Showing posts with label سینما. Show all posts
Showing posts with label سینما. Show all posts
Tuesday, December 13, 2011
قسمت دوم٬ شرلوک هُلمز

داستان فیلم

دو چیز در مورد شرلوک هُلمز نشون میده که این شخصیت کاملا ساخته‌ی ذهن نویسنده‌س و چنین شخصیتی نمیتونه وجود خارجی داشته باشه:
۱- مهارت تقریبا معجزه آسای او در حل معماهای جنایی از قبیل تشخیص قد٬ وزن٬ سن و محل اقامت مجرم با تنها یک نگاه به یک لکه‌ی خون روی فرش
۲- این واقعیت که او پلیس نیست٬ اما اجازه‌ی کار روی پرونده های جنایی رو داره. چرا؟ چون کارش خیلی درسته!


ببین داداش٬ بحث نکن٬ کلاه من قشنگ تره


موضوع دومی چیزیه که احتمالا خیلی ها تا موقعی که داستانهای شرلوک هُلمز رو نخونده باشن نمی دونن. هُلمز برای پلیس کار نمی کرد٬ او کارت شناسایی پلیس نداشت و نمی تونست کسی رو دستگیر کنه. توی داستان٬ مردم او رو به عنوان کارآگاه خصوصی استخدام می کنن و اسکاتلند یارد هم او رو برای کار روی پرونده های خیلی پیچیده دعوت میکرد.

اما واقعیت:



با یوجین فرانکوآ ویدوک آشنا بشید. شخصی که جرم شناسی مدرن رو اختراع کرد٬ ایشون ضمنا اولین کاراگاه خصوصی دنیا هم بودن. قبل از اینکه آزمایشگاه های تشخیص جرم به وجود بیان٬ ایشون توی لابراتوار خودش٬ مواد شیمیایی ای ساخته بود که می تونست مدارک جعلی رو باهاش شناسایی کنه٬ و تکنیک تهیه‌ی کپی گچی از اثر کفش بر روی خاک هم از ابداعات ایشونه. حتی ادعا شده ایشون با مطالعه روی گلوله های یافت شده در بدن قربانیان٬ می تونست با دقت خوبی اسلحه ای رو که اون گلوله رو شلیک کرده تعیین کنه. محض اطلاع٬ علم بالستیک که دقیقا همین کار رو می کنه٬ دهها سال بعد پا به عرصه‌ی وجود گذاشت.



او اولین «بانک اطلاعاتی» مجرمین رو درست کرد و سبک کار هر کدوم رو روی برگه هایی به ترتیب ثبت میکرد. البته فکر نکنین اون خیلی به این اطلاعات طبقه بندی شده احتیاج داشت٬ نه٬ ایشون تمام این اطلاعات رو به محض دیدن٬ حفظ میکرد. او تمام مجرمینی رو که حتی یکبار دیده بود٬ به خاطر میسپرد.

حالا ربط این آقا به شرلوک هُلمز چیه؟ بر اساس گزارش پلیس٬ ایشون با حضور در صحنه‌ی یک دزدی نگاهی به آسیب وارد شده به در میندازه و درجا به پلیس میگه که دزدی کار کیه و حدسش هم البته کاملا درست بود.




از همه بامزه تر اینه که چطور ایشون چنین شغلی برای خودش دست و پا می کنه. این درسته که ایشون تمام دوران بزرگسالی اش رو مشغول مطالعه‌ی جرم و جنایت بود. اما طرف دیگه‌ی ماجرا اینه که ایشون خودش یه مجرم بود. این شخص در ۳۴ سالگی خودش رو پشت میله های زندان دید و قبول کرد که به عنوان خبرچین برای پلیس کار کنه و پلیس هم موافقت کرد که آزادی زودتر از موعد او رو به عنوان فرار از زندان گزارش کنه. حالا با تمام این جزئیات٬ میتونید کسی غیر از رابرت داونی جونیور رو با اون هیبت کول و ریلکس تصور کنین که نقش ایشون رو بازی کنه؟


ظاهرا فیلم بسیار دقیقتر از چیزی که مردم فکر می کنن٬ ساخته شده!


