شده اند» می دهد و «او در آغوش اطمینان و یقین خویش آرام می گیرد: خدایی که در آفرینش این پرندگان بی ارزش اینگونه ولخرجی و دست و دلبازی به خرج داده٬ بدون شک اجازه نخواهد داد خلقت او با دریغ وی از زندگی ابدی٬ ویران شود.»


ترس از مرگ یکی از لایه های پنهان اعتقاد (به ماوراء) است. یاد اجداد درگذشته٬ ارواح٬ خدایان فنا ناپذیر٬ بهشت و جهنم٬ روح جاودانی: تصور وجود ماوراء و حیات روحانی٬ قلب تپنده‌ی تقریبا همه مذاهب است. بر اساس نظر بعضی از معتقدان نظریه تطبیق٬ این یکی از نقش های مذهب است که انسان را آماده پذیرش واقعیت شوم مرگ کند. آنها می گویند باور به خدا و زندگی پس از مرگ٬ به ما کمک می کند تا فرصت کوتاه ما روی زمین و زندگی‌ای بی رحم و کوتاه٬ منطقی جلوه کند. مذهب می تواند به داغ دیدگان٬ آرامش و به وحشت زدگان٬ آسایش خیال عطا کند.

در مقابل معتقدان به نظریه «محصول فرعی» پاسخ می دهند٬ گفتن اینکه این باورها نوعی تسلی و دلداری هستند٬ به این معنی نیست که به اجداد ما مزیتی تکاملی بخشیده اند. پاسکال بویر٬ یکی از پیشگامان تئوری محصول فرعی بودن مذهب٬ می نویسد: «ذهن انسان٬ برای مقابله با شرایط ترس و استرس٬ به اندازه کافی آرامش کاذب تولید نمی کند. در حقیقت هر موجودی متمایل به چنین فریبی٬ نمی توانسته مدت زیادی بقا پیدا کند.»

این پدیده٬ چه نتیجه تطبیق با شرایط باشد یا نه٬ باور به زندگی پس از مرگ از دو راه گسترش می یابد: از طریق شدت تمایل و اشتیاق افراد به درست بودن آن و از طریق تاییدی که از دنیای واقعی می گیرد. اگر برگردیم به بحث روانشناسی عوام٬ ما سعی می کنیم رفتارهای دیگران را با فرض کردن خود به جای آنان٬ برای خود توضیح دهیم٬ که پدیده ای تکاملی است برای پیش دستی کردن اجداد ما بر دشمنان احتمالی. ولی وقتی به مرگ فکر می کنیم٬ در واقع به دیواری ادراکی برخورد می کنیم. ما چگونه می توانیم به این فکر کنیم که روزی دیگر نتوانیم فکر کنیم؟ فیلسوف اسپانیایی میگل دو اونامونو٬ در کتابش تحت عنوان «حس تراژیک زندگی» می نویسد: «سعی کنید هشیاری ذهن خود را نمایش عدم هشیاری پر کنید و خواهید دید که این کار غیر ممکن است. تلاش برای درک این موضوع٬ منجر به عذاب آورترین تالمات روحی میشود. ما نمی توانیم به عدم وجود خود فکر کنیم. »


از طرف دیگر٬ تصور اینکه اندیشیدن ما به شکلی ادامه می یابد بسیار ساده تر است. بر اساس آزمایشی که چند سال قبل در دانشگاه فلوریدا آتلانتیک انجام شد٬ به نظر میرسد که این کاری است که کودکان انجام می دهند. جسی بیرینگ و دیوید بیورکلاند٬ دو روانشناس که آزمایش را انجام دادند٬ نمایشی عروسکی ترتیب دادند که در آن موشی گرسنه و گم شده است و یک سوسمار او را در این حال می بیند. راویان داستان در انتهای قصه به بچه ها می گویند گه «آقا سوسماره موش رو خورد و آقا موشه دیگه زنده نیست.»

بعد از پایان نمایش٬ بیرینگ و بیورکلاند از بجه ها که بین ۴ تا ۱۲ سال بودند سوال کردند که معنی این عبارت که «موشه دیگه زنده نیست.» چیست؟ آیا موش هنوز گرسنه است؟ آیا هنوز خوابش می آید؟ آیا هنوز می خواهد که به خانه برود؟ بیشتر بچه ها پاسخ دادند که موش دیگر نیازی به خوردن و نوشیدن ندارد. ولی اکثر آنها٬ مخصوصا بچه های کم سن و سال تر بر این باور بودند که موش هنوز فکر می کند و مادرش را دوست دارد و عاشق پنیر است. بچه فهمیدند که بدن موش دیگر نمی تواند کار کند٬ ولی تعدا زیادی از آنها فکر می کردند که یک چیزی در ارتباط با موش هنوز زنده است.

بیرینگ که اینک در دانشگاه کویینز در بلفاست در ایرلند شمالی است٬ می گوید: «معماری روانی ما٬ ما را به فکر کردن به شیوه خاصی وا می دارد. در این آزمایش٬ دلیل اینکه باور به زندگی پس از مرگ به شدت رایج است٬ ریشه در عدم توانایی ما در شبیه سازی عدم وجود خودمان است.»


بیرینگ معتقد است که شبیه سازی عدم وجود کسانی که دوستشان داریم٬ به سادگی غیر ممکن است. بخش بزرگی از روابط ما٬ در ذهن ماست. بنابراین طبیعی است که بعد از مرگِ آن طرف٬ وجودِ او کماکان در ذهن ما ادامه پیدا کند. گاهی اوقات٬ وقتی به طرف تلفن می روید تا به خوهر خود زنگ بزنید٬ به راحتی ممکن است فراموش کنید که او مرده است٬ چرا که حتی وقتی او زنده بود٬ بخش بزرگی از ارتباط شما با او٬ خاطرات شما از او و مکالمات ذهنی شما با او بوده است. به علاوه٬ دستگاه «شناسایی عامل» ما٬ بعضی اوقات تایید می کند که درگذشتگان هنوز با ما هستند. وقتی نسیمی گونه تان را نوازش می کند٬ ناگهان یک شبه نورانی آشنا به نظر میرسد و دستگاه «شناسایی عامل» با حداکثر توان به کار می افتد. همچنین٬ رویاها راهی هستند برای تایید باور به زندگی پس از مرگ. وقتی بستگان درگذشته٬ از ورای قبور خود در رویاها پدیدار می شوند٬ انگار که زنده هستند.