ویدوک بعد از آزادی از زندان٬ برای خودش تیمی از کارآگاهان مخفی رو تشکیل میده که اکثرشون خلافکارهای باسابقه٬ مثل خودش بودن و شروع به باز کردن گره از پرونده های جنایی٬ به سبک هُلمز می کنه. در واقع میشه گفت او با اینکار٬ انقلابی در مفهوم پلیس مخفی ایجاد کرد. در سال ۱۸۱۷ او و تیمش سالی ۸۰۰ پرونده‌ی جنایی رو حل و فصل می کردن (مقایسه کنین با جناب هُلمز که سالی ۱۰-۱۲ تا پرونده بییشتر حل نمیکرد!) اینجا بود که پلیسها کف و خون قاطی کردن چون هم ویدوک کارش رو خیلی خوب انجام میداد٬ هم باعث میشد نیروی رسمی پلیس به شکل یه مشت آدم بیعرضه دیده بشه و به همین دلیل٬ ویدوک و تیمش رسما به نیروی پلیس ملحق و حقوق بگیر پلیس شدن. البته او باز هم به صورت خصوصی برای خودش به کار ادامه داد و در سال ۱۸۳۳ نخستین آژانس خصوصی کارآگاهی رو تاسیس کرد.

امروزه٬ میراث او «انجمن ویدوک» کماکان به کار مشغوله و عده ای جرم شناس در ساعات فراغت خودشون دور هم جمع میشن و پرونده های پیچیده رو محض تفریح حل می کنن. یک پرونده‌ی قتل که در سال ۱۹۸۴ اتفاق افتاده بود و ۱۴ سال حل نشده بود٬ به این گروه سپرده شد و ۱۶ ماه بعد قاتل به حبس ابد محکوم شد.

منابع
یک
دو

مطالب مرتبط: نه فیلم باورنکردنی که بر اساس واقعیت ساخته شدن - قسمت اول: راکی
Friday, July 15, 2011
  • قسمت اول: راکی



حتی یک فیلم یا سریال خوب تلویزیونی هم چیزی نیس به جز یه شخصیت مسخره که همه‌ی قوانین زندگی واقعی رو به فاک میده٬ نابغه ای که زیادی باهوشه٬ زیادی باحاله و کسیه که همه‌ی قوانینو میشکنه اما هیچ وقتم برا اینکارش تنبیه نمیشه.

اما میدونین غیر از تو فیلما٬ کجا میشه چنین شخصیت هایی رو پیدا کرد؟ هه هه هه . . . بله٬ تو زندگی واقعی.

این قسمت: راکی
داستان فیلم
همه‌ی ما سیلوستر استالونه رو به عنوان یه ماشین آدمکشی شکست ناپذیر با نیشخندی روی لباش میشناسیم. برا همینم یادمون میره که کل قصیه‌ی راکی راجع به یک جوون داغونی بود که شغل های عجیب و غریب داشت چون بوکس بازی کردنش افتضاح بود. اصن٬ راستش اینه که نصف شما که دارین این مطلبو میخونین٬ احتمالا فقط راکی دو و سه و . . . یادتونه و احتمالا یادتون نیس که راکی در پایان فیلم اولش٬ مسابقه رو به حریف واگذار می کنه و میبازه.
اما قسمت هیجان انگیز ماجرا اونجاس که این بچه‌ی کله پوک فیلادلفیایی که به صورت نیمه وقت٬ بوکس هم بازی میکرد٬ یه جورایی شانس مسابقه با قهرمان بوکس اون دوره (آپولو کرید) نصیبش میشه٬ طرف رو ناک داون می کنه٬ و بعد از اینکه حریفش از جاش پا میشه٬ پا به پای حریف تا آخر طول مسابقه می جنگه و حسابی از حریفش کتک میخوره اما جا نمیزنه. در پایان مسابقه هم صورتش مثل خیک ورم کرده اما کم نمیاره و ثابت می کنه که میتونه حریف بهترین ها بشه.