ادامه دارد . . .

منبع
Friday, December 12, 2008
نگاه سنتی روانشناسانه تا سن ۴ سالگی اینگونه بوده است٬ کودکان گمان می کنند که ذهن افراد بی نقص است و همه افراد٬ آنچه را که او می داند٬ می دانند. از نظر یک کودک٬ همه افراد بی عیب و نقص‌اند. تمامی افراد دیگر٬ مخصوصا پدر و مادر٬ از دید او٬ دارای همان بینش و بصیرتی هستند که خدای ما دارد.

ولی در زمان مشخصی از رشد٬ این دید تغییر می کند. (بعضی از تحقیقات جدید مبنی بر این است که این موضوع حتی می تواند در سن ۱۵ ماهگی اتفاق بیافتد.) «آزمایش ِ باورِ غلط» تجربه کلاسیکی است که این مرز را به روشنی مشخص می کند. کودکان را به تماشای یک نمایش عروسکی می نشانند: جان در حالیکه یک تیله در دست دارد روی صحنه می آید و تیله را در جعبه یِ یک قرار می دهد و از صحنه بیرون میرود. سپس مری روی صحنه می آید و تیله را از جعبه یِ یک برمی دارد٬ آن را داخل جعبه یِ دو قرار می دهد و از صحنه خارج میشود. جان مجددا به صحنه می آید. در این لحظه از کودکان سوال میشود که جان در داخل کدام جعبه به دنبال تیله خواهد گشت؟

کودکان خردسال و کودکان مبتلا به بیماری آتیزم٬ پاسخ می دهند که او داخل جعبه یِ دو را نگاه خواهد کرد. ولی کودکان بالغ تر پاسخ سنجیده تری می دهند. آنها می دانند که جان ندید که مری تیله را از جعبه یِ یک به جعبه یِ دو منتقل کرد و تا آنجایی که جان می داند تیله باید هنوز در جعبه یِ یک باشد. در واقع کودکان بالغ تر تئوری اذهان را تا حدودی آموخته اند و می دانند که افراد ممکن است دارای افکار و باورهای غلط باشند و حتی با وجودی که می دانند تیله در جعبه یِ دو است٬ پاسخ می دهند که جان داخل جعبه یِ یک را نگاه خواهد کرد.

مزیت تکاملیِ روانشناسیِ عوام٬ بدیهی است. بر اساس اظهار نظر آتران٬ اجداد ما به چنین چیزی نیاز داشتند تا بتوانند در محیط خشن اطراف خود زنده بمانند. چرا که این تئوری به آنها اجازه میداد تا به سرعت و با کمترین هزینه افراد خوب را از افراد بد شناسایی کنند. ولی چگونه روانشناسی عوام (درک ذهن معمولیِ آدمهایِ معمولی) اجازه یِ باور به یک ذهنِ واقف به همه چیز را می دهد؟ و اگر معتقدان به تئوریِ «محصول فرعی» درست می گویند که این باور استفاده یِ اندکی در یافتن غذا و زاد و ولد داشته٬ چرا اجداد ما تا این حد بر آن مُصّر بوده اند؟

آتران٬ این اصرار را به «جهت اشتباه تکامل» نسبت می دهد. او معتقد است این اتفاق به کرات افتاده است: «تکامل همیشه چیزی را برای برآوردن هدفی تولید می کند و آن چیز همانگونه که باید٬ کار خواهد کرد. ولی از آن پس هیچ گونه کنترلی بر روی استفاده های دیگر آن وجود نخواهد داشت.» او در یک صبح آفتابی در یک کافه فرانسوی در منطقه بالایی برادوی٬ سعی می کرد این موضوع را تجزیه و تحلیل کند و وقتی ایده ای در مغزش جرقه زد٬ لبخندی بر لب آورد: سینه زنان! او توضیح می دهد که سینه زنان٬ رابطه مستقیم با هورمونهای زنانه دارد و یک جفت سینه با رشد کامل نشان از باروری زن دارد. بنابراین تکامل مغز مرد به گونه ای که سینه برجسته را ترجیح بدهد٬ یک استراتژی هوشمندانه بود. اما امروزه٬ سینه زن تنها برای تولید مثل استفاده نمیشود. امروزه از سینه زنان برای فروش همه چیز از دئودورانت تا آبجو استفاده میشود. آتران می گوید: «اگر یک مردم شناس مریخی به این موضوع نگاه کند٬ لابد خواهد گفت: بله! سینه زنان برای فروش محصولات بهداشتی و غذایی تکامل یافته است. این برداشت به همان اندازه در مورد مذهب هم اشتباه خواهد بود که مثلا بگوییم مذهب برای این به وجود آمده که انسانها به گونه خاصی رفتار کنند یا احساس تبعیت از چیز خاصی را داشته باشند.»

اما چیزی که آتران را بیش از هر چیز دیگر مجذوب خود کرده این است که «چرا مفهومی به نام خدا وجود دارد؟»

ایده خدایی بی نقص و اشتباه٬ آشنا و مانوس است٬ چیزی که بچه ها به سرعت آن را می پذیرند. این موضوع در آزمایشی که جاستین بَرِت اخیرا انجام داده٬ به وضوح دیده میشود. نوعی از آزمایش سنتیِ «باورِ غلط» ولی با اندکی طعمِ مذهبی. او به بچه ها جعبه ای داد که روی آن تصویر تعدادی بیسکویت بود. سپس از بچه ها پرسید فکر می کنید چه چیزی داخل جعبه است؟ و بچه ها پاسخ دادند: بیسکویت. اما او جعبه را باز کرد و به آنها نشان داد که داخل جعبه پر از سنگ است. او سپس از بچه ها دو سوال پرسید که به نظرشان آیا مادرشان می دانسته که واقعا چه چیزی داخل جعبه بوده؟ و دیگر اینکه خدا چطور؟ همانطور که آزمایش قبلی نشان داده بود٬ کودکان ۳ و ۴ ساله گمان می کنند که مادرشان هرگز اشتباه نمی کند و از آنجا که خودشان پاسخ صحیح را دریافته بودند پاسخ شان این بود که مادر خواهد گفت که داخل جعبه پر از سنگ است. اما بچه های ۵ و ۶ ساله می دانند که مادرشان هم ممکن است مثل بقیه افراد دارای باورهای نادرستی در ذهنش باشد٬ پاسخ می دانند که عکس روی جعبه حتی مادر را هم گمراه خواهد کرد و پاسخ مادر هم بیسکویت خواهد بود.

اما پاسخ خدا چه خواهد بود؟ صرف نظر از سن بچه ها٬ کودکان که همگی از خانواده های پروتستان بودند٬ پاسخ دادند که خدا حتما می داند که داخل جعبه چیست و پاسخ خواهد گفت که داخل جعبه پر از سنگ است. بچه های مسن تر تا حدودی روانشناسی عوام را آموخته اند و می دانند که تحت شرایط خاصی همه انسانها ممکن است دچار اشتباه شوند ولی خدا هرگز مرتکب اشتباه نمیشود.

بر اساس نظر معتقدان به نظریه «محصول فرعی»٬ قدر مسلم این است که کودکان با تمایلی برای باور به موجودی همه چیزدان و نادیدنی و غیر مادی به دنیا می آیند و سپس با بزرگ شدن در فرهنگهای مختلف٬ نقاط خالی باورشان را با قطعات فرهنگ مربوطه پر می کنند. پاول بلوم می گوید «این فرآیند تا حدودی شبیه فراگیری زبان است. ما با تمایل درونی به اعتقاد به دنیا می آییم٬ اما اینکه به یک خدای واحد معتقد شویم یا به خدایان متعدد٬ اینکه روح بعد از مرگ به بهشت میرود یا در کالبد حیوانی دیگر حلول می کند٬ جزئیاتی هستند که توسط فرهنگ شکل می گیرند.»

این جزئیات هر چه که باشند٬ در همه مذاهب یافت میشوند. بر اساس نظر معتقدان به تئوری «محصول فرعی»٬ جزئیاتی که رواج می یابند٬ آنهایی هستند که حداکثر انطباق را با معماری ذهن و مغز ما دارند. روان شناسان نشان داده اند که مردم با ایده های عجیب و غریب و ناآشنا - اما نه آنقدر عجیب که اصلا قابل باور نباشد - همراهی می کنند و وقایعی این چنین را باور می کنند. اعتقاد به خدا و عوامل ماوراء الطبیعه از این دسته اند. پاسکال بویر روانشناس و مردم شناس این گونه باورها را «ضدمنطق های حداقلی» می نامد: ایده هایی عجیب و غریب تا حدی که توجه را جلب کنند و به یاد بمانند اما نه آنقدر عجیب و دور از ذهن که کاملا طرد شوند. مثلا درخت سخنگو از این گونه ایده هاست و بعضی افراد ممکن است آن را به عنوان واقعیتی ماورأ الطبیعی باور کنند٬ اما درخت سخنگویی که پرواز هم می کند و در زمان هم سفر می کند٬ «ضد منطقی حداکثری» است و احتمال طرد کاملش توسط افراد٬ بیشتر است.


آتران به همراه «آرا نورنزایان» از دانشگاه بریتیش کلمبیا٬ در اوایل همین دهه تحقیقی در مورد عوامل «ضدمنطق حداقلی» انجام دادند. آنها لیستی شامل موجوداتی خیالی به دانشجویان کالج دادند و از آنها خواستند آنها را که «مذهبی تر» هستند٬ انتخاب کنند. به انتخاب دانشجویان٬ لیست متقاعد کننده موجودات مذهبی٬ شامل موجودات کمتر عجیب و غریب میشود.سنگی که فریاد می زند و می زاید یا لاک پشتی که حرف می زند و پرواز می کند در این لیست نیستند٬ در عوض جلبک دریایی خندان٬ بلوط گریان و اسب سخنگو در لیست موجودات «مذهبی تر» قرار گرفتند. آتران می نویسد: در این لیست٬ جلبک دریایی خندان٬ مشخصات یک عامل «ضد منطق حداقلی» را داراست٬ همین طور خدایی با صفات و ویژگیهای انسان گونه با این تفاوت که او همه چیز را می داند و ذهنی مستقل از جسم دارد.

ادامه دارد . . .

منبع
Thursday, December 4, 2008
استفن جی گولد٬ زیست شناس تکاملی مشهور دانشگاه هاروارد که در سال ۲۰۰۲ درگذشت٬ همکاری داشت به نام ریچارد لونتین٬ که مفهوم اسپندرل را برای پدیده هایی که به تنهایی ویژگی تکاملی تطبیقی ندارند٬ پیشنهاد کرد. او این عبارت را از معماری به عاریت گرفت. در معماری به ناحیه V شکل ایجاد شده بین دو سقف هلالی شکل اسپندرل گفته مشود. دلیلی برای وجود این سازه نیست مگر اینکه وقتی سقفهای هلالی در کنار یکدیگر قرار می گیرند٬ چنین سازه ای به خودی خود ایجاد میشود.


در معماری٬ یک اسپندرل می تواند بی مصرف یا کاربردی باشد. برای مثال٬ بعد از ساخت یک راه پله٬ فضای سه گوشی که البته خطری هم برای پایداری پله ایجاد نمی کند٬ در زیر پله ایجاد میشود. ولی از این فضای سه گوش خالی٬ میتوان به عنوان یک انباری استفاده‌یِ مفید کرد که البته ربطی به فلسفه ساخت راه پله ندارد. به درد بخور یا بی مصرف٬ فضای ایجاد شده زیر پله یک اسپندرل است و یک محصول فرعی ناخواسته است.