اما واقعیت:
این آقا در واقعیت کسی بود به نام «چاک وپِنِر». این بابا در سال ۱۹۷۵ تو نیوجرسی٬ روزا به فروشندگی مشروبات الکلی مشغول بود و شبا بوکس بازی میکرد. و در ضمن هیکل میکل‌شم یه چیزی بود تو این مایه ها:


اونی که سمت چپ می بینین٬ آقای چاکه. صورتش هم معمولا همینجوری زیر یه مشت بود.



یادتونه در اوج پایان مسابقاتش٬ صورت راکی معمولا شبیه یه جونوری بود که کامیون از روش رد شده باشه؟ و یادتونه که هر دفعه مشت میخورد تو صورتش٬ تو صحنه‌ی اسلوموشن دو لیتر خون از صورتش میپاشید بیرون؟ خب واقعیت اینه که این بابا یعنی «چاک» معروف بود به «خونمال بی-آن» (بی آن اسم محل سکونت این یارو بوده). یعنی به محض اینکه مشت میخورده تو صورتش٬ خون فواره میزده از صورتش بیرون. (صورت این آقا بیش از ۳۰۰ تا بخیه داشته. چه میشه کرد٬ خب بهترین بوکسور زمون خودش نبوده خب).

حالا به جای آپولو کرید که با راکی مسابقه داد٬ وپنر شانس رقابت با بهترین بوکسور تاریخ بشریت از ابتدا تاکنون٬ یعنی محمد علی کلی٬ نصیبش شد. قهرمان علی٬ میخاست قبل از یه مسابقه‌ی سنگین که در پیش داشت٬ یه مسابقه‌ی دست گرمی و آسون داشته باشه. خلاصه توی لیست میگردن و چاک وپنر مادرمرده رو به عنوان حریف کلی انتخاب می کنن. قرارم میشه عایدی مسابقه به صورت ۹۴٪ و ۶٪ به نفع کلی بینشون تقسیم بشه.

درست مث فیلم راکی٬ محمد علی اوایل مسابقه حریفشو دستکم میگیره و بازی بازی می کنه و چاک ناگهان محمدعلی رو ناک داون می کنه و همه رو در بهت فرو میبره.


نه آخه قد و قواره رو ببین!


البته علی از جاش پا میشه و از صورت چاک به عنوان کیسه بوکس استفاده می کنه و حسابی از خجالتش در میاد٬ اما تا آخر مسابقه چاک روپاش وامیسته و در راند ۱۵ که راند آخر باشه٬ نوزده ثانیه مونده به آخر مسابقه٬ چاک زمین میخوره٬ داور تا ۹ میشمره و ناک آت تکنیکی اعلام می کنن. صورت چاک بعد از این مسابقه ۲۳ تا بخیه میخوره٬ اما تا آخر وامیسته.



سیلوستر استالونه‌ی جوون این مسابقه رو تو تلویزیون تماشا می کنه و بلافاصله سناریوی فیلم رو می نویسه که در نهایت جایزه‌ی اسکار بهترین فیلم سال رو میبره٬ پنج تا فیلم هم پشت بند اون در ادامه‌ش میسازه و نسلی از فیلمهای ورزشی که قهرمان داستان در ابتدا جدی گرفته نمیشه اما بعدن پدر همه رو در میاره٬ دنبال این فیلم در میان.

سالها بعد هم چاک وپنر از بازنشستگی در میاد و با یک غول از شوروی یه مسابقه میده.

ادامه دارد . . .

مطالب مرتبط: نه فیلم باورنکردنی که بر اساس واقعیت ساخته شدن - قسمت دوم: شرلوک هُلمز

منابع:

یک
دو
Thursday, June 3, 2010
خوب رفقا٬ بازی نیم ساعت دیگه شروع میشه. بارسلونا اگر میلان رو ۳-۱ نبره٬ حذف میشه. راستی همه تون عینک های سه بعدی تون رو آوردین دیگه؟ چی؟ رضا تو نیاوردی؟ شرمنده! من عینک اضافی ندارم. پس حالا که اینطوری شد٬ موقعی که ما داریم بازی رو تماشا می کنیم٬ تو بساط سوروسات رو ردیف کن و هر موقع آجیل جلوی بچه ها تموم شد٬ کاسه ها رو پرکن. دمت گرم.