گولد می نویسد: «انتخاب طبیعی٬ موجب بزرگتر شدن مغز انسان شد. ولی بسیاری از توانایی ها و ویژگیهای ذهنی ما می توانند اسپندرل باشند. به این معنی که این ویژگیها و توانایی ها نتیجه فرعی ایجاد چنین ساختار پیچیده ای هستند.»

امکان محصول فرعی بودنِ خدا٬ راه تازه ای برای درک تکامل مذهب پیش پای آتران نهاد. ولی خدا دقیقا محصول فرعی چه چیزی می توانست باشد؟

سختی و مشقت زندگی انسانهای اولیه موجب تکامل ابزارهای ادراکی خاصی در آنها شد. در این میان میتوان به سه مورد برجسته اشاره کرد. توانایی تشخیص وجود ارگانیزم هایی که بالقوه خطرناک بودند٬ داستان سرایی فی البداهه در توضیح پدیده های طبیعی و مورد آخر٬ درک این نکته که اشخاص دیگر دارای ذهنی مستقل با خواسته ها و تمایلات مستقل هستند. روانشناسان این ابزارها را به ترتیب٬ شناسایی عامل(Agent Detection)٬ استدلال تصادفی (Casual Reasoning) و تئوری ذهن می نامند.

شناسایی عامل در فرآیند تکامل به وجود آمد٬ چون فرض وجود یک عامل - که حکم شاه کلید را برای موجودات صاحب اختیار بازی می کند- بیش از فرض عدم وجود آن به تطبیق با محیط کمک می کرد. اگر شما یک غارنشین در علفزارهای ساوانا باشید٬ به نفع شماست اگر فرض کنید حرکتی را که از گوشه چشم دیده اید٬ توسط عاملی (زنده) ایجاد شده و چیزی است که باید از آن گریخت حتی اگر اشتباه کنید. اگر این حرکت حاصل تکان برگهای خشک بود زنده خواهید ماند٬ ولی اگر کفتاری آماده حمله٬ عامل این حرکت باشد٬ مرگ شما قطعی است.


آزمایش کلاسیکی در این زمینه در سال ۱۹۴۰ توسط دو روانشناس به نامهای ماریان سیمل و فریتز هیدر انجام شده نشان می دهد که فرض وجود یک عامل آنچنان اتوماتیک اتفاق می افتد که حتی برای اشکال هندسی نیز صورت می گیرد. در این آزمایش٬ سوژه ها به تماشای فیلمی نشستند که در آن تعدادی مثلث و دایره به جهات مختلف حرکت می کردند. وقتی از آنها سوال شد که چه چیزی می بینند آنها با واژه هایی نطیر «تعقیب» و «تسخیر» فیلم را توضیح دادند. در واقع چیزی که آنها روی صفحه می دیدند حرکت تصادفی اشکال نبود٬ بلکه تعقیب٬ گریز و برنامه ریزی می دیدند.

پس اگر حرکتی در ورای دید ما صورت گیرد٬ فرض می کنیم عاملی باعث آن بوده٬ این عامل حیوان یا انسانی است که می تواند به صورت مستقل حرکت کند. این پدیده البته فقط به صورت یک طرفه کار می کند. بسیاری از مردم یک صخره را با خرس اشتباه می گیرند ولی تقریبا هیچ کس یک خرس را با یک صخره اشتباه نمی گیرد.

این موضوع جه ربطی با باور ما به ماوراء الطبیعه دارد؟ این به این معنی است که ذهن ما آماده ساخت چنین باوری است. ما آماده فرض وجود عوامل پنهان هستیم٬ حتی وقتی که این فرض با منطق در تضاد باشد. روانشناسی به نام جاستین برت٬ در سال ۲۰۰۴ در خلاصه ای از تئوری محصول فرعی نوشت: «مرکزی ترین مفهوم در مذاهب٬ مربوط به عامل ها است. چرا مردم باید به خدا باور داشته باشند؟ این «عوامل» همیشه ماهیت ماوراء الطبیعی دارند. مردمانی با قدرت های خارق العاده٬ مجسمه هایی که می توانند خواسته ها را برآورده سازند و ذهن هایی بدون جسم که می توانند بر ما و دنیا تاثیر بگذارند.»

دومین موردی که ما را آماده پذیرش مذهب می کند٬ استدلال تصادفی است. ذهن انسان به گونه ای تکامل پیدا کرده که برای موضوعی٬ هر چقدر تصادفی٬ داستانی کامل با مرور حوادث گذشته شامل مقدمه و موخره‌یِ کامل سر هم می کند. برت می نویسد: «ما به صورت خودکار و اغلب ناخودآگاه٬ به دنبال توضیحی برای اتفاقاتی که برایمان می افتد٬ می گردیم و «بالاخره رویدادها اتفاق می افتند» توضیح مناسبی نیست. خدایان به دلیل ویژگیهای عجیب فیزیکی و قدرتهای خارق العاده اسرار آمیزشان٬ کاندیداهای مناسبی برای توضیح دلیل وقوع موضوعات غیر معمول هستند.» یونانیان باستان باور داشتند که رعد صدای حاصل از حرکت عصای زئوس است. به شکل مشابه٬ زنی معاصر که سرطانش به رغم شانس ۱ به ۱۰ با موفقیت معالجه میشود٬ به دنبال داستانی برای توضیح زنده ماندن خودش می گردد. در محدوده استدلال های وی٬ فرض وقوع معجزه یا برآورده شدن دعاهایش بهتر می گنجد تا یک خوش شانسی محض.

سومین پدبده ذهنی ما نوعی برداشت اجتماعی است که تئوری ذهن نامیده میشود. ولی از آنجا که کلمه تئوری نوعی بار رسمی و خودآگاه بودن دارد٬ این عبارت برای توضیح پدیده ای تا این حد خودکار٬ کمی غریب است. عبارات دیگری که برای نامیدن این پدیده استفاده شده اند٬ عبارتند از «وضعیت عمدی» (Intentional stance) و «ادراک احتماعی» (Social cognition). عبارت جایگزین مناسبی هم هست که آتران ان را «روانشاسی عوام» می نامد.