اگر تلویزیونهای سه بعدی٬ فراگیرتر شوند٬ مثال بالا٬ بخشی از مکالمات روزمره خواهد بود.

با موفقیت دو-سه فیلم سه بعدی نظیر آواتار یا آپ و شیوع تب سه بعدی٬ (که بعضی ها معتقدند به نقطه‌ی اوج خودش رسیده) توجه شرکتهای پخش برنامه های تلویزیونی و سازندگان دستگاههای الکترونیک نیز جلب شده است: اگر این تکنولوژی در سینما کار می کند٬ چرا در اتاق نشیمن کار نکند؟ و با این استدلال میلیاردها دلار پول را به این بازار سرازیر کرده اند٬ که به اعتقاد من٬ نتیجه ای برای آنان نخواهد داشت.


شبکه‌ی تلویزیونی ای اس پی ان٬ اعلام کرده که برای پوشش سه بعدی مسابقات جام جهانی فوتبال٬ یک شبکه‌ی اختصاصی ای اس پی ان ۳دی تاسیس خواهد کرد. اما روشن نیست که بعد از پایان جام جهانی که تنها ۸۵ مسابقه است٬ سرنوشت این شبکه‌ی جدید التاسیس چه خواهد بود. چه٬ هنوز هیچ برنامه ای برای پوشش مسابقات ورزشی دیگر به صورت سه بعدی وجود ندارد.

علاوه بر ای اس پی ان و قمار بزرگش٬ سونی٬ آی مکس و دیسکاوری کامیونیکیشن در پروژه ای مشترک٬ تصمیم به تاسیس شبکه ای تلویزیونی سه بعدی گرفته اند که قرار است تنها در آمریکا پخش شود و به قول خودشان٬ مردم را بیشتر به سوی تلویزیونهای سه بعدی سوق دهد.

و این دقیقا نقطه‌ی شکست این تکنولوژی جدید است.


تکنولوژی جدید٬ نیاز به تلویزیون و تجهیزات جانبی کاملا جدید دارد. عینکهای سه بعدی که از ملزومات این تکنولوژی هستند٬ هر یک تا ۲۰۰ دلار آمریکا قیمت دارند و با توجه به اینکه برای هر یک از اعضای خانواده٬ یک عینک لازم است٬ می تواند خرجی برابر با هزاران دلار روی دست یک خانواده‌ی متوسط بگذارد. بگذریم از محدودیت هایی نظیر اینکه بچه ها باید عینکهای کوچکتر بخرند٬ افراد عینکی چگونه باید عنیک جدید را روی عینک طبی خود قرار دهند٬ برای میهمانان باید چه تدبیری اندیشید و مشکلات عدیده‌ی دیگر.

موضوع دیگر٬ هزینه‌ی بالای تولید محصولات تلویزیونی و سینمایی به طریقه‌ی سه بعدی است. هزینه ای به مراتب بالاتر از برنامه های اچ دی. برای مثال٬ شرکت پیکسار قول داده که نسخه‌ی سه بعدی فیلم محبوب داستان اسباب بازی (Toy Story) را تهیه و به بازار ارائه کند٬ اما این کار فرآیندی بسیار پرزحمت٬ وقت گیر و در نتیجه پرهزینه خواهد بود. تازه این برای فیلمی است که کاملا به صورت کامپیوتری تولید شده است. بعید است که شرکتهای فیلمسازی مایل به دستمال بستن به سری که درد نمی کنند باشند و وارد چنین قمار پر ریسک و پر هزینه ای شوند.