روانشناسی عوام٬ آنطور که آتران و همکارانش آن را می بینند٬ برای کنار آمدن با بقیه در دنیای معاصر به همان اندازه ضروری است که در دنیای پیش از تاریخ بوده است. این پدیده به ما اجازه پیش بینی رفتارهای دیگران را می دهد. همچنین ما را قادر می کند که دیگران را به سمتی هدایت کنیم تا چیزی را باور کنند که ما می خواهیم. این پدیده در مرکز بسیاری از امور زندگی٬ از ازدواج گرفته تا بازی پوکر و روابط کاری وجود دارد. افراد فاقد این توانایی - مثل مبتلایان به بیماری آتیزم (خیالبافی و اوهام گرایی - مترجم) - به گونه ای معیوب هستند و قادر به تصور خود در موقعیت دیگران نیستند.

این فرآیند با فرض وجود اذهان شروع میشود٬ اذهان ما و دیگران٬ که قادر به دیدن و احساس کردن آن نیستیم. این موضوع تقریبا به صورت غریزی ما را مهیای پذیرش تفکیک قابل دیدن (جسم) از نادیدنی (ذهن) می کند. پال بلوم٬ روانشناس و مولف کتاب «فرزند دکارت» می گوید: «اگر شما قادر باشید فرض کنید افرادی دیگر دارای ذهن هستند٬ بدون اینکه قادر به لمس تجربی آن باشید٬ قدم کوچکی است به پذیرش وجود اذهانی که مجبور به اتصال به جسم نیستند و این به نوبه خود قدم کوچکی است به فرض وجود خدایی غیرمادی و دارای قدرت بی نهایت.

ادامه دارد . . .

منبع
Thursday, November 27, 2008
فرشتگان٬ شیاطین٬ جادوگران٬ خدایان و ارواح٬ همگی از زمانی که بشر شروع به داستان سرایی کرد٬ چاشنی باورهای مذهبی عوام بوده اند. چارلز داروین در کتابش به نام «هبوط (یا فرود) بشر» (Descent of Man) اشاره می کند: «به نظر میرسد که اعتقاد به عوامل ماورایی در همه دنیا رایج است.» بر اساس نظر مردم شناسان٬ مذاهبی که در مشخصه های خاص ماوراء الطبیعه از قبیل خدای واحد یا خدایان متعدد٬ زندگی پس از مرگ و تغییر مسیر طبیعی رخدادها با دعا یا مراسم مذهبی٬ اشتراک دارند٬ تقریبا در تمامی فرهنگهای روی زمین یافت میشوند.

این موضوع قطعا در ایالات متحده آمریکا درست است. بر اساس آماری از موسسه Harris Poll در سال ۲۰۰۵ از هر ۱۰ آمریکایی ۶ نفر به جهنم و شیطان و از هر ۱۰ نفر ۷ نفر به وجود فرشتگان٬ بهشت٬ معجزات و زندگی پس از مرگ اعتقاد دارند.


در یک نظرخواهی از دانشگاه بیلور (Baylor University) که در سال ۲۰۰۶ انجام شده٬ مشخص شد که ۹۲ درصد پاسخ دهندگان به نوعی خدای شخصی (خدای شاخص انسان وار) باور دارند. خدایی با مشخصات منحصر به فرد از خدایی قاهر و جبار گرفته تا خدایی کریم و خیراندیش.


وقتی یک خصیصه‌ای به صورت جهانی یافت میشود٬ زیست شناسان به دنبال توضیحی ژنتیکی برای آن می گردند و مایلند بدانند که این ژن یا ژن ها چگونه به بقا و ازدیاد نسل موجودی کمک کرده اند. این کار بیشتر به صورت فرضی انجام می گیرد: «زمانی که بشر ابتدائا متکامل شد٬ برای گونه خاصی که با یک جهش ژنتیکی صاحب ِ مثلا؛ فک کوچک تر یا پیشانی بزرگتر یا انگشت شست بهتری میشد٬ چه مزایایی قابل تصور بوده است؟ یا در مورد بعضی ویژگی های رفتاری از فبیل تمایل به ریسک پذیری یا مهربانی؟»

آتران وقتی این سوالات را به حیطه مذهب کشاند٬ موضوع برایش بغرنج شد. بسیاری از باورهای مذهبی برداشت های نادرست همراه با سوء تفاهم از دنیای واقعی هستند. آیا این در رقابت برای بقاء بهترین ها یک نقص محسوب نمیشود؟ از نظر آتران٬ باورهای مذهبی عمدتا این گونه اند که «آن چیزی که به لحاظ مادی درست است٬ غلط است.» و «آن چیزی که به لحاظ مادی غلط است٬ درست است.» به عنوان مثال٬ یکی از باور های رایج این است که بعد از مرگ ِ شخص و متلاشی شدن بدنش٬‌ او هنوز وجود دارد٬ هنوز قادر به خندیدن و گریستن است و قادر به درک غم و شادی است. آتران در کتابی به نام «ما به خدا اعتماد داریم: دورنمای تکاملی مذاهب» در سال ۲۰۰۲ نوشت: «به نظر نمی رسد که این اغتشاش استراتژی تکاملی مناسبی باشد. حیوان دیگری را تصور کنید که جراحت را سلامتی٬ کوچک را بزرگ٬ کند را تند و زنده را مرده بداند. بعید است که چنین موجودی بتواند به بقا ادامه دهد.» او شروع به جستجو برای توضیحی غیر مستقیم کرد: اگر مذهب خود یک قدم تکاملی نبوده٬ شاید با موضوع دیگری در ارتباط باشد.

آتران زمانی که یک دانشجوی باهوش ۱۷ ساله در دانشگاه کلمبیا بود٬ تمایل به مطالعه ریاضیات داشت. ولی تحرکات رادیکال سیاسی دهه ۶۰ او را به خود می خواند. سرانجام او روزی خود را در تظاهرات ضد جنگی در حال گوش دادن به سخنان ماگارت مید (Margaret Mead) که در آن زمان شاید مشهورترین مردم شناس آمریکا بود٬ یافت. آتران که لباس پر زرق و برقِ عمو سام را بر تن داشت٬ مید را خائن نامید٬ چرا که مید به معترضین می گفت به جای راهپیمایی بهتر است به نمایندگان کنگره نامه بنویسند و خواسته های خود را مطرح نمایند. مید با لحن موقری به او پاسخ داد: «مرد جوان! چرا به دفتر من نمی آیی تا با هم ملاقات کنیم؟»

آتران هم با متانت دعوت وی را پذیرفت و به دیدن او در دفترش رفت. و سرانجام به کار کردن برای او پرداخت. او بیشتر اوقاتش را به جستجوی کجنکاوانه در کمدهای دفتر در برج موزه تاریخ طبیعی آمریکا می گذراند و بالاخره رشته دانشگاهی اش را به مردم شناسی تغییر داد.

آتران می گوید بسیاری از نمونه های موزه مذهبی بودند. همین طور مصنوعاتی که او در اوایل دهه ۷۰ در حفاری از اسراییل به دست آورد. او به هر طرف که روی می چرخاند اشتیاق به باور مذهبی را می دید. او می اندیشید که چرا مردمان بر خلاف طبیعتشان مبنی بر توضیح منطقی پدیده ها٬ به ایجاد دوگونه برداشت از جهان می پرداختند؟ یکی واقعی دیگری غیرواقعی٬ یکی قابل فهم و دیگری غیرقابل درک.


شاید نکته اصلی تلاش ادراکی بود. شاید فعالیت ذهنی کمتری٬ از انچه آتران می اندیشید٬ برای حفظ باور به خدا در ذهن یک نفر لازم بود. شاید٬ در حقیقت٬ باور٬ وضعیت پیش فرض ذهن بشر بود و اصلا تلاش ادراکی لازم نداشت.

آتران٬ وقتی که هنوز دانشجوی دوره لیسانس بود٬ تصمیم به کاوش در این مورد گرفت. او کنفرانسی ترتیب داد در مورد جنبه های عالمگیر فرهنگ و از تمامی قهرمانان روشنفکر خودش برای شرکت در آن دعوت به عمل آورد: نوآم چامسکی: زبان شناس٬ ژان پیاژه: روانشناس٬ کلود لوی اشتراوس: مردم شناس٬ گرگوری بیتسون: مردم شناس (و شوهر سابق مارگارت مید)٬ ژاک مونود و فرانسیس جیکوب: زیست شناسان برنده جایزه نوبل. سال ۱۹۷۴ بود و او تنها جایی که توانست برای کنفرانس بیابد٬ جایی بیرون از پاریس بود. آتران در آن زمان٬ یک جوان ۲۲ ساله گیتار به دست غیرمعمول بود که زبان فرانسه را از روی کتابهای کمیک آموخته بود و زمانی که فهمید تمامی مدعوین‌اش دعوت او را پذیرفته اند٬ واقعا بهت زده شد.

آتران در این هنگام جوانی است اجتماعی با چشمانی نافذ به رنگ فندق که بحث های داغ و آتشینی به راه می اندازد. وقتی در دهه هفتاد و هشتاد به سفر می رفت٬ دوستان زیادی پیدا کرد که به همان موضوعاتی فکر می کردند که او می کرد: فرهنگ چگونه بین انسانها منتقل میشود و چه کارکردی در فرآیند تکامل دارد؟ آتران می گوید: «من شروع به تفحص در تاریخ کردم و فکر می کردم که چرا هیچ جامعه‌ای در تاریخ٬ بیش از سه نسل٬ بدون اینکه مذهب را به عنوان دلیل بودن خود داشته باشد٬ زندگی نکرده است.» به زودی او توجه خود را معطوف به شاخه ای تازه از تئوری تکامل کرد: تکامل ادراک انسان.

بعضی از دانشمندان ادراکی٬ از فعالیت مغز به عنوان واحدهای مجزا یاد می کنند. یک سری ماشین هایی که به هم اتصال دارند ولی هر یک مسئول یکی از شعبده های مغز است. آنها به صورت مستقیم از واحدی به نام «واحد خدا» نام نمی برند٬ بلکه از باور به خدا٬ بیشتر به عنوان یکی از تبعات سایر واحدهای مغزی یاد می کنند.

آتران در کتاب «به خدا اعتماد داریم» می نویسد: «از این زاویه٬ مذهب عبارت است از یک گروه از پدیده های ادراکی که مستلزم بهره برداری فوق العاده از فعالیتهای ادراکی معمول روزانه است.» او ادامه میدهد: «همان طور که یک گونه زیستی مستقل از میکروارگانیزم هایی که تشکیل دهنده آن است و محیطی که او را در بر گرفته٬ وجود ندارد٬‌مذهب نیز به صورت مجزا از ذهنی که آنرا میسازد و محیطی که با آن منطبق میشود٬ وجود ندارد.»

پنج سال پیش٬ حول و حوش زمانی که کتاب «به خدا اعتماد داریم» به بازار آمد٬ تعداد دیگری از دانشمندان از قبیل پاسکال بویر٬ که هم اینک در دانشگاه واشینگتن است٬ جاستین بَرِت از دانشگاه آکسفورد٬ پال بلوم از دانشگاه ییل در حال طرح همین سوال بودند. آنها به طور همزمان در حال حرکت به سمت تئوری «محصول فرعی» بودند.

پیروان نظریه داروین که تکامل فیزیکی را بررسی می کنند٬ بین پدیده هایی که ماهیت تکامکلی دارند و پدیده هایی که محصول فرعی یک پدیده تکاملی دیگر هستند٬ تمایز قائل می شوند. مثلا داشتن گلبول خون که توانایی حمل اکسیژن را داشته باشد ازنوع اول است و رنگ قرمز این نوع گلبول از نوع پدیده های دوم. در واقع هیچ مزیت مرتبط با بقای ِ موجود زنده در قرمز بودن گلبول حمل کننده اکسیژن وجود ندارد. این رنگ تنها محصول فرعی ِ داشتن گلبول حمل کننده اکسیژن است که دارای ماده هموگلبین است.