صحبت سردرد شد٬ برنامه های سه بعدی٬ برای بسیاری از افراد مساوی است با سردرد و سرگیجه و تهوع. کافی است افراد را هنگام خروج از سالن سینمایی که فیلم سه بعدی به نمایش گذاشته٬ ببینید؛ افراد زیادی را خواهید دید که از سردرد و سرگیجه شکایت می کنند. آیا افراد حاضر هستند هر روز عصر در هنگام تماشای تلویزیون نیز٬ چنین تجربه ای را تکرار کنند؟ بله . . . من هم فکر نمی کنم.

نکته‌ی دیگری که شرکتهای تلویزیونی از آن غفلت می کنند٬ این است که چنین تجربه ای از نوع تجربه های «هر از گاهی» است و نه چیزی که بتواند بخشی از زندگی روزمره شود. دقیقا به همین دلیل است که افراد با ترن هوایی شهربازی به سر کار نمی روند٬ چون اولا بعد از مدتی هیجان اولیه را نخواهد داشت٬ ثانیا اصلا این کار عملی نیست.

دیگر اینکه مسابقات ورزشی بدترین عرصه برای تلویزیونهای سه بعدی است. در میان ورزشها شاید فوتبال مناسب ترین آنها باشد. بازی برای دو نیمه‌ی ۴۵ دقیقه ای به صورت ممتد و اکثر زمان بازی از دید یک دوربین پخش میشود.

اما هاکی٬ بسکتبال٬ فوتبال آمریکایی: شروع و وقفه های متعدد٬ آگهی های بازرگانی هر پنج دقیقه یکبار٬ اطلاعات آماری که هر دقیقه روی تلویزیون ظاهر میشوند٬ دوربین روی تماشاچیان حرکت می کند٬ روی گزارشگران یا روی هر سوژه چرت و احمقانه‌ی دیگری.

اصولا برنامه‌ی تلویزیونی٬ مخصوصا از نوع ورزشی برای تماشاگر بدون تمرکز ساخته شده و نوع تماشای یک بازی ورزشی توسط بیننده٬ کاملا متفاوت با تماشای فیلم است. در حین تماشای مسابقه‌ی هاکی یا بسکتبال٬ سراغ طرف چیپس و پاپ کورن یا بطری آبجو می رویم٬ با رفیق مان بازی را تحلیل می کنیم و در زمان آگهی های بازرگانی توجه مان به هر جایی هست غیر از تلویزیون. در واقع توجه ما مرتب بین تصویر سه بعدی و دنیای معمولی اطراف در حرکت است و این نوسان در طولانی مدت اصلا چیز لذت بخشی نیست.

امروزه روز٬ در حالی که با زن و فرزند سر و کله می زنید٬ می توانید از گوشه‌ی چشم هم نگاهی به مسابقه‌ی فوتبال داشته باشید. حال خود را مجسم کنید با آن عینک مضحک به چشم در حالیکه همسرتان به شما می گوید: «میشه اون عینک مسخره رو از رو چشمات برداری؟ دارم باهات حرف میزنم.» و فرزندتان طوری به شما نگاه می کند گویا شما موجودی فضایی هستید.

به همین دلیل است که فکر می کنم جهان شاهد یک شکست سنگین برای تکنولوژی سه بعدی٬ حداقل در عرصه‌ی خانه و تلویزیون خواهد بود.

با این حال اگر این تکنولوژی و عینک احمقانه اش فراگیر شود٬ من به فرزندم توصیه خواهم کرد در آینده حتما چشم پزشک شود.

مطالب مرتبط:
چرا فیلمهای سه بعدی٬ بسیاری را به تهوع دچار می کنند؟
Friday, May 28, 2010
هیچ چیزی بدتر از این نیست که در میانه‌ی تماشای یک فیلم خوب٬ حال تهوع به آدم دست بدهد. اما افراد بسیاری با تماشای فیلمهای سه بعدی (3D) به چنین وضعی دچار میشوند. اما چرا؟

پروفسور آندره‌آ بوبکا٬ پژوهشگری از کالج سن پیترز نیوجرسی در این مورد می گوید: «در هنگام تماشای فیلمهای سه بعدی٬ مغز پیامهای متناقضی از گیرنده های حسی دریافت می کند. وقتی تصاویر متحرک روی صفحه به نمایش در می آیند٬ چشم پیامی به مغز ارسال می کند مبنی بر اینکه بدن در حال تحرک است. در عین حال٬ مایع تعادل و گیرنده های موجود در گوش میانی٬ چنین پیامی به مغز مخابره نمی کنند٬ بلکه برعکس به مغز می گویند که بدن در حال سکون است. به عهبارت دیگر٬ پیامی که چشم و گوش به مغز مخابره می کنند٬ نقیض یکدیگر است و این در واقع اولین گام برای ابتلا به سرگیجه و تهوع است.