فرآیندهای مشابه٬ جنبه های تکاملی مغر را نیز توضیح می دهند که آنها را «تئوری محصول فرعی» می نامیم. این نکته ما را به عبارت «اِسپَندرِل» (Spandrel) رهنمون می کند.

ادامه دارد . . .

منبع
Tuesday, November 25, 2008


خدا همیشه برای اسکات آتران٬ یک معما بود. او روی دیوار اتاق خوابش در بالتیمور جمله ای محزون با خطی کج و معوج و با رنگ سیاه و نارنجی نوشته بود: «خدا وجود دارد» و ادامه داده بود: «وگرنه٬ وضعمون خرابه!» و از آن زمان تاکنون با سوالاتی در مورد مذهب کلنجار میرود: چرا او اکنون به مذهب اعتقاد ندارد؟ و چرا انسانهای بیشمار دیگری در سراسر دنیا٬ ظاهرا به آن اعتقاد دارند؟

می خواهید آن را «خدا» بنامید٬ می خواهید آنرا «خرافات» بنامید٬ یا آن طوری که آتران می گوید: «باور به امید در ماورای استدلال». آن را هر چه که بنامید٬ به نظر میرسد انگیزه ای ذاتی برای باور چیزی بالاتر٬ غیر قابل ادراک و فرازمینی و دور از دسترس دانش در بشر وجود دارد.

برای چه در بحبوحه ناملایمات٬ «انشاالله» می گوییم؟ حتی ناباورترین ما؟ (در متن انگلیسی٬ از عبارت «انگشتهایمان را روی هم سوار می کنیم» استفاده شده که به فارسی معنی درستی نمی دهد. در فرهنگ انگلیسی زمانی که کسی می خواهد توصیه کند به «دل به دریا زدن» و به عبارتی «به خدا توکل کردن»٬ می گوید: Cross your fingers) این سوال را آتران وقتی در ژانویه در آپارتمانش در منطقه غربی بالای پاریس بودیم پرسید. آتران که الان ۵۵ سال سن دارد٬ مردم شناس مرکز ملی تحقیقات علمی در پاریس است و البته ارتباطاتی هم با دانشگاه میشیگان و کالج علوم قضایی و جنایی جان جی در نیویورک دارد. علایق مطالعاتی او علوم ادراکی و زیست شناسی تکاملی هستند. او گاهگاهی به دانشجویانش جعبه ای میدهد و وانمود می کند که این جعبه یک اثر مقدس و باستانی آفریقایی است. او به آنها می گوید: «اگر شما احساس و نیت بدی نسبت به مذهب داشته باشید٬ هر چه که درون این جعبه بیاندازید٬ جعبه آنرا از بین خواهد برد.» بسیاری از دانشجویان او می گویند که در وجود خدا شک دارند ولی در این مورد خاص آنها طوری رفتار می کنند که گویی به چیزی باور دارند. آتران از آنها می خواهد که مدادشان را داخل جعبه بیاندازند. ناباوران با شوخی و خنده اینکار را می کنند. وقتی از آنها خواسته میشود که گواهینامه رانندگی شان را داخل جعبه بیاندازند٬ اکثرشان این کار را می کنند٬ البته بعد از مکثی معنی‌دار. و وقتی از آنها خواسته میشود که دستشان را داخل جعبه بگذارند٬ تنها عده معدودی این کار را می کنند. اگر این جماعت به خدا اعتقاد ندارند٬ پس از چه چیز می ترسند؟

آتران٬ آزمایش جعبه جادویی را برای نخستین بار در سال ۱۹۸۸ وقتی که در دانشگاه کمبریج به مطالعه ماهیت باورهای مذهبی مشغول بود٬ اجرا کرد. او مدرک دکترای مردم شناسی از دانشگاه کلمبیا دریافت کرد و در طول تحقیقاتش آثار باور به مذهب را هر کجا که رفت مشاهده کرد. در حفاری های باستان‌شناسی در اسراییل٬ در میان مایاها در گواتمالا و در نقاشی های موزه تاریخ طبیعی آمریکا در نیویورک. آتران٬ در روش تحقیقاتی اش یک داروینسیت است٬ به این معنی که می کوشد هر رفتاری را اینگونه توضیح بدهد که این رفتار چگونه به بقا و ازدیاد نسل اجداد ما کمک کرده است. ولی برای او روشن نبود که باورهای مذهبی پاسخ به چه نوع نیازهای تکاملی هستند. به نظر می رسید که مذهب منابع مادی و ذهنی را بدون فایده روشنی برای بقا مصرف میکرد. او متحیر بود که چرا مذهب٬ که به نظر میرسید از نظر تکاملی بسیار پرهزینه باشد٬ اینگونه فراگیر بود؟

آزمایش جعبه جادویی٬ در جهت تکمیل مطالعات کاری اش٬ کمک کرد تا بفهمد چرا بشر به سمت مذهبی شدن تکامل یافته است٬ کاری که عده قلیلی در دهه ۸۰ انجام می دادند. امروزه این تلاشها گسترده تر شده اند و دانشمندان در صدد یافتن توضیحی برای تکامل به سمت باور به وجود خدا هستند. (نه مطالعه در یافتن وجود یا عدم وجود خدا که موضوعی فلسفی است٬ بلکه باور به وجود خدا.)