و این دقیقا عکس اتفاقی است که در هنگام مطالعه در اتومبیل می افتد. در این هنگام٬ چشم روی متن متمرکز شده و حرکتی را به مغز مخاره نمی کند. برعکس مایع موجود در گوش میانی٬ حرکتهای بدن را حس کرده و آنرا به مغز گزارش می کند و تناقض بین این دو پیام٬ سبب ایجاد حال تهوع و سرگیجه در انسان میشود.»

بوبکا برای اثبات این تئوری٬ آزمایشی انجام داده است. آنها یک استوانه‌ی توخالی که بالا و پایین آن خالی است و در قسمت داخل دارای تصاویری است٬ را در یک اتاق قرار می دهند و از افراد مورد آزمایش می خواهند تا در داخل استوانه قرار بگیرند. سپس استوانه شروع به چرخش می کند و تصاویر از جلوی چشم فرد عبور می کنند در حالیکه خودش حرکت نمی کند. تقریبا تمامی افرادی که در این آزمایش شرکت کردند٬ دیر یا زود٬ دچار سرگیجه و حال به هم خوردگی شدند.

در واقع پس از گذشت ۲۰ ثانیه٬ آنها حس می کنند که در حال چرخش در جهتی خلاف جهت گردش استوانه هستند و پس از گذشت چندین دقیقه٬ همگی حال تهوع می گیرند. نکته‌ی کلیدی در این آزمایش این بود که هر چه تصاویر موجود در داخل استوانه٬ پیچیده تر باشد٬ افراد ۷۵ درصد سریع تر از زمانی که تنها مربع های سیاه و سفید ببینند٬ به حال تهوع دچار میشوند. همچنین تماشای مربع های رنگی افراد را زودتر به تهوع دچار می کند تا مربع های سیاه و سفید. این در حالی است که تصاویر پیچیده تر٬ نه تنها سرعت ابتلا به تهوع را افزایش می دهند٬ بلکه بر شدت آن نیز می افزایند.


جالب اینکه تقریبا تمامی افراد به این وضعیت دچار میشوند.

جالب ترین نتیجه‌ی این آزمایش این بود که افرادی که نارسایی مادرزادی در گوش میانی دارند٬ در مقابل این وضعیت مصونیت دارند و تنها افرادی هستند که در چنین وضعیتی به تهوع دچار نمی شوند. این افراد از درک حرکت ناتوانند بنابراین گوش و چشم آنها پیامهای متناقض به مغزشان ارسال نمی کنند.

دلیل چنین واکنشی٬ احتمالا در تکامل مغز انسان در نحوه‌ی واکنش به مسمومیت نهفته است. تناقض بین پیامهای دریافتی از گوش و چشم٬ در واقع شبیه به وضعیتی است که فرد دچار مسمومیت شده است و مغز به لحاظ فرگشتی طوری برنامه ریزی شده که در چنین وضعیتی٬ واکنش هایی را فعال کند تا سم از بدن دفع شود و حالت تهوع دقیقا ابزار بدن برای دفع سموم است. تصاویر بسیار پیچیده از قبیل آنهایی که در اواتار می بینیم٬ مانند دوز بسیار بالایی از سموم عمل می کنند.

البته عوامل ژنتیکی و هورمونی هم در شدت و ضعف این حالت دخیل هستند. یافته های این پژوهش نشان می دهد که در این زمینه زنان آسیب پذیری بیشتری نسبت به مردان دارند.