این موضوع٬ با هجوم علمی به مذهب که به تازگی در کانون توجهات قرار گرفته متفاوت است. هجومی که با انتشار کتابهای پرفروش دانشمندان ناباور٬ که مذهب را یک آفت و بلا تصویر می کنند٬ نمود پیدا کرده است. در کتاب «فریب خدا» (The God Delusion) که هنوز در لیست کتابهای پرفروش قرار دارد٬ زیست شناس تکاملی آکسفورد٬ ریچارد داوکینز٬ نتیجه می گیرد که مذهب چیزی نیست غیر از یک اتفاق بی مصرف و حتی خطرناک تکاملی. او می نویسد: «مذهب می تواند گلوله ای عمل نکرده یا محصول فرعی ناخواسته ای باشد از یک گرایش روانی پنهان که می توانست در شرایط خاصی مفید واقع شود.»

دو مولف دیگر با کتابهای پرفروششان به او ملحق شده اند. سَم هریس (Sam Harris) نویسنده کتاب پایان ایمان (The End of Faith) و دنیل دِنِت فیلسوفی از دانشگاه تافتز (Tufts University) که کتاب شکستن طلسم (Breaking the Spell) را به رشته تحریر در آورده است. این سه البته در روشها و اینکه آیا به جنگ مذهب رفته اند٬ با یکدیگر تفاوت دارند٬ ولی معمولا اسامی آنها در کنار یکدیگر می آیند. آنها به صورت تثلیث ناباوران مدرن تصویر می شوند که باورهای سکولار خود را با شوری مذهبی تبلیغ می کنند.

در میانه این آشفته بازار و همهمه ناباوران مدرن٬ بحثی آرامتر و احتمالا روشنگرانه تر در جریان است. این بحث بین اردوی مذهبیون و دانشمندان در جریان نیست. بلکه بحثی است که دو طرف آن دانشمندان صف آرایی کرده اند٬ مخصوصا در بین دانشمندانی که روی تکامل مذهب تحقیق می کنند. این دانشمندان روی یک نکته متفق القول اند: باور مذهبی٬ نتیجه تکامل معماری مغز در اوائل تاریخ بشر است. و آن چیزی که بر سر آن اختلاف نظر وجود دارد٬ این است که اساسا چرا باور مذهبی به وجود آمده است. اینکه آیا باور مذهبی خود یک مرحله تکاملی است یا اینکه محصولی است فرعی از یک تکامل دیگر در مغز انسان.

کدامیک توضیح زیست شناسی بهتری برای باور به خداست؟ انطباق تکاملی یا یک حادثه در فرآیند تکاملی سلسله اعصاب. آیا در عملکرد ادراکی ما انسانها چیزی هست که ما را مهیای پذیرش یک قدرت ماورایی می کند؟ و به فرض اگر دانشمندان موفق به توضیح خدا شدند٬ آنوقت چه؟ آیا توضیح گرایش به دین مثل توضیح گریز از دین است؟ آیا ناباوران درست می گویند که هسته اصلی مذهب یک تعهد پوچ٬ گمراهی و بقایای ترشحات یک ذهن ابتدایی است؟ یا مذهبیون درست می گویند که ظرفیت ذهنی انسان برای تشخیص خدا به معنی این است که خدا خود آن را در مغر بشر نهاده است؟

به عبارت ساده تر٬ آیا ما برای درک خدا برنامه ریزی شده ایم؟ آگر پاسخ مثبت است٬ چگونه این اتفاق افتاده است؟
ویلیام جیمز٬ استاد فلسفه و روانشناسی تجربی در دانشگاه هاروارد٬ در کتاب «گونه های تجربه دینی» (The Varieties of Religious Experience) می نویسد «تمام وجد و خلسه روحانی ما٬ عطش ما٬ خواهش و التماس ما٬ پرسشها و باورهای ما٬ همه از روز ازل در ما نهادینه شده اند.» او این کتاب را بر مبنای سلسله مقالات و سخنرانیهایی از سال ۱۹۰۱ نوشت و در آن سعی کرد فاصله بین مذهب و دین را کم کند.

در قرن بیستم٬ صلحنامه مودبانه ای بین مذهب و علم برقرار بود٬ حداقل در دنیای غرب. همانطور که ضرب المثلی قدیمی می گوید٬ دانش در مورد چند و چون آسمانها صحبت می کرد و مذهب راجع به چگونگی عروج به آن.

مردم شناسانی مثل آتران و روانشناسانی قدیمی تر مثل جیمز٬ بیشتر به ریشه های مذهب نگریسته اند. ولی پیمان عدم تجاوز مذهب و دین به ساحت دیگری در حدود ۱۹۹۰ شروع به تغییر کرد. مذهب شروع به تاخت و تاز به عرصه سنتی علم کرد و سعی کرد مبحث «خلقت هوشمند» را به کلاسهای زیست شناسی بکشاند و همچنین با تکیه بر باورهای مذهبی٬ مانع از تحقیقات روی سلولهای بنیادین (Stem Cell Research) شود. دانشمندان نیز این حمله را بی پاسخ نگذاشتند. متخصصان علوم پایه٬ از قبیل زیست شناسان تکاملی یا متخصصان مغز و اعصاب (گرایش ادراکی) با پیوستن به صف روانشناسان و مردم شناسان در مطالعه مذهب٬ خدا را به سوژه تحقیقات علمی تبدیل کردند.

و این بحث که آیا مذهب خود یک قدم تکاملی بود یا یک محصول جنبی فرآیند تکامل٬ در این میانه شکل گرفت. احتمالا تصور خواهید کرد که تئوریسین های «محصول جنبی»٬گرایش بیشتری به لامذهب بودن داشتند و درصدد پیدا کردن توضیحی برای این بودند که مذهب را حاصل یک اتفاق بدانند در حالیکه دسته دیگر تمایل بیشتری داشتند به اعتقاد به خدا و باور به سودمندی احساسی٬ اجتماعی و روانی مذهب. یا شاید هم فکر می کنید که همه شان ناباور بودند٬ چرا که کدام معتقد مذهبی٬ باورهای خود را زیر ذره بین موشکاف و بی احساس و دقیق علم می گذارد؟ ولی باور مذهبی یک دانشمند٬ همیشه نشاندهنده جهت گیری علمی او نیست. و این یکی از نشانه هایی است که خبر از پیچیدگی و داغی این بحث می دهد.

ادامه دارد . . .

منبع