همچنین پژوهشگران در صدد یافتن راهی هستند که برای افرادی که در محیط کار٬ درگیر چنین حالاتی هستند مفید باشد. برای مثال تقریبا ۷۰ درصد فضانوردان در فضا دچار حال تهوع می شوند.

منبع: لایو ساینس
Friday, October 2, 2009
فیلم جدید شرکت سونی پیکچرز٬ با نام «۲۰۱۲» که فیلمی است در مورد پایان دنیا در ۲۱ دسامبر سال ۲۰۱۲ (معادل با اولین روز زمستان در نیمکره‌ی شمالی) مبتنی بر تفسیرهای منحصر به فردی است از افسانه های قوم مایا (آمریکای جنوبی) و پیشگویی های شعرگونه‌ی نوسترآداموس و همچنین مجسمه ها٬ سمبل ها و معماری های فرقه‌ی فراماسونری.


سناریوهای مختلفی برای پایان دنیا در این روز نیز نوشته شده است. حمله‌ی موجودات فضایی به زمین٬ اصابت شهاب سنگی عظیم به زمین٬ آب شدن یخهای قطبی و بالا آمدن آب اقیانوسها٬ شیوع بیماری های واگیر دار و کشنده در سطح وسیع٬ پایان منابع انرژی و قحطی و نابودی مواد غذایی از ان جمله اند.


شب گذشته (اول اکتبر ۲۰۰۹)٬ تریلر این فیلم از ۴۵۰ شبکه‌ی تلویزیونی در آمریکای شمالی پخش شد و تخمین زده میشود ۱۱۰ میلیون بیننده داشته است.

حتی سایت روزشماری هم برای این واقعه درست شده که در آن به خوانندگان گفته میشود که دولت ها به دلایل مختلفی٬ سعی در مخفی نمودن این روز از مردم دارند. در این روز میلیونها نفر کشته میشوند و چه و چه و چه.

نکته‌ی جالب اینکه٬ همزمان با نزدیک شدن به روز شروع پخش این فیلم در سینماها٬ به طور کاملا تصادفی(!)٬ ویدئوهای متعددی روی یوتیوب و سایتها دیگر پست میشود در مورد مشاهده‌ی موجودات فضایی٬ سفینه های فضایی و از این قبیل. آیا روز ۲۱ دسامبر سال ۲۰۱۲ حقیقتا روز پایان دنیاست؟ حتی اگر این طور هم باشد٬ مطمئنا شرکت سونی تا آن روز پول خوبی به جیب خواهد زد.
Wednesday, August 26, 2009
در خبرها آمده که محمد رضا گلزار دستگیر شده است. نمی توانم تصور کنم او در این شرایط به جرمی غیر از خوش تیپی دستگیر شده باشد. در شرایطی که رییس جمهور مان این نکبت باشد:


قاضی اش آدم را یاد نکیر و منکر بیاندازد:


رییس پلیسش (رادان) شما را یاد نمکی٬ قهرمان فیلم مسافران مهتاب مهدی فخیم زاده می اندازد:



و وزرایش هم کلکسیون هر چه زشتی:


و بسیجیانش هم شبیه زامبی هستند:


باید هم این آقا را دستگیر کنند:

Wednesday, November 19, 2008
بهترین راه پیروزی بر مشکلات و مصائب٬ خندیدن به آنهاست. این نکته ای است که روبرتو بنینی(Roberto Benigni)٬ کارگردان فیلم «زندگی زیباست» (Life is Beautiful - La Vita è Bella) سعی دارد به مخاطب عرضه کند. تنها فیلمی که توانست مرا هم به قهقهه وادارد و هم بگریاند.


این فیلم دارای دو بخش عمده است. در بخش اول٬ که بنینی فیلمنامه آنرا به طور مشترک با ویچنزو سِرامی (Vincenzo Cerami) نوشته است٬ گویدو (روبرتو بنینی) پیشخدمت رستورانی است که صاحب آن عموی خودش است. گویدو در این بخش مکررا به زنی به نام دورا (نیکولتا براچی - Nicoletta Braschi) بر میخورد که او را شاهزاده خانم میخواند. طی سلسله وقایعی بامزه٬ گویدو دورا را از ازدواجی ناخواسته با یکی از مقامات گردن کلفت شهر نجات می دهد. آنها با یکدیگر ازدواج می کنند و حتی با وجودی که موسولینی٬ دیکتاتور ایتالیا٬ موافقتنامه ای با هیتلر برای پیاده کردن سیاستهای او در مورد یهودیان ایتالیا امضا کرده است٬ به نظر میرسد که گویدو و همسرش زندگی آرامی را می گذرانند.


فیلم به پنج سال بعد میرود٬ جایی که گویدو صاحب یک کتاب فروشی شده است که به همراه همسر و فرزندش جاشوآ آن را اداره می کند. تقریبا اواخر جنگ جهانی دوم است که وضعیت یهودیان ایتالیا وخیم میشود. یک روز آلمانها به مغازه گویدو می روند و او و پسرش را با خود می برند. اما همسر گویدو که یهودی نیست٬ نیز تصمیم می گیرد با آنها راهی کمپ شود.


از همان ابتدای ورود به کمپ٬ گویدو دست به ریسک بزرگی می زند و تمام داستان را در نظر پسرش٬ یک بازی می نمایاند. او به پسرش می گوید که آنها برای ورود به این بازی بلیط خریده اند و جایزه برنده این بازی یک تانک٬ آن هم نه یک تانک اسباب بازی٬ بلکه یک تانک واقعی است. جایزه ای که شوق را به چشمان پسربچه می آورد. او برای هر اتفاقی که در کمپ می افتد داستانی سرهم می کند تا پسرش پی به اصل ماجرا نبرد. یکی از زیباترین صحنه های فیلم٬ جایی است که وی بدون دانستن زبان آلمانی٬ تصمیم میگیرد حرفهای فرمانده آلمانی کمپ را برای بقیه ترجمه کند. او حرفهای خشن فرمانده را به گونه ای ترجمه می کند که گویی او در حال توضیح قوانین بازی برای شرکت کنندگان است.


تصور من این است که بنینی شخصیت واقعی خودش را در نقش گویدو بازی کرده است.از این منظر وی شباهت زیادی با جیم کری دارد. صحنه ای که بنینی از پله های مراسم اسکار بالا میرود و با ووپی گلدبرگ٬ مجری مراسم٬ کلنجار میرود یادتان هست؟ همیشه سرخوش٬ ساده لوح و خندان به ناخوشی‌های زندگی. بازی بنینی محشر و باورپذیر است و همین موضوع جایزه اسکار بهترین بازیگر مرد را نصیب وی کرد. انس و الفت بین گویدو و دورا (که همسر واقعی بنینی است) بی نقص است. ضرب آهنگ٬ کارگردانی و فیلمبرداری فیلم فوق العاده است.

البته این موضوع که کودکان تا چه حد باید در رویارویی با مشکلات محافظت بشوند٬ موضوعی مناقشه برانگیز است. در این فیلم قمار بزرگ گویدو (با ریسک بسیار بالا) به خوبی به نتیجه مطلوب میرسد. پایان احساسی فیلم٬ که مرا به گریه واداشت٬ فوق العاده قوی است چرا که تا انتهای فیلم نمی توانید حدس بزنید چه اتفاقی خواهد افتاد. من تا ساعتها پس از پایان فیلم٬ هنوز نمی توانستم باور کنم که چقدر استادانه این فیلم به انتها رسید.

واضح است که کاری که گویدو در فیلم می کند٬ در زندگی واقعی غیر ممکن است. این فیلم تنها استعاره ای است از تلاش یک انسان برای دوست داشتن و تمرکز بر زیبایی های زندگی٬ آن هم زمانی که به بدترین شکلی مشکلات از همه طرف هجوم آورده اند.

پی نوشت: آقای علی کرمی صاحب وبلاگ درد دوران لطف کرده اند و لینکهای دانلود این فیلم را اینجا گذاشته اند. با تشکر از ایشان.